اجازه – لیلا مشکسار (داستان پایان دوره مقدماتی)

اجازه

لیلا مشکسار

 

تلفن درست در همان لحظه شروع سریال تلویزیونی زنگ زد . خوب بود خاله خانه بود و گوشی روی اُپن آشپزخانه دم دستش . سلام علیک واحوالپرسی و دل به دل راه داره را که گفت ، مطمین شدم با خودش کار دارند . خیالم راحت شد . به مبل تکیه دادم و کاموا را دور انگشتانم محکم کردم . فیلم به لحظه حساس رسیده بود . شخصیت اصلی فیلم زنی بلوند و جوان بود که تازه از راز شوهرش خبر دار شده بود . هفته قبل فیلم همین جا قطع شده بود .

زن در طول اتاق تند تند قدم می زد و با خودش حرف می زد . منتظر برگشتن شوهرش بود .

 صدای خاله رااز پشت سر می شنیدم :

– خدا رفتگون شما رو هم بیامرزه دخترعمه . بد نبینید .

دخترعمه ؟ جه کار داشت ؟ همین دیشب تو مراسم شب هفت چاق سلامتی کرده بود وکلی دلداری و آرزوی غم آخر و طول عمر باز مانده ها . حتما کار دیگه ای داره  . گیرنده هایم را فرستادم پشت سرم  :

– والا هر کار بگین براش کردیم . بیچا ره زنش از صبح تا شب بالای سرش بود ، به غیر از دو تا پرستار . خدا نصیب هیچ کس نکنه . این آلزایمر هم بد مرضیه . این آخرا هیچ کس رو نمی شناخت . من رو که خواهرش بودم ، به جای خانم بزرگ عوضی می گرفت . همه رو عوضی می گرفت .

غیر از این ها ، بی ادبی نباشه ، اختیار ادرارش رو هم نداشت . همه اش خودش رو کثیف می کرد . با این همه همین که سایه اش بالای سر زن و بچه هاش بود ، خوب بود . خدا به دادشون برسه .  حالا به قول خانم بزرگ زنش باید روش رو به دیوار کنه .

 ما هم همین طور . داغ برادر خیلی سخته . خدا نصیب نکنه .

صدایش را بغض آلود کرد و از بچه ها ی برادرش گفت که از خارج آمده اند و تا چهلم می مانند .

بعد از فوت شوهرش خاله تنها شده بود . می گفت عیب از شوهرش بوده که بچه دار نشده و لی

خانواده شوهرش همه اش به او سرکوفت می زده اند که اجاقش کور است . دلش به ما خوش بود .

هر از مدتی چند ماه پیش مان می ماند .

 صدای جلزولز کتلت ها بلند شده بود . بوی آن همه جا پیچیده بو د . رویم را برگرداندم تا اگر لازم باشد ، آن ها را برگردانم . خاله با یک دست کفگیر و با دست دیگر گوشی را گرفته بود . چشمش هم به تلویزیون بود . اشاره کرد که لازم نیست و باز اشاره کرد صندلی را نزدیکش بکشم . مدتی بود زانو درد داشت . زانو ها تحمل وزنش را نداشتند .

فیلم صحنه مشا جره زن و شوهر را نشان می داد و بشقاب های غذا خوری که یکی یکی از روی میز پخش زمین می شدند . بعد ازکشباف ژاکت ، برای مارپیچ جلو باید حواسم را بیشتر جمع می کردم .6تا زیر 2تا رو .دانه های اطراف مارپیچ را باید از رو ببافم تا بافت خودش رو نشون بده . رنگ کاموا هم بایدعوض می شد ، مارپیچ زرد روی زمینه سفید .

  لحن خاله عوض شده بود :

– عروسی ؟ اِ ….به سلامتی . پسر دوم تون ؟ با کی ؟

گوش هایم تیزتر شدند. بعد از مدت ها که همه اش حرف مریضی و دوا ودکتر و ختم و

تقسیم ارث و میراث و گله بود ، شنیدن حرف عروسی مثل یک نفس تازه در کالبد یک بیمار رو به احتضار بود .

خاله داشت مِن مِن می کرد :

– مبارکه انشا.اله ……. البته خودتون می دونین وصلت فامیلی یه چیز دیگه ان . ولی خب این روز ها نمی شه سر به سر بچه ها بذاریم . حرف حرف خودشونه . اصلا هر چی قسمت باشه .

فرصتی برای جواب دادن باقی نمی گذاشت . ………………..بیشتر خودش صحبت می کرد . شوهرم می گفت ازبس تنهایی کشیده حرف ها سر دلش باد کرده .

– پس دیگه دختر عموش ول شد ؟ …….ها………می دونم ……….خب دیگه آدم چه کار کنه وقتی بچه ها نمی خوان . ………….حالا نمی خواد ناراحت باشید . خدای اون هم کریمه .

بوی سوختن کتلت ها داشت بلند می شد . بافتنی را کنار گذاشتم . کفگیر را از خاله گرفتم . چشمکی زد و پشتش را روی صندلی محکم کرد . اشاره کرد صدای تلویزیون را بلندتر کنم .کتلت ها را برداشتم . بافتنی ام را دست گرفتم و آگاهی ام را بین فیلم و خاله و بافتنی پخش کردم . 6 تا زیر2 تا رو ، زرد ، سفید

مرد توی اتاق دنبال زن راه افتاده بود :

– خودم قصد داشتم بهت بگم . حقیقتش جراتشو نداشتم . بچه چیزی نیس که بشه یه عمر قایمش کرد .

نمی خواستم تو رو از دست بدم . نه تو رو نه بچه ام رو . می خواستم هر دو رو داشته باشم .

زن هق هق می کرد :

– با دروغ ؟ …..

چانه خاله گرم شده بود :

– درست می گین . حالا شکل عروس اولتون هست ؟ او که ماشالا چشام کف پاش خیلی قشنگه . تره و باریک ، خوش قد و بالا

مرد با التماس تقاضای بخشش می کرد . حالا نوبت عکس عروسی بود که پخش زمین شود . زن فریاد می زد :

– دست خودم نیست .نمی تونم . دلم باید ببخشه .

واتاق را ترک کرد .

از پشت می شنیدم :

– چه عیب داره دختر عمه ؟ قد و قواره که مهم نیس . این روزا کفش پاشنه بلند همه رو خوش اندام کرده . خدا کنه اخلاق و رفتارش خوب باشه . اصلش اونه .

در صحنه بعد ،  مرد جلو پیشخوان کافه ای نشسته بود و سرش را بین دودست فشار می داد . لیوان نوشیدنی خالی کنار دستش بود. موسیقی تند جاز در کافه پخش می شد .

 خاله با ته کفگیر زد به پشتم و انگشت دیگرش را روی بینی گذاشت ، یعنی هیس . صدا ی موسیقی را بایدکم می کردم  . صدای خودش را بلند تر کرده بود :

– اجازه ؟ والا هرجور صلاح می دونین . من که کاره ای نیستم . اجازه ما هم دست شماس .

چله که می شه آخردی . تو مسجد الرسول گرفتیم . کارت می دیم بیاره خد متتون .

– می دونم والا . می دونم . شما هم تقصیری ندارین . این روز ها برای همه چی باید از چند ماه قبل وقت بگیرن . آرایشگاه …..سالن ….ارکستر ….ها …راستی خود داماد هم که به سلامتی باید برگرده خارج . حالا بابای دختره چه کاره اس ؟

زن از روی تخت بلند شد . اشک هایش را پاک کرد . توی آینه میز آرایش به صورتش خیره شد و با دست گونه هایش را بالا کشید و رفت سراغ تلفن .  مرد میانسال چشم آبی گوشی را برداشت . اولین بار بود که پایش به سریال باز می شد . صدای زن را که شنید چهره اش باز شد  . صدای خاله بلند تر از تلویزیون بود . باید دوباره کاموا را از دور انگشتانم باز می کردم .

– مهریه ؟ حالا کی داده کی گرفته ؟

– آینه و شمعدون ؟ زیر بارش نرید . همه کرایه می کنن .

مثل این که لباس عروس را از خارج آورده بودند و دیگر منتظر اظهار نظر خاله نبودند .

چهره زن آرام تر شده بود . لبخند ملایمی به لب داشت . همه حواسم را روی فیلم متمرکز کردم صحبت قول و قرار بود.  فلش بک ها ملاقات های پنهانی شان را نشان می داد .

 خاله هم چنا ن داشت ته و توی قضیه را بیرون می کشید و هر از چند دقیقه یک بار از خود صدایی به نشانه تایید در می آورد .

– حالا مگه جهیزیه این روزا چی چیه ؟ چند تا قالی ماشینی و چند تا خرت و پرت چینی . همون بهتر که ندن . لا اقل منتی هم سر آدم نیس . خودشون جوونن کار می کنن .

6تازیر دوتا رو . بافتنی به حلقه آستین رسیده بود . رنگ را عوض کرده بودم . باید تکلیف یقه را مشخص می کردم . هفت یا اسکی ؟ دخترم تصمیم قطعی نگرفته بود .

صدای زنگ در بلند شد  . خاله دستپاچه اشاره کرد اول مانتو مشکی اش را که آماده سر چوب رختی نزدیک در ورودی آویزان کرده بود بدهم دستش تا روی لباس گلدارش بپوشد و بعد دررا باز کنم .

بافتنی را پرت کردم . کلاف های دو رنگ از روی مبل قل خوردند و روی فرش هال شروع به غلتیدن کردند .

 هفت یا اسکی ؟ دخترم به موقع آمد .

  خاله تا چشمش به او افتاد ، دست چپش را که در حلقه آستین مانتو گیر کرده بود ، بیرون کشید و مانتو را انداخت  روی میز آشپزخانه . گوشی را بین گردن و شانه اش نگه داشته بود :

– والا اجازه رو باید از محمد آقا بگیرین . او از من بزرگ تره .

– شما درست می گین . تو شناسنامه این طوریه  . شناسنامه من رو با اون عوض کردن . به خاطر سربازیش . والا اگه دست من بود که حرفی نداشتم .به قول معروف در کار خیر حاجت هیج استخاره نیست . سرو صدا که نباشه چه اشکالی داره ؟ البته از من نشنیده بگیرین . اگربه گوش داداش بزرگم برسه یه عمر مرافعه دارم .

– شماره شون ؟ بذارین عینکمو پیدا کنم . تو دفترچه نوشتمش .

دفترچه را از روی میز برداشتم . شماره دایی بزرگ رو پیدا کردم و گذاشتم جلو خاله . حواسم به تلویزیون هم بود .

صحنه آخرفیلم ماشین اسپورت آلبالویی رنگ زن را نشان می داد که درپیچ جا ده سرسبز گم شد . مرد در چارچوب در با گردن آویخته  دور شدن او را تماشا می کرد .

 دخترم روبروی  آینه هال ایستاده بود . ژاکت نیمه کاره را جلو سینه اش گرفته بود و از چند زاویه خودش را برانداز می کرد . موهای بلند و سیاه پشتش را پوشانده بود . لبخند رضایت بر لب داشت . کلاف های سفید و زرد به هم پیچیده را از روی زمین برداشتم .

– مواظب باش در نره . آخر نگفتی هفت یا اسکی ؟

دخترم مردد بود .

پرده قهوه ای را کنار زدم . پنجره را باز کردم تا بوی روغن سوخته بیرون برود . هوای بیرون سرد و مه آلود بود . هنوز تاریک نشده بود .

یک دسته کلاغ  قار قار کنان گذشتند . چند تایی هم روی چنارهای بی برگ ته حیاط کز کرده بودند .

خاله گوشی را گذاشت . می دانستم برای شنیدن ادامه فیلم دل تو دلش نیست . خواستم برایش تعریف کنم گفت :

-مثل این که مردکه از زن دیگه اش بچه داشته . نگفتم ؟ زنی که بچه اش نمی شه آخر و عاقبتش همینه .

خندیدم :

– خاله جون زیر سر زنه هم بلند بود .

از روی صندلی بلند شد .

– زنه خوب کرد . حق مردکه رو گذاشت کف دستش .

رفت کنا ر آینه . دخترم را بوسید و گفت مبارکت باشه خاله . ماشالا خوشگلی . همه چی بهت میاد . عینکش را زد . سرش را توی آینه برد وبا دست دو طرف موهایش را کشید . به فرق سر ش خیره شد . دیروز هم همین کار را کرد.

 خواندن فکرش کار سختی نبود . حساب کردن مدت باقیمانده به روزچلهم و تاسف از این که چرا در روز های آخر موهاش را رنگ نکرده . چشمش به من که افتاد ، ابروهایش را در هم کشید و شروع به غرولند کرد :

– تو رو خدا می بینی ؟ هنوز کفن اون مرحوم خشک نشده ، می خوان دارامب دورومب راه بندازن .

همه تقصیر ها رو هم بندازن گردن من بد بخت .

دخترم بافتنی را داد دستم و گونه ام را بوسِید :

– دستت درد نکنه مامان . همون هفت بهتره . تو یقه اسکی آدم احساس خفگی می کنه .

نظرات

  • محمد
    پاسخ دادن

    داستان خوبی است لذت بردم تموّجات معنایی و ایده های خوبی در آن پنهان است

  • نجمه بهاری
    پاسخ دادن

    احساس من خواننده بعد از داستان اجازه:
    خب من چرا باید وارد این اتفاقات ساده و روزمره میشدم تا این اندازه وقتی هیچ لزومی نداره؟ و دیالوگ های خسته کننده رو بخونم؟ فضای رخوت و کسل کننده زندگی زن بافنده داستان رو میتونستم از جهت های دیگه احساسشون کنم بدون این ک تا اندازه بخوام شنونده داستان هایی باشم ک خاله داستان تعریف میکنه. فک میکنم اگ داستان من بود نقطه قوت های داستان رو پر رنگ تر میکردم. مثلن تداخل صحنه های فیلم با داستان. برگشت دختر. صحنه ای ک خاله داره تو آینه خودش رو نگاه میکنه و دلیل این کارم هم این بود ک این صحنه ها شخصیت هام رو وارد کنش بیشتر کنه و سردی رابطه با محیط علنی تر بشه ب نسبت لزوم داستان و نهایتن قسمت زیادی از داستان رو با روایتگری صحنه پیش ببرم نه با دیالوگ های بی کنش و کاملن خنثی .

  • آسیه امام رضایی
    پاسخ دادن

    داستان پلات روایت نداره. یعنی معلوم نیست علت روایت این تکه یا لحظه از زندگی این افراد چیه. داستان در کل احساس خاصی رو هم منتقل نمیکنه و میشه گفت خب که چی؟