استیلای قدرت – محمد رستگار (داستان پایان دوره مقدماتی)

استیلای قدرت

محمد رستگار

 

نفس عمیق، نفس عمیق

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….

      مرد از لحظه لغزش انوار طلایی بر امواج رودخانه تا به هنگام پنهان شدن سرخی رنگ باخته غروب در انتهای آسمان ، بر روی تنه درخت بریده نخل ایستاد و جبهه آن طرف آب را با ندای بلند به صلح و آرامش دعوت می کرد .

  من نیز در میان یارانش با پوشش زرهی پیرامونش را گرفته بودیم . گاهی اوقات ، تیری از کمان که بر روی آن  توهین و فحش سوار می کردند ، روانه می گشت که با سپر افراخته من و یاران می شکست . گاهی نیز نیزه های سخن آنان با نیروهای استدلال سرورم به سمت خودشان باز می گشت . دلائلی که بیشتر از آنکه آن قوم را دگرگون سازد ، در قلب من اثر می کرد . کلماتی که گاه گرما و حرارت محبت پدری مهربان را به همراه داشت و گاه مهابت حاکمی نیرومند . و گاه از دهان من به بیرون می تراوید ، در عجب بودم ازتعصب و سرسختی این قوم .

  شب هنگام ، لبه چادر فرماندهی را کنار کشید ، خسته و دلگیر از ستمی که بر او روا شده بود ، و نیرومند از طنین کلمات خودش که دریای درونش را لبریز کرده بود ، دراز کشید . هیکل عضلانی و پیچیده اش در لایه های تیز و موّاج تنها حصیر خشک بافته شده از لیف خرما که برای او تشکی از پنبه و پرنیان بود ، فرو رفت .

  تعداد قلیلی با استفاده از سیاهی آب ، آرام و بی صدا در حالیکه تنها چشمانشان را به ستارگان دوخته بودند ، رودخانه کم عرض را شکافته ، در کنار خیمه فرمانده بدون اینکه کلامی بر زبان جاری کنند ، سپر و شمشیرشان زمین را بوسه داد .

  مرد نفس عمیقی کشید ، نفسش در من آویخت و در حالیکه ترکیب چشمان مشکی و ابروان سفیدش را در صیقلی شمشیر راست و دو دم خود می دید ، ترکیب چشمان میشی و ابروان سیاه خود را در چشمان او می دیدم . تیزی آن را با انگشتان درشتش لمس کرد و دوباره شمشیر را در غلاف گذاشت و روی سینه خوابانید .

نه تنها ظاهر مرد و رفتارهایش را مشاهده می کردم بلکه احوال او در درونم انعکاس می یافت .

  در حالت خواب و بیداری ، دعا و مناجات جبهه مخالف را می شنید که با ناله و زاری آمیخته بود : امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء .

به خود گفتم ای کاش ذرّه ای از زیبایی این دعاها در باطن این قوم رسوخ کرده بود .

    در حالی که صدای مناجات و نمازهای آنان در گوشش یا در گوشم ٰ زیبا و دلنواز به نظر می آمد . بیهوش شد . آوازها با نوری مثل خورشید در هم آمیخت ، در این هنگام چشمان بسیار درشتی را مشاهده کرد که در نگاهش دوخته شد . با لبخندی در آن چشم بزرگ فرو شده ، از آن منظر به وقایع نگاه می کند ، نگاه من نیز در نگاه مرد تلاقی یافت در چشمانش فرو رفتم :

  برای شنیدن سخنرانی ، در روز سفید ، همگان دعوت شده بودند .

  محل سخنرانی ، در میدان خلاء بی نهایت زمان نور بود . زمانی که تمام زمین های موجودات عالم ، افکار و اعمال بشریت در طول تاریخ و مفهوم و معنای طبیعت مادی و معنوی ، همه را یکجا در خود جمع کرده بود .

  دریا ، میهمانی بود که از روبرو خروشان و پرپیچ و تاب ، گام هایش را برمی داشت . اصل مولکول های آب ، آشکار و ظواهر آن مخفی بودند . میهمان دومی ، جنگل بود در سمت راست ، طنّاز و پای کوبان ، موجودی که انبوه شاخه و برگ های آن در طراوت و خرّمی پنهان شده بود و سومین میهمان ، شعله های خاموش آتش بودند که زبانه های فروخفته آن از دل روابط ، اعمال و افکار موجودات زنده افروخته می شدند . سقف آسمان ، میهمان بعدی بود که روح ستارگان و سیارات در هفت لایه ، مانند شیشه در شیشه در دلش میخکوب شده بودند . آخرین میهمانی که از پشت سر می آمد کوه بود به شکل ابرهای رونده ، منحنی قامتی که شیارهایش با فلک یکی می شد .

از حالت چارزانو به یک زانو در بغل تغییر پوزیشن دادم .

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….

  در دامنه کوه ، تختی مجلل از نور بر سکویی زیبا و روشن تر از آبگینه بر پا شده بود ،  تختی که بر همه ابعاد آن میدان ، اشراف داشت . پشت آن تخت باشکوه ، چشمه ای انفجاری تا ارتفاعی بلند فواره می کشید ، چشمه ایی که از به هم پیوستن قطره های حروف به یکدیگر بوجود آمده بود و به صورت امواج اسماء از دل کوه سرازیر میشد سپس امواج از زیر تخت نور می گذشت و رودخانه ای عطرآگین را تشکیل می داد که به دو شعبه تقسیم می شد و از کنار سیاهی آتش و سبزی جنگل عبور می کرد تا محدوده آن میدان وسیع را مشخص کند .

  برای شنیدن سخنرانی ، هر گروهی از دل منطقه خودش بیرون آمده در آن میدان وسیع  در ردیف خاص خود و در صفوف منظم قرار می گرفتند . گروهی از وسط جنگل ، عده ای از کانال های آسمان ، بسیاری از تونل های زیر زمین و از دل آتش و بقیه از قلب دریا .

  من در کنار همسر و دو فرزندم از دیدن انسان هایی که صورت هایشان مانند ماه می درخشید و در صفوف جلو قرار داشتند و فرشتگانی با بال و پرهای نورانی که در دو سمت اریکه تابان ، با تواضع ، سرها را به زیر افکنده بودند ، سرشار ازسرور و لذّت بودم .   وسعت دید من تنها به سمت جلو نبود بلکه از همه جهات ، مشاهداتم افزون شده بود .

  همگان که حاضر شدند ، همهمه ها و زمزمه هایی شنیده می شد . امّا با شروع سخنرانی سرورم ، سکوت و سکون مطلق حکمفرما شد به گونه ای که زمین و آسمان ، دریا ، جنگل و چشمه انفجاری نیزهمگی با خاموشی خود ، سراپا تبدیل به گوش شدند . قلبم به شدّت تپیدن گرفت . نگرانی توام با شادی . خوشحال بودم الآن سخنرانی سرورم شروع می شود و نگران بودم که مبادا طوفانی دیگر در راه باشد که تحملش را نداشته باشم .

   در این هنگام دیدم که میدان وسیع را تاریکی مطلق فرا گرفت ،  نور از بالای تخت مجلل و از زیر آب روان و از درون مرد به بیرون می تابید ، تشعشعات نور ، فضای سکو را تبدیل به خورشیدی بی بدیل می کرد .

سخنرانی مرد شروع شد از هر کلام او ، نور و صوت به بیرون می تراوید و در دل آن میدان می نشست و احساس من این بود که گویی این کلام من است که تبدیل به نور و صوت می شود  :

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….

  من بودم و هیچکس مانند من نبود . من تنهای تنها بودم . من وسعت بی نهایتی بودم که دوست داشتم شناخته شوم ، من ذرّه ای بودم که هیچ چیزی در آن نبود ، وقتی که هوش در من وارد شد از من ذرّه ای دیگر متولد شد و از آن ذّره ، چهار ذرّه دیگر و از آن چهار ، هشت ذرّه دیگر و از آن هشت ذرّه ، 32 ذرّه دیگر پدید آمد . این بود که من مبداء تکثیر بی نهایت ذرّات هوشمند شدم . در دل هر کدام از آن ذرّات ، ریز ذرّات بسیاری بوجود آمدند . هر ذرّه خود جهانی بود . از پیوستگی ذرّات در چهار روز ، آسمان ها تبلور یافتند و در دو روز ، زمین . روز هفتم در همین جا به استراحت پرداختم . وقتی که پس از کسری از ثانیه ، چشم باز کردم دیدم آنها که خود را با دستان خویش به نابودی کشانده بودند ، از دوباره حیات مجدد یافته اند :

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….

  در این لحظه من که متوجه بودم ، هنوز زندگی دنیوی دارم تا آخر عمر دنیا در برابر چشمانم مثل یک فیلم نمایان شد . هر چه می گفت هم می شنیدم و هم می دیدم .  وقتی گفت ، کسری از ثانیه ، حس کردم توسط شیری غرنده و عظیم خورده شدم و در شکم آن شیر در دریایی عظیم غرق شدم ، محو شدم هر چه اندر بیان و وصف ناید آن شدم . سپس در کنار ساحل هوشیاری خود را در میان جمعیت دیدم وقتی که ادامه داد :

  از آدم و حوا که قریب دو هزار سال عمر کردند ، صدها فرزند متولد شد ، که هابیل و قابیل فقط دو نفر ازآنها بودند . از آن صدها فرزند ، در اثر زاد و ولد ، هزاران نفر متولد شدند و از آن هزاران ، میلیون ها و از آن میلیون ها ، میلیاردها نفر بوجود آمدند .

  زمین در دو روز به وجود آمد ، دو روز نیز وقت صرف شد تا وسائل ایمنی ، آسایش و روزی های حیوانات و انسان ها را در آن فراهم آید ، دیدم که بشریت آن را تبدیل به یک محیط غیر قابل زیست کرده است . خودشان با دستان خود ، زمین را به تباهی و نابودی کشیدند . ده ها جنگ ستاره ای بوجود آوردند که جنگ جهانی دوم در آن پیدا نبود و اثرات سویی را بر کرات و کهکشان های دیگر گذاشتند توازن حرکت را در مدارهای آسمانی دگرگون ساختند به گونه ای که اجرام سماوی ، سیارات و ستارگان با یکدیگر تصادم کردند .

  در میان جمعیت به اطرافم نگاه کردم ، همسرم در صورت سرورم محو شده بود و با او به اتحاد و یگانگی رسیده بود به هر شئی ای نگاه می کردم با آن و در آن یکی می شدم و چیز جالب توجه دیگری که ادراک کردم حضور جماعت آن طرف آب بود که در حالیکه سرها را به زیر افکنده بودند ، سیمای ترکیبی چند حیوان عجیب و غریب داشتند امّا من در آن چهره ها ، ریش های بلند و ضمخته های سجود می دیدم . رشته فکرم را کنترل کرده ، شنیدم :

در حیات مجدد ، آدمیان همان آدمیان ، حیوانات همان حیوانات ، فرشتگان و پریان همان ها ، کرات ، ستارگان و سیارات نیز همان ها بودند . باز هر کدام در جهان های خاص خود زندگی می کردند امّا این بار نسبت به دفعه قبلی آرامش و سکونت بیشتری داشتند .

  از آنجایی که انسان ها ، پریان ، فرشتگان و همه موجودات دیگر در جهان های خاص خودشان بسر می بردند ملاحظه کردم که همه پراکنده و دور ازهم هستند و هر روز نیز به  علّت خاصیت فضایی بودن ، جهان ها از هم فاصله بیشتری می گیرند . علیرغم دلخوریی که از آنها داشتم ، باز عشق و محبت بر من غلبه کرد . همه آنها را در یک جا جمع آورده در آغوش خود فشردم تحت آن فشار همگی محو شدند . وقتی که محو شدند دوباره تنها شدم . باز چشم که باز کردم خودم را تنها یافتم .

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….

  در این لحظه حس کردم جمعیت محو شد و تنها من بودم و سروم . من ، او بودم و او من . و لحظه ای دیگر فقط او بود و هیچکس دیگری نبود . او بود و او . و این را در یک هم آغوشی شیرین و لذتبخش که در بی نهایت انجام می شد ، تجربه می کردم . در آن هم آغوشی ، آرامش مطلق این کلمات را شنیدم .

  من از یک خواب بیدار شده بودم ، متوجه شدم که در خواب بزرگی بوده ام که در آن حیات مجدد یافته اید و بوجود آمدن ذرّات و جهان های ذرّات را در آن خواب می دیده ام .

  ثانیه های متمادی از بیداری ای که برای شما قرن ها نیستی بود ، گذشت و من تنهای تنها بودم ازتنهایی خسته شدم . این بار ذرّات را احیا کردم . این بار وقتی احیائشان کردم دیدم هر ذرّه بسیار کوچک که اصلاً به چشم نمی آید ، دیگر ذرّه نیست بلکه به طور غیر قابل وصفی در عین اینکه کوچکند ، بسیار بزرگ هستند و در دل خود جهان های زیادی را بوجود آورده اند . و از آن ذرّات بزرگ ، بزرگ ذرّات زیادی تکثیر یافته اند .

  آدم و حوا و فرزندان آنها ، نه تنها همه جهان های بیکران مرا به صورت بی کرانه تسخیر کرده بودند بلکه خود ، جهان های بی شماری را بوجود آوردند .

  من دیگر تنها نبودم ، احساس تنهایی نمی کردم . در خلاء و عدم قرار نداشتم . از بس پر و انبوه شده بودم ، وهم و هراس مرا برداشت ، برخاستم دیدم خواب بوده ام و در خوابم می دیدم که بزرگ ذرّات ، جهان ها را تسخیر کرده اند .

  در این لحظه ، در میان جمعیت همسرم را دیدم که به صورت غیر قابل وصفی بزرگ شده بود و چون این پدیده برای همه اتفاق افتاده بود ، غیرطبیعی نمی نمود . بلکه لذّت خاص خود را داشت ، تجسدی که هر کس در نتیجه تمام اداوار حیات خود از آن پر شده بود . حس کردم هیچ چیزی حتی به اندازه اپسیلونی از بین نرفته است بلکه همه چیز بر روی هم انباشته شده تا مجموعه مرا بوجود بیاورد . تجربه فردی هم آغوشی با سرورم به ناگاه تبدیل شد به هم آغوشی جمعی . هم آغوشی که ما او بودیم و او ما . ما نبودیم و او بود . او بود و او . تجربه بزرگ شدن . بزرگتر از بزرگ .

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….

 سپس باز طنین کلمات سرورم در گوش روحم پیچید .

 اکنون ای ظهورات من ، ای تجلیات من که حکم فرزندان مرا دارید . حکم هیکل و اندام مرا دارید ، پاداش خود را گرفته اید یا تاوان خود را پس داده اید ، من نور ، عشق و محبت خودم را تقدیم شما میکنم . آیا خواب هستید یا بیدار ؟ خواب هستم یا بیدار؟ قضاوت با شماست . پایان همه دوره ها ، آغاز دوره ای دیگرست .

  در این زمان ، سخنرانی ، به پایان رسید .

  هنگام بازگشت بود . من ، همسر و فرزندانم به یکدیگر نگاه کردیم ، نوری عظیم در صورتمان جمع شده بود که از نگاه به سرورمان عاریت گرفته بودیم . همه مردمان و موجودات لبخند می زدند . و در راه بازگشت به یکدیگر نور می بخشیدند . فرزندانم با کودکان دیگر با حرکاتی موزون و دلپذیر با نور بازی می کردند . چرخه های نور در آسمان به رنگهای مختلف و اشکال دایره ای زیبا ، مرا مسحور می ساخت . ناگهان صوتی عظیم همه را متوقف ساخت . عجیب است . رعب و وحشتی دهشتناک سرتاسر وجودم را فرا گرفت . نکند ، باز آزمونی دیگر ، آزمونی که از توان خارج باشد . من که سه مرحله حیات را گذارنده ام . این دیگر ، کدامین مرحله است که باید طی کنم ؟

  نور و صوت ، قطع و همه چیز محو شد . تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت . عدم مطلق در برابر چشمانم نمایان شد . عدمی که از وجود آشکارتر ، تاریکی ای که از روشنایی ، روشن تر بود . ناگهان دیدم درون سرورم ، تبدیل به خورشیدی عظیم گردید ، دریا ، کوه ، آتش ، جنگل ، آبشار ، تخت مجلل ، و همه موجودات بزرگ و کوچک حاضر و حتّی وسعت آن میدان، گام هایشان را به درون هیکل سرورم نهادند و هر کدام از آن ها فقط تبدیل به یک چشم بزرگ شده بودند که از درون ، خودشان را تماشا می کردند .

  و بار دیگر همگان به بیرون رفتند و از بیرون هیکل سرورم را تماشا می کردند . در حالیکه آن ها تبدیل به خورشیدی بزرگ شده بودند که نورشان را از او دریافت می کردند .

  سه بار این رفتن به بیرون و آمدن به درون و جابجایی نور ، اتفاق افتاد . سرورم به آنها می نگریست و آنها به او .

  و مرد دیگر یک سخنران که بر روی تختی مجلل نشسته باشد نبود . بلکه به پهنای تمام هستی گسترده شده بود و هستی ، گوشه ای از وجود او بود .

    سه بار این خلع و لبس برایم اتفاق افتاد ، حال قطره ای را داشتم که اقیانوس می شد و اقیانوسی که قطره ، با نگاه سرورم باز یگانه شدم . حال کسی را داشت که گویی از وحشت و هراسی بسیار بزرگ ، باز بیدار شده و ملهم می شود که خفته بوده است . هم اکنون سرورم می دید که در هیکلی عظیم و غیر قابل وصف قرار دارد که بی نهایت ، بی کرانه و عظیم است و سرورم و هر آن چه که هست ذرّه ای از یک وجود بی کرانه است . ذرّه به آن وجود بی کرانه می نگریست و وجود بی کرانه به ذرّه . او ، بی نهایت بود و ذرّه ، انعکاس بی نهایت و همه تجلیات از انعکاس ذرّه ، آغاز می شد  …

  در ادامه در برابر چشمانم ، پرده سحرگاه آویخته شد . سرورم با صدای اذان های بلند جبهه روبرو و خیمه های مجاور در حال پهلو به پهلو شدن ، برخاست و یک آن در انبوه میلیاردها کلمه طیبه محو شد . و من نیز در انبوه هزاران کلمه ، فرد شدم ، شفع شدم ، محو شدم ، رقص شدم ، گوهر بی نقص شدم .

  هنوز ، انوار طلایی بر امواج رودخانه نباریده بود که مردانی با ریش های بلند و پینه های سخت سجود بر پیشانی ، نهروان را دور زده ، مرد و یارانش را محاصره کردند .

  صدای سم اسبان و چکاچک شمشیرها با رعد و برق آسمانی در هم می آمیزد .

_ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل

نفس عمیق ، نفس عمیق

  دست ها را بر زمین می زنم ، آرام از محل مراقبه برمی خیزم به پشت پنجره می روم ، پرده را کنار می کشم ، عکس گیسوان سفید مجعدم که در دو طرف شانه ها پریشان شده و محاسنی که شبنم اشک بر آن چکیده در شیشه نمایان شده ، با باران شدیدی که در حال باریدن است ، در هم می آمیزد . تا دو ساعت دیگر بیشتر فرصت نیست ، باید خود را به ایستگاه راه آهن برسانیم .

_ لاله عزیزم ، باید هتل رو ترک کنیم ، لطفاً بچه ها رو بیدار کن .

برق ، اتاق را سفید می کند و غرش رعد ، همه را بیدار .

نظرات

  • مهدی
    پاسخ دادن

    دست شما درد نکنه. خوب بود

  • دریا
    پاسخ دادن

    سلام,داستان زیبای استیلای قدرت را خواندم,در داستان به زیبایی افرینش,برزخ و قیامت به تصویر کشیده شده است,صحنه ها زنده هستند و در ذهن می ماندجمله ها روان و یک دست هستند و مخاطب با هیجان میخواند و برای رسیدن به پایان داستان هیجان دارد,داستان بازتاب اندیشه و سیر مطالعاتی عرفانی نویسنده است.جسارت میخواهد وارد شدن به اینگونه موضوعات,امیدوارم داستانهای بیشتری در این زمینه بنویسند.