برهوت – زهرا راستی (داستان پایان دوره مقدماتی)

برهوت

زهرا راستی

کمی حوصله‌ام را جابه‌جا می‌کنم. هوا، سنگین تر از تنِ من روی حوصله‌ام افتاده است و تکان نمی‌خورد. دست‌اش را می‌گیرم. می‌خواهم نجاتش بدهم. خودم گرفتار می‌شوم. پتو را تا زیر چانه‌ام بالا می‌کشم. سرم را در بالشتک نرم بدقواره فرو می‌برم. در رختخوابم که بوی کسالت می‌دهد سی ثانیه به راست، بیست ثانیه به چپ، ده ثانیه به پشت، دور خودم می‌غلتم. خوابم نمی‌آید ولی خمیازه‌ پی در پی در دهانم کش و قوس می‌رود.

 تف تلخ ته گلویم را با فشار از حلقم بیرون می‌رانم روی یک تکّه دستمال. پاکت سیگار را از کشوی پایین تخت برمی‌دارم و کبریت می‌کشم. پُک سنگین اول به سرفه می‌اندازدم. سرگرم بازی با بندهای انگشتم می‌شوم و سیگار برای خودش می‌سوزد.

 وِز وِز قناری همسایه و جیرجیر مرغ عشق‌اش، پای اعصابم را لگد می‌کند. از اتاق به سالن، از سالن به آشپزخانه، از آشپزخانه به اتاق دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست! سعی می‌کنم لیست مخاطبینِ دکوریِ تلفن همراهم را در ذهن مرور کنم ولی به یاد نمی‌آورم کسی که بشود حالم را چندساعتی دست‌اش بسپارم.

 مانتوی نخی دم دستی‌ام را می‌پوشم و شال سبز رنگی که لبه‌ی صندلی افتاده است را روی موهای بدحالتم می‌اندازم. عطر گل‌های جورواجور در حیاط مست‌ام نمی کند که سگ‌مستم می‌کند! سرم گیج می‌رود. روی پله‌ی اول می‌ایستم. بدنم انگار سالیانِ سال اسیر تزریق سرنگ باشد، از اعتیاد مبهمی درد می‌کند. و عجیب‌تر این پلک‌هاییست که بی‌اراده‌ی من روی هم می‌افتند. پاهایم را روی زمین می‌کشم و از خانه می زنم بیرون.

 سر کوچه مردِ چهل‌ساله‌ی پسرک‌نمایی که سندروم دان، او راه هنوز ده‌ساله نگه داشته است با دهان نیمه‌بازِ آویزان بازی بچه‌ها را دنبال می‌کند. از فکر به اینکه تمام عمرش مثل گاز فشرده در بادکنک، در سر بزرگ‌اش حبس شده است، احساس خفگی می‌کنم. راهم را می‌گیرم که بروم.

 از پشت بام هر خانه و زیر پُل هر جوی آبی صدای جیغ و ناله‌ی دو گربه‌ بلند است که با یکدیگر گلاویز شده‌اند. درست در دو قدمیِ من گربه‌ی زرد رنگی با موهای سیخ‌سیخ، هیکل پشمی‌اش را روی گربه‌ی سفیدسیاهی می‌اندازد و گربه‌ی سفید که سیاهش بیشتر است، با عشوه‌ دهان باز می‌کند و از زیر پایش می‌گریزد. حالا هر دو با موهای راست شده خود را از تنه‌ی درخت بالا می‌کشند و پشت تیغه‌ی دیواری از نظرها پنهان می‌مانند. شقیقه‌ام را می‌خارانم و دور می شوم. دستم را لای درز جیبم قل می‌دهم و تلق و تلوق سکه‌ها خوشحالم می‌کند. مسیرم را به سمت ایستگاه اتوبوس کج می‌کنم. زیاد معطل نمی‌شوم که شش‌چرخ نسبتا درازی دو سه متر جلوتر از ایستگاه ترمز می‌گیرد و مسافرها را به دنبال خود می‌دواناند. می‌گذارم عجول‌ترها زودتر دو پله را یکی کنند و جا بگیرند. من همان وسط‌ها لای دست و پاها از میله‌ی افقی بالای سرم آویزان می‌شوم. پس و پیشم را می‌پایم مبادا شلوغی دست دراز شده‌ای را به‌سویم بکشاند.

 بوی نم نان گرمِ در پلاستیک و بوی انگشت‌های پفکیِ لیسیده شده‌ای و بوی عارق سیر خورده‌ای و کمی ترنم عرق‌های تند و شیرینِ زیربغل و کناره‌ی رانِ مسافرها در دود گازوییل و لِنت سوخته و نشتیِ بنزین می‌پیچد و عُقّ‌ام می‌گیرد. دلم می‌خواهد سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو را گاز بگیرم و به همه دندان نشان بدهم. مثلا زبان مردک وراج سیاست‌باز را از جایی پیش‌تر از حلقومش بیرون بکشم. یا با ناخن، مردمک چشم هیز شاگرد راننده را خط‌خطی کنم. شاید هم تف بیاندازم در صورت زن غرغرویی که با بی‌توجهی شوهرش خود را باخته و از چه کردم‌ها و نکردم‌هایش می‌گوید و بگویم: به من چه!!!!

خونسرد، بغل‌دستی‌هایم را هل میدهم تا خود را به لبه‌ی پنچره برسانم و کاری به اوووش و هوووش و هی و هویشان ندارم.

 باد، چشم‌هایم را قدر یک عدس ریز می‌کند. از همان زاویه‌ی تنگ بدو‌بدوهای سواره‌ها و پیاده‌ها را دنبال می‌کنم و به بن‌بستی می‌خورم از حرص چندش‌آورشان برای بقا.

ترجیح می‌دهم بقیه‌ی مقصد نامعلومم را قدم بزنم. به چند نفری سر راهم تنه می‌زنم تا کنار بروند و پیاده شوم. گوشه‌ی سکه را با دو انگشت می‌گیرم و تلاشم بی‌فایده است. آخر برای گرفتن کرایه‌اش نصف دستم را لمس می‌کند! با خود حساب می‌کنم روزانه صد و پنجاه هزار و هشتصد تومان و سیزده لمس کامل و چهل و یک لمس ناقص درآمدشان است. شانه بالا می‌اندازم و می‌روم. می‌روم تا مثل یک مورچه روی صفحه‌ی شطرنج سر و تهم را پیدا کنم.

خود را در خیابانی نیمه شلوغ، لابه‌لای جمعیت می‌چپانم. به مردم نگاه می‌کنم و نمی‌بینمشان! آن‌ها به من خیره می‌شوند و می‌دانم که نمی‌بینند مرا. از همه‌یشان متنفرم. نه این‌که خوشم نیاید یا بدم بیاید؛ نه! ازشان متنفرم. با همین غلظت! یک مشت الاغ؛ یک مشت عوضی؛ یک مشت نفهم دور هم اجتماع کرده‌اند و اسم خودشان را گذاشته‌اند آدم. اصلا نگاه‌های فضول و دریده‌یشان حالم را بد می‌کند. طوری از دیدن ویترین‌ها چشمشان برق می‌زند که انگار گمشده‌ی خود را پشت تکّه‌پارچه‌های کشیده شده روی مانکن‌ها پیدا کرده‌اند. طوری از تعریف مهمانی چند شب پیش عمه بلقیس‌هایشان به وجد می‌آیند که انگار هبوط خدا را دیده‌اند. طوری برای هم پشت چشم نازک می کنند و انگشت در هوا می رقصانند که انگار دریای نیل را شکافته‌اند. اصلا طوری به زندگی چنگ زده‌اند که انگار هرچه سفت‌تر آن را بچسبند، رها نخواهند شد. دلم می‌خواهد بایستم تماشایشان کنم و بگویم: تو احمقی! تو هم یک احمقی! تو از آن‌ها احمق‌تری! تو کمی کمتر احمقی! تو خیلی خیلی احمقی! تو… و همین‌طور سر بگردانم و بشمارمشان.

 گوشه‌ی لبم می‌لرزد. روی دو پا می نشینم. به درِ خانه‌ای تکیه می‌دهم و لحظات پایانی نور را بدرقه می‌کنم.

به یکباره صدای اذان از هر سوراخ و سمبه‌ای می‌جهد بیرون. چشمکی می‌زنم و می‌گویم: هدفت چی بود که سر شوخی رو با ما باز کردی؟! و مؤذن‌زاده غلیظ‌تر فریاد می‌زند الله اکبررررر.

 حالا شهر پر می شود از چراغ‌های زرد و سفید و قرمز؛ و مرغ‌های بی‌هدفی که دور خود می‌چرخند و به چیزی نوک می‌زنند.

شالم را که روی دوشم افتاده است روی سرم مرتب می‌کنم. کمی جلوتر، از دکّه‌ی مقابل بیمارستان برای خودم پپسی می‌خرم. زل می‌زنم به آژیر آمبولانس و در قوطی را باز می‌کنم. به سلامتیِ جنازه‌ای که دارند چهار چرخ تخت‌اش را روی زمین می‌گذارند تا به سردخانه ببرندش نوشابه‌ام را سر می‌کشم. می‌خندم به زاری همراهانش و می‌گویم: نگران نباشید چند روز دیگه با هیبتی دیگه از نو تکرار می‌شه. ما که مردنی نیستیم. فقط از یه تن به تن دیگه می‌ریم. به همین مزخرفی! نه پدرجان؟!

و روو می‌کنم به پیر علیلی که سرگردان دنبال آدرس می‌گردد.

ـ چی؟!

با دو حفره‌ی گِرد مبهوت نگاهم می‌کند. می‌خندم و بی‌جواب می‌روم.

 روی لبه‌ی جدول می‌ایستم و پاورچین‌پاورچین دو دو تا چهارتا می‌کنم که اگر زمین پایان یابد و ما تمام شویم، تکلیف روحمان چه می‌شود؟ خودم را می‌ترسانم و با صدای بم و کج و بدشکل می‌گویم: زمییین نابووود می‌شه و روحمون از خرابه‌ها آویزووون می‌مونههه. روح‌های از ریخت افتاده. یه چیییزِ شَبَه‌مانندی که تکوووون می‌خوره و چند قطره خون از جیب کتش می‌چکه تووووو آتیییش! یااااه یااااه یااااه…

 پقی می‌زنم زیرخنده: احمق!!!

دستپاچه به اطراف سرک می‌کشم کسی من را در آن حال ندیده باشد. مطمئن می‌شوم جز دو چشم زرد برّاق گربه‌ا‌ی کنار سطل زباله، دیگر هدف نگاهی نبوده‌ام. پپپپپخخخخ محکمی می‌گویم و با جیغ ملایمی فراری‌اش می‌دهم: حیوونی!

قیافه‌ی جدی به خود می‌گیرم؛ مثلا دیر شده است. به لطف چند تاکسی، مرسی می‌گویم و برای پیکان فرسوده‌ای دست تکان می‌دهم. پِت‌پِت می‌کند و می‌ایستد. باریکه‌ی دستگیره را می‌کشم و سوار می‌شوم. می‌نشینم وسط مکالمه‌ی دو نفر عصبی‌تر از خودم:

ـ خلاصه که دنیای بی صفتیه!

این را مرد تاس عینکی که کیف‌اش را بغل کرده است می‌گوید.

راننده‌ی جوان با تی‌شرت ارتشی و صورت دانه‌دانه و پر چاله جواب می‌دهد:

ـ دنیا که از خودش حرومزاده‌تر، فقط آدمای توش!

ـ دِ همون آدمای توش گند زدن به دنیا دیگه!

ـ نه داداش من! دنیا اگه سفله‌پرور نبود آدما اینجور گه نمی‌زدن!

حواسم در رفت و برگشت کلامشان قفل می‌کند: عجب! حالا واقعا اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟!

ـ بازی خوردیم آقا! بازی!

نمی‌دانم کدام یکی به دیگری این را گفت. فقط فهمیدم یک خیابان را اضافی رد کرده است و پیاده نشده‌ام. اسکناس خشکی کنار صورتش می‌گیرم. دنبال بقیه‌ی پول می‌گردد و به مسافرش می‌گوید: نبرد گلادیاتورهاس به‌خداش!

همان‌طور که از خیابان دور می‌شوم بلندبلند با خودم تکرار می‌کنم: به خداش؟! به کدوم خداش؟! و کمی آرام‌تر می‌گویم: حتما همونی که ما رو وِل داد وسط برهوت و گفت هی! بیفتین به جون هم. برا یه ذره اکسیژن که آخر توو ریه‌هاتون می‌گنده بجنگید. زجر بکشید. بعدم حتما قاه‌قاه زده زیر خنده! کسی چه می‌دونه!

سرم درد می‌کند. کوچه‌ها دارند خاموشی مُسری می‌گیرند که به خانه می‌رسم.

نظرات

  • محمد
    پاسخ دادن

    باسلام زبان روایت خیلی خوب . امّا کو داستان ؟ . آیا صرفاً توصیف کافی است ؟ . فکر می کنم خیلی مجال دارد برای کار . دستت درد نکند خسته نباشی

  • لیلا راستی
    پاسخ دادن

    چرا از خونه بیرون زد و چرا بی انجام کاری به خونه برگشت؟؟؟؟