تگرگ بهاری – مریم صادقی (داستان پایان دوره مقدماتی)

تگرگ بهاری

 مریم صادقی

خانم پورخانی خودکار قرمزش را از روی میز برمی‌دارد. از بالای عینکش نیم‌نگاهی به پسری که جلوی میز ایستاده، می‌اندازد. قفسه‌ی سینه‌ی پسر بالا و پایین می‌رود. بی‌آن‌که پلک بزند، چشمانش را به خودکار قرمز و خطوطی که روی کاغذ ایجاد می‌شود، دوخته است. پسرکاغذش را رها می‌کند و برمی‌گردد سر جایش بنشیند. پسری که کنار پنجره نشسته است، دستش را زیر چانه‌اش زده و حیاط مدرسه را نگاه می‌کند. سرایدار مدرسه قفس مرغ عشق‌هایش را که به میخ بزرگ و زنگ‌زده‌ی کوفته‌شده بر دیوار اتاقش آویزان است، پایین می‌آورد و به سمت باغچه‌ی گل‌های رز صورتی می‌رود. سر خانم پورخانی پایین است و به دفتر کلاسی نگاه می‌کند. مردمک چشم‌هایش آرام از بالا به پایین می‌آید. یکی از پسرها مدادش را در پهلوی نفر جلویی‌اش فرو می‌کند. پسر تکانی می‌خورد و کتابش از روی نیمکت پایین می‌افتد. شستش را زیر کلمه‌ی پنجم دبستان می‌گذارد  و کتاب را برمی‌دارد. نگاه خانم پورخانی ثابت می‌شود و با صدای بلند می‌گوید:

– میلاد معصومی.

میلاد که گوشه‌ی لپش باد کرده، چیزی را جویده و قورت می‌دهد و دستش را روی گلویش می‌گذارد. در عرض چند ثانیه نایلون گوجه‌سبزها را به دوستش که کنارش نشسته می‌دهد و سرش را از زیر نیمکت بیرون می‌آورد.

– میلاد! پاشو بیا انشات رو بخون.

میلاد کاغذش را برمی‌دارد و به سمت تخته سیاه می‌رود. صدای خنده‌ی پسری که کنار پنجره نشسته، بلند می‌شود. همه به او نگاه می‌کنند.

– چه‌خبره اونجا؟

خانم پورخانی از جای خود بلند می‌شود. روی میز خم می‌شود و مسیر نگاه پسر را در حیاط دنبال می‌کند. گل رز صورتی نیمه پژمرده‌ای از روی میز به پایین می‌افتد. بلافاصله به سمت در کلاس می‌رود. در حالی که از کلاس خارج می‌شود، می‌گوید:

– یه دقیقه ساکت باشید الان برمی‌گردم،

و در را پشت سر خود می‌بندد. همه‌ی بچه‌ها به سمت پنجره‌های کلاس هجوم می‌برند.

– واسه چی خندیدی؟

چندتا از پسرها با زانوی تا شده روی نیمکت، گردن خود را می‌کشند و مدام به چپ و راست خم می‌شوند.

– اِ… خورد زمین؟

– با پوز!

عده‌ای بلند بلند می‌خندند.

– بیچاره… طفلی مرغ عشق‌هاش!

یکی از پسرها از پشت، یقه‌ی نفر جلویی‌اش را می‌گیرد، به عقب می‌کشد،

– آی… آی… نکش،

و خودش سر جای او می‌ایستد.

– خب تو که پیری و عرضه‌ی نگه داشتن دوتا دونه پرنده نداری، بیا بدشون به من. کاش می‌شد برم برشون دارم.

پسری که عقب کشیده شده بود، از پشت ضربه‌ی محکمی به سر پسر جلویی‌اش می‌زند،

– هوووی… مگه مرض داری؟

میلاد: بابای منم پرنده خیلی دوس داره، ولی مامانم می‌ترسه. نمی‌ذاره پرنده داشته باشیم. منم دوس دارما ولی مامانم دعوا می‌کنه. همش بهم می‌گه تو هم که همه چیزت به بابات رفته. عینهو خودشی.

چندتا از پسرها به سمت نیمکت خودشان می‌روند و می‌نشینند.

– رفتن کمکش کنن.

خانم پورخانی وارد کلاس می‌شود.

– مگه فیلم سینماییه که همتون جمع شدین اونجا؟ برگردید سر جاتون. یه دقیقه ولتون کردما.

هنوز جمله‌ی خانم پورخانی تمام نشده است که بچه‌ها روی نیمکت‌های خود می‌نشینند.

– تو هم انشات رو بخون.

میلاد که پشت به تخته ایستاده است، کاغذش را با دو دستش می‌گیرد و شروع به خواندن می‌کند.

«موضوع انشا: خاطره‌ی یک روز بهاری را تعریف کنید.

خاطره‌ی من مربوط می‌شود به دیروز که پدرم می‌خواست کادوی تولد برای مادرم بخرد. چون پدرم سلیقه ندارد و مادرم همیشه بهش می‌گوید تو هیچ کاری درست نمی‌توانی انجام دهی به خاطر همین من هم با پدرم رفتیم تا یک کادوی خیلی زیبا بخریم. بیرون رفتن با پدرها خیلی خوب است. چون پدرها برای آدم خوراکی‌های خوشمزه می‌خرند و نمی‌گویند الان کار دارم خریدم مانده بعداً. آن روز تگرگ آمد و همه دویدند و ما هم دویدیم توی پاساژ. بعد تصادف شد. ینی تصادفی شد که بیا اُ ببین. من هم مثل پدرم معتقدم که راننده‌ی زن مقسر بود. چون زن‌ها اصلاً بلد نیستند رانندگی کنند. مثل بقیه‌ی کارهایشان که به درد نمی‌خورد. اما ما مردها دس فرمونمان خیلی خوب است. بعد که دعوا شد راننده‌ها حرف‌های بی‌تربیتی به هم زدند. مثلاً گفتند بز بچه، نکبت و گاو و حرف‌هایی که خانم معلم همیشه می‌گوید ما نباید بزنیم. اما من فکر می…»

در اثر صدای شلیک گلوله سرها به سمت گوشه‌ی انتهایی کلاس می‌چرخد. انگشتان خانم پورخانی که تا آن لحظه روی صفحه‌ی موبایلش تند تند در حال حرکت بود، متوقف می‌شود. در کسری از ثانیه لرزشی در بدنش به وجود می‌آید و سیخ می‌نشیند. کف دستانش را روی میز می‌گذارد، بلند می‌شود و به طرف نقطه‌ای می‌رود که نگاهش خیره مانده است. یکی از پسرها در حالی که با انگشت به پسر کناری‌اش اشاره می‌کند، می‌گوید:

– اجازه خانم، مال اینه.

– اجازه خانم…

– حرف نزن. بدش به من. مگه نگفتن حق ندارید این چیزا رو بیارید مدرسه؟

خانم پورخانی دستش را به سمت پسر دراز می‌کند.

– خانم ببخشید. باب…

– خفه خون. بار اولت که نیس. یه حرف رو مگه چند بار به بچه‌ی آدم می‌گن؟

پسر تبلتش را از زیر نیمکت بیرون می‌آورد و به خانم پورخانی می‌دهد.

– تو رو خدا…

– التماس‌هات رو تو دفتر بکن. تبلتت هم از خودشون بگیر. گوساله‌ی آشغال.

خانم پورخانی تبلت را روی میز می‌گذارد. در حالی که کف دستش را روی میز گذاشته و به آن تکیه داده است، دست دیگرش را به کمرش می‌زند و می‌گوید:

– بقیه‌اش رو بخون.

«اما من فکر می‌کنم گاو حیوان خوب و مفیدی است. تازه یک موتوری دستُ پا چلفتی (مثل من) [میلاد در انشایش «مثل من» را نوشته است، اما آن را نمی‌خواند.] هم رفت توی گوجه‌سبزها و زمین خورد و همه‌ی گوجه‌سبزها پخشُ پلا شد. بعد من به اورژانس زنگ زدم و به راننده‌ها گفتم که راه را برای آمبولانس باز کنند.»

میلاد زیرچشمی خانم پورخانی و بچه‌ها را نگاه می‌کند. کف دستش را پشت سرش می‌کشد.

«هم‌چنین یک بچه‌ی نفهم و بی‌شواور که گوجه‌سبزها را جمع می‌کرد و با خودش برد بهش گفتم که نباید این کار را بکند و کار خیلی بدی است. بعد ما رفتیم از عابر بانک پول بگیریم. اما عابر بانک کارتمان را خورد. پدرم خیلی عصبانی شد و چیزهایی گفت که معنیشان همان خر است و ما که پایمان از دستمان درازتر بود به خانه برگشتیم.

پایان»

میلاد کاغذش را روی میز، جلوی خانم پورخانی که حالا روی صندلی خود نشسته است، می‌گذارد. خانم پورخانی با خودکار قرمز چند خط روی کاغذ می‌کشد و می‌نویسد:

شعور،

دست از پا درازتر،

بسیار خوب.

وقتی میلاد روی نیمکت خود می‌نشیند، دوستش می‌پرسد:

– چی بهت داد؟

میلاد: زنیکه‌ی بزبچه، داد بسیار خوب. کثافت آشغال.

– یعنی عالی نداد؟ این کلاً زورش میاد عالی بده. باید یه جوری حالش رو بگیریم.

– پایه‌تم اساسی.

میلاد آرنجش را روی نیمکت می‌گذارد و دستش را تکیه‌گاه سرش که به‌صورت کج رو به دوستش قرار گرفته است، می‌کند. چند لحظه ساکت می‌شود و بعد،

میلاد: بریییم لاستیک ماشینش رو پنچر کنیم. چطوره؟

دوست میلاد بدون این‌که سرش را تکان بدهد، بالا را نگاه می‌کند و می‌گوید:

– قیافه‌اش دیدنیه! بزن قدش،

و دستش را به سمت میلاد دراز می‌کند.

نظرات

  • شیوا
    پاسخ دادن

    طرح داستان خوب بود. گفتگو ها اما پرداخته نشده بود. بجای نوشتن «میلاد: » بهتر بود از حالت روایت استفاده میشد.

  • محمد
    پاسخ دادن

    خوبه دستتون درد نکناد . منتظریم انشاالله بهتر از این .

  • حسن زاده
    پاسخ دادن

    گاهی توصیفات ملال آورند. درحالی که می شود ساده تر گفت و بخشی از تصور فضا را به ذهن خواننده سپرد.
    داشتن سرعت در روایت!
    مثلا: میلاد کاغذش را روی میز، جلوی خانم پورخانی که حالا روی صندلی خود نشسته است، می‌گذارد. خانم پورخانی با خودکار قرمز چند خط روی کاغذ…
    این بشود: میلاد انشایش را روی میز، می‌گذارد. خانم پورخانی با خودکار قرمز چند خط روی کاغذ…
    خب به همین راحتی. اینطور خود خواننده این درک را دارد که بداند خ پورخانی از روی هوا که با خودکارش نمی نویسد بلکه سر جایش هست و کاغذ هم جلوشه…