ماجرایِ یک روزِ غیرِ منتظره، از زندگیِ معمولیِ «مَشگِلبی» – فاطمه دهقان (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

ماجرایِ یک روزِ غیرِ منتظره، از زندگیِ معمولیِ «مَشگِلبی»

فاطمه دهقان

 

   امروز که می شود «مَشگِلبی» کش و قوسی به تنش نمی دهد، هوایِ تویِ ریه را با صدا از بینِ لبهایِ به هم فشرده اش، بیرون نمی دهد و به آرامی چشم هایش را باز نمی کند. اما از همان لحظاتِ اول متوجه می شَوَد که امروز یک روزِ معمولی نیست. کاش در شرایطِ بهتری با «مَشگِلبی» آشنا می شدید، ولی این آشناییِ ناگزیر را با آغوشِ باز بِپَذیرید و گوشه-کنارش هم یک جایی، برای من بگذارید. من اصولن عاشق نقلِ روزهای غیر منتظره از زندگی آدم های معمولی هستم. از وقتی که راوی از مشگلبی نام برد، دیگر نتوانستم مقاومت کنم، چون من مشگلبی را بهتر از او میشناسم،سالهاست. درست از همان روزی که مشگلبی آنجایی بود که نباید باشد، من هم درست همان جایی بودم که مشگلبی نباید می بود و البته بودن من طبیعی بود.

   «مَشگِلبی» در زندگیِ روزمره اش، یک مُشکلِ بزرگ دارد. چیزی که روحش را آزار می دهد و مشگلبی را وادار به انجام کارهای عجیب و گاهی هم ناجور می کند. این که گفتم مربوط می شود به صدای انفجارهایی که هی توی سرش می پیچد. روحِ لطیفِ «مَشگِلبی» به خاطرِ این نوسانات، خیلی رنج می بَرَد. و این که او هر روز جای خالی دست چپش را بیشتر حس می کند. از خواب که بیدار می شود، اول جای خالی دست چپش را می خاراند و زیر لب چیزهایی می گوید. البته من از فرمایشات مشگلبی، فقط یک کلمه را متوجه می شوم که البته آن یک کلمه هم به حدی ناجور است که قابل گفتن نیست. شنیده ام که گوش شما با این جور کلمات بیگانه است و وجدان بیدار من، اجازه نمی دهد که آن را به زبان بیاورم. شاید باز شدن چشم و گوش شما فعلن به صلاح نباشد. همین قدر بگویم که امروز صبح، مشگلبی نه جای خالی دست چپش را خاراند و نه چیزی گفت. به خاطرِ همین امروز روزِ متفاوتی در زندگیِ «مَشگِلبی» ست. اصولن تفاوت ها همین جوری به وجود می آیند، سکته ای در زمان و بعد دوباره روند همیشگی اش.«مَشگلبی» دچار روزمرگیِ عمیقی شده است. نه بهتر است بگویم شده بود. خوبی اش به این است که امروز شده است و روزمرگی من و مشگلبی هم تمام شده است. من هر کاری می کنم به خاطر مشگلبی ست. خدا را شکر که مشگلبی دیگر جای خالی دست چپش را حس نمی کند.

   این که آدم ها برایِ جلوگیری از یک جنگِ احتمالی، یک جنگِ واقعی راه می اندازند تا خانه ها را ویران کنند، خیلی دردناک است و این اصلن به ما و حتی مشگلبی مربوط نمی شود و حتی جنازه های از زیر خاک در آمده. البته جنازه ی بچه ها فرق می کند! امدادگری شغل سختی ست، چون چیدن جنازه ی بچه ها کف کوچه بدون اجازه ی مادرهایشان اصلن کار راحتی نیست. از آن بدتر هم قرار دادن جنازه های برهنه و در شرایط بهتر نیمه برهنه ی بزرگ تر ها در کنار آنهاست. فکر نمی کنم که تا به حال کسی جنازه ی از زیر آوار درآمده ی هیچ بچه ای را برهنه دیده باشد. در مورد بزرگ تر ها فرق می کند. حالا اگر زلزله یا بمباران روز باشد یک چیزی ولی اگر شب باشد نیاز به ملافه های اضافی زیادی ست. این یکی از اصول مهم امدادگری ست. وای این قضیه ی جنگِ لعنتی، کاملن ذهنِ مرا از«مَشگِلبی» منحرف کرد. مشگلبی عزیز خودم.

   «مَشگِلبی» دستش را در یکی از همین انفجارها از دست داد. درست زمانی که نیازش افسارش را کشیده بود تا آن خانه. لازم به توضیح است که نیاز ها به چهار دسته تقسیم می شوند:1- نیاز مالی. 2- نیاز جنسی. 3-هم نیاز مالی و هم نیاز جنسی. 4- نه نیاز مالی و نه نیاز جنسی. و مشگلبی درست زمانی که به اندازه ی نیازش کوچک شده بود و دست چپش آنجایی بود که نباید باشد، بمباران آغاز شد. ما از نوع و اندازه ی بمب ها اطلاعِ دقیقی در دست نداریم چون عمق فاجعه زیاد بود و به عقل هیچ کس نرسید که آن ها را شناسایی کند، مشگلبی هم که بی هوش بود.  شاید تقصیرِ پرت کننده ی بمب ها هم بود که فراموش کرده بود شناسنامه ی بمب ها را هم پرتاب کند،شاید هم این بمب ها از آن دسته از بمب هایِ بی هویت باشند. کسی چه می داند! البته بی هویتی بمب ها، هویت آدم های آسیب دیده را هم تحت الشعاع قرار می دهد. درست مثل ماجرای من و مشگلبی عزیز. «مَشگِلبی» آسیب هایِ دیگری هم دیده بود که در پرونده ی شماره ی978-879جهتِ بررسیِ بیشتر ثبت شده است و البته یکی از همین آسیب دیدگی های ناگفته باعث شد که مشگلبی عزیز من قهرمان جلوه کند. اصولن آدم ها همین جوری قهرمان می شوند، بی سر و صدا.

   ما ساعت ها زیر آوار بودیم، در حالی که مشگلبی بی هوش بود. من هم بی هوش بودم در حالی که خون دست چپ مشگلبی تنم را غسل داده بود. در غیر منتظره بودنِ امروز در زندگیِ «مَشگِلبی» شکی نیست و فقط همین را بگویم که پیرو تماس من دارند می آیند او را ببرند.

نظرات

  • مهدی نوربخش
    پاسخ دادن

    من از داستان لذت بردم. راوی داستان دانای کل است و مسلط بر آنچه در درون و برون داستان می گذرد بوده و حتی می داند گوش ما با چه جور کلماتی بیگانه است.
    وقتی که راوی از مشگلبی نام برد، دیگر نتوانستم مقاومت کنم، چون من مشگلبی را بهتر از او میشناسم.
    بنظر می رسد قرار بوده تا داستان توسط راوی دیگری که اشراف کمتر بر حوادث و شخصیت ها داشته روایت شود اما روای دانای کل پیش دستی کرده و نتوانسته تا بر سکوت خود غلبه کند.
    با وجودی که راوی قدرت مقاومت خود را در بیان داستان از دست داده اما در طول داستان به صورت خود دار به روایت پرداخته است. داستان پر از ناگفته ها, نشانه ها و کنایه هاست. گویا راوی از چیزی می ترسد و همین موضوع بر جذابت داستان افزوده است.