پرنده – بهنام شیرالی (داستان پایان دوره مقدماتی)

پرنده

پیرمرد سرش را از پنجره ی باز خانه آورد بیرون و گفت: دنبال کی می گردی بابا جون؟

پسربچه که پایین  توی سایه ی درگاهی خانه نشسته بود از جایش بلند شد و سرک کشید. دو طرف پیاده رو را نگاه کرد. کسی را ندید. دوباره سر جایش نشست. پیرمرد سوت زد… اما پسربچه سرش را بلند نکرد. این بار بلند تر گفت: با توام پسر جون، اینجام… بالا رو نگاه کن.

پسر بچه بلند شد و آمد زیر شاخه درخت نارونِ پیاده رو روبروی خانه ایستاد و زل زد به پنجره. پیرمرد را دید که در چارچوب پنجره ایستاده بود. پسربچه آهسته گفت: سلام…

پیرمرد به سمت پنجره خم شد و گفت: دنبال کی می گردی؟

– هیچ کس.

– چی؟…

پسربچه با همان آهستگی گفت: هیچ کس…

– پسرجون بلندتر حرف بزن. من گوشم سنگینه. دنبال کی می گردی؟

پسربچه یک دستش را کنار دهانش قرار داد و این بار بلندتر گفت: هیچی، دنبال کسی نمی گردم.

– فهمیدم داد نزن. گم شدی؟

پسربچه که همچنان دستش کنار دهانش بود گفت: نه، خونمون همین دور و وراست.

– پس چی؟

پسربچه با اشاره به درختی که زیر آن ایستاده بود گفت: این جا… تو این درخته. صدا می آد…

– صدای چی؟

– یه پرنده س داشت می خوند.

– چی؟…

– یه پرنده که آواز می خونه.

– یه پرنده؟ پرنده که آواز می خونه؟

و باز ادامه داد: نه. پرنده یی که آواز بخونه نیست. صدای گنجشکاس. فکر کردی گنجشکا آواز می خونن…

– نه، خودم شنیدم. داشت می خوند.

– گنجشک که آواز نمی خونه.

– نه گنجشک نیست. گفتم که یه پرنده س که می خونه.

– نه پسرجون. من چهل ساله که اینجام. می دونم چی به چیه. صدای پرنده هارو می شناسم. اینا گنجشکن، گنجشک هم آواز نمی خونه.

– خودم شنیدم…

– نه، گفتم که بهت، پرنده که آواز بخونه نیست. شاید صدای تلویزیون یا رادیوی یکی از همین همسایه ها بوده. توی این درخته نیست. جلوی در نشین برو خونتون. خب؟… برو.

و پنجره را بست. پسربچه برگشت و دوباره توی سایه درگاهی خانه نشست و زل زد به نوک درخت که زیر تابش آفتاب، رنگِ برگهایش پریده بود و غبار آلود می زد. همین لحظه از مغازه ی سمساریِ آن سوی پیاده رو، صدای آهنگ قدیمی را شنید. پسربچه همچنان توی درگاهی خانه نشسته بود. کیف مدرسه اش جلوی پایش بود و با بند آن بازی می کرد. هر از گاهی بلند می شد کیفش را به دیوار تکیه می داد،  روی نوک پا می ایستاد و چشماش را ریز می کرد و لابه لای  شاخ و برگ درخت سرک می کشید. دستش را به تنه درخت تکیه می داد، سرش را می انداخت پایین و به جوی آب خیره می شد. بعد چشمهایش را می بست و سعی می کرد به صدایی گوش دهد که از لای شاخه های سبز درخت شنیده بود. اما هیچ صدایی از توی درخت شنیده نمی شد. فقط صدای بلندِ آواز بود. پسر بچه همچنان که به درخت خیره نگاه می کرد عقب عقب آمد و سرجایش نشست، کیفش را از کنار دیوار برداشت و آن را جلوی پایش گذاشت و شروع کرد با بند آن بازی کردن. بعد دوباره زل زد به نوک درخت. پیرمرد گفت: چی شد؟ هنوز که اینجایی…

پسربچه تا صدا را شنید دوید زیر درخت و روبروی پنجره ایستاد. دستش را کنار دهانش قرار داد و با صدای بلند گفت: گفتم که  توی درخت یه پرنده س که می خونه. اصلا خودت بیا پایین شاید دیدیش. من نمی بینمش، شاید تو دیدیش.

– توی این درخت فقط گنجشکه.پگنجشکم که نمی خونه. نمیشه بیام. نمی تونم.

– چرا آخه؟

– در خونه قفله…

– مگه کلید نداره؟

– چرا اما دست پسرمه. پسرم قفلش کرده رفته.

– مگه پسرت کجاست؟

– رفته سر کار. عصری می آد.

– خب کلیدو ازش می گرفتی.

– نمی ده.

– حالا چی کار کنیم؟

پیرمرد کمی فکر کرد و گفت: حالا که می خوای، باشه…یه لحظه همون جا وایسا، من اومدم.

پیرمرد از پشت پنجره دور شد. پسربچه به پنجره خانه خیره شد و منتظر ایستاد. عرق روی پیشانی اش نشست. آن را با آستین پیراهنش پاک کرد و رفت توی درگاهی خانه نشست و سرش را انداخت پایین. هر چقدر که می گذشت شانه هایش افتاده تر می شد. پایش را آهسته روی پیاده رو کشید و با پنجه ی پایش خطوطی مبهم روی غبار پیاده رو کشید. پیرمرد دوباره آمد پشت پنجره، پایین توی پیاده رو را نگاه کرد. به پسربچه گفت: برو اون ور می خوام بیام پایین.

پسر بچه تندی دوید و آمد روبروی پنجره خانه ایستاد و گفت: چی…؟

– برو اون ور می خوام بیام پایین

پیرمرد نردبان درازی را به سختی بلند کرد و گذاشت توی پیاده رو و سر آن را لبه ی پنجره تکیه داد. پسر بچه از همان جا که ایستاده بود گفت: مواظب باش نیوفتی.

پیرمرد یک جفت دمپایی آبی به دستش گرفته بود و با دست دیگرش  لبه ی نردبان را. هنوز چند پله پایین نیامده بود که برای لحظه ای روی نردبان مکث کرد. از بالای نردبان گفت: بیا بیگیرش…

پسربچه تندی دوید و نردبان را سفت چسبید. پیرمرد باقی پله های نردبان را آهسته پایین آمد تا رسید به پیاده رو. پیرمرد خمیده بود و قد کوتاهی داشت. دمپایی ها را انداخت کف پیاده رو. غبار بلند شد. دمپایی ها را پوشید. پسر بچه گفت: برو شاید ببینش.

پیرمرد نردبان را از لبه پنجره برداشت و تکیه داد به درخت و به آهستگی از آن بالا رفت. پسربچه دوید و لبه نردبان را گرفت و بالا رفتن پیرمرد را نگاه کرد. پیرمرد همچنان بالا می رفت. آن قدر بالا رفت که دیگر پاهایش زیر آن همه شاخه و برگ به سختی دیده می شد. پسربچه کنار درخت منتظر ایستاد. خسته شد. داد زد: چی شد؟ دیدیش؟…

سکوت شد. پسربچه دیگر صدای آهنگ قدیمی را از توی سمساری نمی شنید. بادی وزید و شاخه های سبز درخت را لرزاند. پسربچه آهسته دستانش را از روی نردبان برداشت.

پیرمرد گفت: بهت گفتم که، پرنده کجا بود؟ اینجا همش شاخ و برگه.

پسربچه با اصرار گفت: خوب نگاه کن… شاید باشه. خب؟…

دوباره سکوت شد. عاقبت پیرمرد گفت: خوب نگاه کردم، هیچی نیست. گفتم که بهت، پرنده کجا بود؟ نردبون رو بگیر دارم میام پایین….

پسربچه نردبان را سفت چسبید. دمپایی های آبی پیرمرد از زیر شاخه ها پیدا شد. پسربچه گفت: ندیدیش؟

پیرمرد که نفس نفس میزد با صدای لرزان گفت: گفتم نیست. همش درخت بود، ولی پرنده نه.

– پس چه طور صداش می اومد؟

پیرمرد در حالی که لب هاش خشک شده بود، آب دهانش را پایین داد و گفت: کو؟ من که نشنیدم. می گم شاید اشتباهی شنیدی. ها؟ مال تلویزیون یا رادیو این همسایه ها بوده.یه لحظه وایسا، اصلن…

دست کرد توی جیب پیراهنش و یک سوت چوبی که رنگش پریده بود بیرون آورد. پسربچه گفت: این چیه؟

– سوته. گوش بده…

و سوت زد. بعد گفت: نگاه!… صدای پرنده ها رو میده. اینو شنیدی فکر کردی صدای پرنده س. من همیشه با این سوت می زنم…

و باز سوت زد. پسربچه گفت: نه صدای این نبود. خودم شنیدم. صدای این نبود.

پیرمرد که خسته شده بود با آستین پیراهنش عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: من دیگه باید برم. یه وقت پسرم زنگ می زنه خونه. خداحافظ.

نردبان را به سختی برداشت و لبه پنجره ی خانه گذاشت. دمپایی هایش را در آورد و آنها را در دست گرفت و آهسته از نردبان بالا رفت. پسربچه دوید و نردبان را سفت چسبید. پیرمرد از  پنجره رفت توی خانه. نردبان را برداشت و پنجره  را بست. پسر بچه مدتی زیر درخت ایستاد. صدایی شنید. سرش را بلند کرد. روی نوک پا ایستاد. سرک کشید. توی شاخه های درخت را نگاه کرد. رفت و دستش را به درخت تکیه داد و نگاهش را انداخت توی جوی آب. چشمانش را بست. برگشت و خیره شد به پنجره خانه پیرمرد. آفتاب به شیشه های تیره پنجره خانه می تابید. توی قاب پنجره چیزی پیدا نبود. پسربچه رفت توی درگاهی خانه و توی سایه نشست. دستانش را زد زیر چانه اش. سرش را انداخت پایین و گوش داد.

نظرات

  • محمد
    پاسخ دادن

    خوشم اومد بارک اله . پیرمرد مقابل آن درخت . صدایی که از توی درخت میآمد و رابطه نمادین آن با درخت . قفل بودن در و حساسیت کودکی و تلاش برای شنیدن دوباره صدا شاید صدای پیرمردی دوباره که ارتباط ما را با گذشته وصل کند . ممنون . موفق باشید .

  • حسن زاده
    پاسخ دادن

    سلام!
    نوع ارتباطی که بین کودک و پیرمرد شکل می گیرد آن هم با کمک یک نردبان، جالب است
    هرچند که ماهیت صدای نامعلوم مهم نیست ولی به بهانه آن سماجت یک کودک و زنده دلی یک پیرمرد پیدا می شود
    خوشمان آمد، سپاس