پر فشار جنب حاره – مهدی نوربخش (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

پر  فشار جنب حاره

مهدی نوربخش

 

دقيقاً  نمي‌دونم کجاي مسير رو اشتباه اومدم که تو اين بيابون برهوت سرگردون شدم. قرار بود، تو يه جاده مالرو ميون‌بر بزنم و بعد تو مسيري بيافتم  که طرف شرق مي‌رفت. تا حالا برات اتفاق افتاده که توي يه  بيابون گم بشي، يه حسي همينطور بهت ميگه حالا چند کيلومتر ديگه برو جلوتر شايد به يه آبادي از همون واحه‌هاي وسط بيابون، به يه بهشت گمشده برسي، خدا رو چه ديدي شايد هم به يه تابلو  برخوردي که راه اصلي رو نشونت مي‌ده. همينطور مثل ديوانه‌ها  از اين جاده مالرو  زدم تو اون جاده مالرو تا بلاخره به يه جاده آسفالت رسيدم. اما هنوز چند کيلومتري بيشتر مسير رو نرفته بودم که بخار از زير کاپوت ماشينم زد بيرون و موتور خاموش کرد.

حالا دو روزه که کنار اين لگن منتظر نشستم. به جاده که خوب نگاه مي‌کنم، به نظر يه جاده متروکه مياد. سطح آسفالت تکه تکه قلوه کن شده و دو طرف جاده تپه‌هاي ماسه‌اي کوتاه و بلند تا افق دنبال هم رديف شده‌اند.

راستش رو بخواي اولش اميدوار بودم. واير‌ها و شمع‌ها رو چک کردم. بعد نصف موتور را باز کردم تا متوجه شدم که موتور جام کرده.  همينطور که  سرم توي موتور بود حس کردم يه قطره بارون درشت پشت گردنم چکيد. با تعجب به آسمون نيگا کردم. فقط ابر بود. ابر سياه هميشگي که همه سطح آسمون رو پوشونده بود. به دنبال راه نجات از بلند‌ترين تپه ماسه‌اي بالا رفتم و اطراف رو ديد زدم، تا چشم کار مي‌کرد، تپه‌هاي ماسه‌اي  پشت سرهم رديف شده بودند. جاده باريک مي‌رفت و توي سراب گم مي‌شد.

ميدونم خيلي‌ها بيابون مرگ شده‌اند. دو روز طول کشيد تا پذيرفتم که قراره من هم ميون يه بيابون بي آب و علف تلف بشم. دو روز همينطور منتظر شدم تا شايد يه نفر گذرش به من بيافته. هيچ وقت دوست نداشتم، اينجور بميرم، وسط يه برهوت، زير ماسه‌هاي بادي، حتي يه بوته خشک هم سر مزارم در نياد. واسه همين به فکرم رسيد که بنويسم، نوشته‌هام رو داخل يه بطري توي ماشين بگذارم، شايد چند هزار سال ديگه کسي اون را پيدا کنه، شايد کنار بطري، استخواناي من رو هم پيدا کنند. نمي‌دونم کجا خوندم که داخل کوير هيچ چيز فاسد نمي‌شه، فقط خشک ميشه و همين طور خشک باقي مي‌مونه.

اول مي‌خواستم از خودم بنويسم، اينکه اسم و فاميلم چيه، چند سالمه، شغلم چيه و اينکه اينجا چکار مي‌کنم. اما بهتر ديدم بجاي نوشتن اين جور حرف‌ها کارت ملي و گواهينامه رو به همراه برگه مأموريتم بندازم  داخل يه بطري.  خوب که فکر کردم چيز مهمي براي نوشتن از خودم نداشتم. باز فکر کردم، اما واقعاً آدم مهمي نبودم، کار مهمي نکرده بودم، حتي شغل درست و حسابي نداشتم که بشه بهش افتخار کرد. يه زندگي مثه خيلي‌هاي ديگه .

شايد همه اين حرفها عجيب به نظر بياد، شايد فکر کني اينها همه از ذهن يه آدم ماليخوليايي که قرار تا چند ساعت يا حداکثر يکي، دو روزِ  ديگه بميره تراوش کرده. اما همه اين‌ها به پنج سال پيش، سال 1407 بر مي‌گرده. همه‌اش از روزي شروع  شد که يه ابر سياه اومد و همه آسمون رو پوشوند. بعد از يه دوره خشکسالي طولاني همه خوشحال بودند. سازمان هواشناسي نويد  بارش‌هاي متعدد و  خوبي رو مي‌داد. پيش بيني شده بود درياچه شور قم، تالاب گاوخوني و همه درياچه‌هاي شور فلات مرکزي پر از آب بشه. دفتر مهندسي رودخانه‌هاي کشور گفته بود که تمام سد‌ها، رودخانه‌ها و سفره‌هاي آب زيرزميني و قنوات کشور انباشته از آب خواهند شد. سازمان محيط زيست اعلام کرد که ديگر نبايد نگران خشک شدن درياچه اروميه بود. وزارت کشاورزي گفته بود بزودي ما بزرگترين توليد کننده محصولات غذايي  دنيا خواهيم شد. نهضت سبز‌ها در بيانيه خود نوشته بود که جنگل‌هاي بلوط زاگرس از نابودي و مرگ حتمي نجات خواهند يافت. چند کشتي پر از ميليون‌ها چتر در بندر عباس لنگر انداختند. مردم هفت شبانه روز تو خيابانو‌هاي شهر جشن گرفتند و به برف‌باکن‌هاي ماشين‌هاشون روبان قرمز بستند، کنار برج ميلاد، بالاي منارجنبان، کنار دروازه قرآن، روي پل اهواز، داخل خونه‌هاي شرکت نفتي باورده آبادان، روي تاج سد کارون سه، داخل غار علي‌صدر همدان و هر جاي ديگه که فکرش رو بکني عکس سلفي گرفتند، زيرش نوشتند «دوست داريم ابر سياه.» و بعد توي دنياي مجازي براي هم فرستادند.

يه ‌ماه طول کشيد، اما دريغ از يه قطره بارون. ابر سياه  اون بالا  جا خوش کرده بود. اوايل سازمان هواشناسي وعده بارش فردا و پس فردا رو مي‌داد. باز مردم تو خيابوناي شهر جشن گرفتند. باز عکس سلفي گرفتن و زيرش نوشتن «ناز نکن، نازنکن، بسه ديگه ابر سياه ناز نکن.»

يه ماه ديگه گذشت و ابر سياه همينطور چهار گوشه آسمون  رو گرفته بود. سازمان هواشناسي جهاني اعلام کرد، پر فشار جنبه حاره راه صعود رو به بالاي توده مرطوب را سد کرده و ابر نمي‌تونه صعود کنه و از مرحله بخار به تقطير برسه. خلاصه مطالعاتشون نشون مي‌داد که بايد منتظر بود تا خورشيد که دو ماهي بود که ديده نمي‌شد، از خط استوا عبور کنه و به سمت مدار رأس الجدي  متمايل بشه. تو اين حالت پر فشار جنب حاره  ضعيف شده و به عرض‌هاي جغرافياي جنوبي‌تري حرکت مي‌کنه و بارون ميزنه.

باز مردم تو خيابوناي شهر  جشن گرفتند. اونها روي ديوارکافي‌شاپ‌هاي شهر، خورشيدي کشيدند که ساک مسافرتي‌ رو بسته و منتظره تا با آخرين هواپيما به مدار رأس الجدي  پرواز کنه. خيلي‌ها با خورشيد  عکس سلفي گرفتن  و زيرش نوشتن «ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت.» باز عکس‌ها‌شون دنياي مجازي رو پر کرد.

خورشيد سلانه، سلانه بدون هيچ عجله‌اي رفت تا به مدار رأس‌الجدي رسيد. اما پر فشار جنبه حاره همينطور رو سر ابر سياه جا خوش کرده بود. بالاي سر فقط يه آسمون پر ابر بود، اما دريغ از حتي يه قطره بارون که رو خاک تشنه  به چکه.

تو شبکه‌هاي اجتماعي شايع شد که همه اين اتفاقات با مانتو‌ها و ساپورت‌هاي چسبون  خانم‌ها ربط داره. يه مؤسسه انتفاعي غير دولتي نامردم نهاد همه اين چيز‌ها را مدل کرد، برنامه نويسي کرد و نشون داد که چطور هرچه لباس‌هاي خانم‌ها چسبون‌تر ميشه، پرفشار جنبه حاره از قدرت و توان بيشتري برخوردار ميشه. شايع شد قراره پس از کاليبره کردن مدل، اون رو به عنوان يکي از روش‌هاي معتبر علمي پيش بيني جريانات جوي در ژنو در مقر سازمان هواشناسي جهاني (wmo) به ثبت برسونند.

اداره آمار و سازمان هواشناسي کشور  همه اين‌چيزها را شايعه محض دونستند و متخصصين اين سازمان‌ها اظهار کردند که هيچگونه رابطه همبستگي و خط رگرسيوني را نمي‌‌شه، بين البسه خانم‌ها به عنوان پارامتر‌مستقل و عدم بارش باران به عنوان پارامتر وابسته برازش داد. اما با اين وجود  خيلي‌ها مانتو گشاد پوشيدند. تمام کارگاه‌هاي لباس دوزي کشور سه شيفت کار کردند و  مانتو‌هاي گشاد دوختند. اين بار سر و کله خانم‌ها با مانتو‌هاي گشاد در دنياي مجازي پيدا شد. هزاران هزار خانم با مانتو گشاد عکس سلفي گرفتن. زيرش نوشتند،« حالا راضي شدي، ببار ديگه.»

اما ابر سياه همينطور چهارگوشه آسمون رو پوشونده بود، ولي دريغ از يه قطره بارون.  چند ماه ديگه وضع بر همين منوال گذشت. بعد کم‌کم زمزمه جادو و جنبل بلند شد. خيلي‌ها براي ابر سياه فال قهوه گرفتن. پير زن همسايه مي‌گفت که ابر رو طلسم کردند. اينبار نوبت به يه رمال هندي رسيد، که از هفت دريا گذشته بود. رمال طلسم‌هاي زيادي را باطل کرده بود و اينبار اومده بود تا طلسم ابر رو بشکونه. رمال گفته بود همه بايد با دستخط خودشون هفت مرتبه از روي نوشته‌اي، بنويسند. بعد بايد کاغذ‌ها را لول کرده و تو سوراخ ناودون خونشون بگذارند. شرطش اينه که تک، تک مردم شهر اينکار را بکنند تا طلسم شکسته بشه.

باز شبکه مجازي پر شد از عکس‌هاي سلفي مردمي که داشتن تو ناودون خونه‌هاشون کاغذ مي‌چپوندن. اما حتي يه قطره بارون تو هيچ ناودوني چکه نکرد.

چند ماه گذشت يه بار ديگه خورشيد به سمت شمال حرکت کرد، از خط استوا گذشت و خودش رو به مدار رأس‌السرطان رسوند. ابر مثه يه تخته سنگ سياه همه آسمون رو پوشونده بود. اينبار کارشناسان مرکز باروري ابرها  با نمايش يه فيلم مستند تو تلويزيون  نشون دادن که چطور ميشه يه ابر رو بارور کرد. همه مردم با چشماي خودشون ديدن که چطور هستک‌هاي بارور کننده ابر، داخل موشک‌هاي مخصوص جاگذاري ميشه  و وقتي موشک روي سطح ابر ميرسه، موشک‌ها منفجر شده و هستک‌ها داخل ابر فرو ميره و باعث بارور شدن ابر شده و بارون مي‌باره.

يه بار ديگه مردم جشن گرفتند و باهم عکس سلفي انداختن و زيرش نوشتن« ابرِ رو بارورش  کن، بارون رو بيشترش کن.»

بلاخره يه شب که کارشناسان مرکز باروري ابرها  اون رو مناسب مي‌دونستن،  يه موشک آزمايشي شليک کردن. موشک بالا رفت، از ابر عبور کرد و نزديک  سوراخ لايه ازن شد و بعد به سطح زمين برگشت. بعد بجاي اينکه انفجار روي سطح ابر رخ بده، موشک به سمت زمين برگشت و توي آسمون درست بالاي يه جزيره  تو خليج فارس منفجر شد.

فرداي اون شب  همه خانوم‌هاي اون جزيره  دچار تهوع شدند و مدتي بعد همه اونها به بوي دريا، بوي ماهي و بوي عرق مردهاشون ويارگرفتن. اين خبر مثله توپ تو دنياي مجازي صدا کرد. کل حيثيت مرکز باروري ابرها زير سؤال رفت. فيلم‌هاي گرفته شده، نشون مي‌داد که خانم‌هاي نودوپنج ساله ور‌چروکيده و حتي زن‌هاي نروک بار دار شده بودند. اين بار خانم‌هاي باردار عکس سلفي گرفتن و توي دنياي مجازي براي هم فرستادند و زيرش نوشتن من و بارداري، يه هوئي.

بخاطر اين موضوع،  مردم دو دسته شدند و تضاد نظرات بالا گرفت. عده‌اي از مردم  اين موضوع را يکي از دستآورد‌هاي دانشمندان کشور مي‌دونستند که لازم بود تا حمايت شده و بومي سازي شود. اين دسته، اين تکنولوژي را تنها روش کارآمد افزايش فله‌اي جمعيت مي‌دونستند . گروهي ديگه به جنبه‌هاي شرعي و حيثيتي موضوع فکر مي‌کردند.

اينبار تعداد زيادي مرد با سبيل‌هاي از بنا گوش در رفته، با رگ‌هاي ور قلنبيده، عکس سلفي گرفتند و براي دفتر روابط عمومي مرکز باروري ابر‌ها فرستادند و زيرش نوشتند« نامرد، مگه خودت خواهر و مادر نداري.» مرکز باروري ابرها  دست را تو رفت و پروژه باروري را کلاً تعطيل کرد. بعد از نه ماه که بچه‌ها به دنيا اومدن، صورت همشون  فلفل نمکي بود. مثله اينکه هستک‌هاي تراکم زير پوستشون تزريق شده باشه. اينبار  به نشانه همدري با نوزدان تازه متولد شده، خانم‌هاي آفتاب نديده شمال کشور با مداد ابرو و مرد‌هاي آفتاب سوخته جنوب با لاک غلطگير، صورت‌هاشون را فلفل نمکي کردند. عکس سلفي گرفتن و براي هم فرستادند.

وقتي مردم حواسشون متوجه اتفاقات عجيب و غريب گذشته بود، يه دفعه سرو کله يه هواشناس آلماني که ظاهرش بي‌شباهت به آلبرت انيشتين نبود، تو تلويزيون پيدا شد. هواشناس آلماني معتقد بود، اون چيزي که آسمون  غرب آسيا رو پوشنده، ابر نيست، بلکه يه توده آلوده‌‌گي فوق تراکم يافته است که پرفشار جنبه حاره پايداري اون رو تداوم بخشيده.

هيچکس حرف‌هاي اين  دکتر آلماني رو باور نکرد. روانپزشکان دانشگاه يوتا، ابراز داشتند که وي دچار بيماري پارانويا بوده و مدتي توسط روانپزشکان نخبه اين دانشگاه تحت درمان قرار گرفته است.

مردم براي هواشناس ديوانه سبيل هيتلري کشيدند  و با عکس او عکس سلفي گرفتن و تو شبکه مجازي گذاشتند. زيرش نوشتند، «دکتر برو دکتر.»

باورم نمي‌شه، صدايي مثل تندر از دور دست شنيده مي‌شه. از ماشين  پياده مي‌شم ، آسمون رو نيگا مي‌کنم، از يه تپه ماسه‌اي بالا مي‌رم. اطراف رو ديد مي‌زنم. اون دور دورآ تصوير يه کاميون سفيد تو سراب ديده مي‌شه. از تپه  پائين ميآم. باور کردني نيست. به طرف سراب ميدوم. صداي موتور ديزل رو تو سکوت کوير به وضوح  مي‌شنوم.  شک دارم، شايد يه توهم باشه، کاميون مي‌ايسته، لمسش مي‌کنم. راننده بهم آب ميده، مي‌خورم، خنکاي آب توي تک تک سلول‌هاي بدنم نفوذ ميکنه. کمکم ميکنه تا وسايلم رو بار کاميون کنم، سوار مي‌شم. رانند کاميون يه پيرمردٍ  با عينک ته استکاني، ظاهرش بي‌شباهت به آلبرت اتيشتين نيست.  همينطور، پشت سر هم کل ماجرا رو براش تعريف مي‌کنم، پيرمرد رد هم دنده عوض مي‌کنه. با هر دنده‌اي که عوض ميشه، همه تنش با ارتعاش مي‌افته و صداي موتور ديزل تو سکوت کوير مي‌پيچيه. پيرمرد براي من ميگه که اين جاده براش نوستالژيکه،  اينکه هر وقت گذرش به اين سمت کشور ‌مي‌افته، از همين جاده عبور مي‌کنه. به هر حال خيلي خوش شانسم که از اين بيابون جون سالم بدر ميبرم. پيرمرد از بالاي عينکش گاهي نگاهم مي‌کنه. مثله اينکه نزديک رو بدون عينک بهتر مي‌بينه. براي لحظه‌اي برقي گوشه آسمون مي‌زنه. به راننده ميگم توهم ديدي. پيرمرد از بالاي عينکش نگاهم ميکنه. دوباره بهش ميگم، رعد و برق رو ديدي. از بالاي عينکش آسمون رو ديد ميزنه. بطري رو بين انگشتام فشار ميدم. فکر مي‌کنم، لازمه تا در مورد پيرمرد هم بنويسم. پير مرد ميگه، من چشمام ضعيفه، دماغ  اين غار غارک  رو هم زورکي مي‌بينم. به تنديس فلزي سگي که با غرور لبه دماغه کاميون ايستاده و به افق خيره شده نگاه مي‌کنم. نمي‌دونم چرا تا حالا فکر مي‌کردم، اين بايد تنديس يه اسب باشه. اما چه اهميت داره، سگ و اسب هر دو دوست‌هاي وفادار و قديمي آدمي  هستند.

نظرات

  • محمد
    پاسخ دادن

    خوب بود برادر عزیز . شیراز جاتون سبزه . به یادتون هستیم

  • الف. حسینی
    پاسخ دادن

    بدترین اتفاق ممکن اینه که داستان به جای زبان معیار به زبان محاوره نوشته بشه.
    قبل از اینکه اصول نویسندگی را یاد بگیریم دستور و نگارش فارسی بیاموزیم. چون ما نویسنده ها حافظان و پاسداران زبان هستیم.

    • مجید خادم

      تا حدودی با نظرتون موافقم و به نظرم بهتر هست که داستان محاوره ای نوشته نشود اما نمی توان کلا این مسئله را مردود دانست. شما را ارجاع می دهم به عمده ی آثار نویسنده ی بزرگی چون لویی فردینان سلین و یا رمان سنگ صبور صادق چوبک

  • حسن زاده
    پاسخ دادن

    خونسردی این آدم وسط بیابان برهوت حرص آدم رو در میاره، جالبه برای این که کمتر حرص بخوری یه ماجراهم واست تعریف میکنه و بعدش هم یه کامیون میاد می بردش…
    نوع روایت با مجالی که یه فرد تنها، تو بیابون، برای حرف زدن داره جور هست
    از خوندنش لذت بردم، ممنون