گذشته – سیروس صفایی (داستان پایان دوره مقدماتی)

گذشته

سیروس صفایی

در تابستانی که هنوز تصدیق دوره متوسطه را نگرفته بودی به فرنگ رفتی، با چمدان هایی که دربان خانه روی سقف فولکس بار می بست و در ایستگاه راه آهن باز می کرد. از شیشه کوپه که تا نیمه کشیده شده بود دست تکان می دادی برای خان بابا که با کت نخی ایستاده بود بوی توتونش می پیچید و کف صابونی که همیشه پیش از صبحانه روی گونه هایش می مالید تا یک نواخت تیغی می نواخت.

در سال نو یک پاکت پستی رسید که دربان خانه تحویل گرفت و خان بابا، با عینکی که نمره اش کمی تغییر کرده بود، روبان پاکت را باز کرد.

کارت پستال قطار شهری فرستاده بودی باعکس سیاه سفیدی که به نرده پانسیون تکیه می دادی و کلاهی خط مویت را می پوشید، بافتی به تنت بود که بوی نارهایت را می گرفت انگار دست نخورده هر مردی مانده بودند، در بلوغی که می گذراندی، پشت عکس تاریخ میلادی خورده بود.

در نامه از خیابان کشی شهرداری نوشتی با تئاترهای یک شنبه که صف باجه بلیط تا کوچه پشتی پیش می رفت و گرمی گفتگوهای دو سه نفره میان وقفه هایی که می افتاد.

در کلاس کت اول می نشستی با کناردستی ات که هر روز موهایش را می بافت و کفش کتانی پا می کرد. هرازگاهی چشم هایش به دریچه راه می گرفت که سوز برفی روی چارخانه اش آب می شد و معلم پانسیون که انگار بیوه بود با خواندن نمایش نامه ای میان نیمکت ها راه می رفت، به کنار دستی ات که می رسید، نرمه گوشش را می کشید.

کروکی پانسیون را کنار دکان نان فانتزی کشیده بودی و لته های در تلگراف خانه تکان می خورد با کارمندانی که هفت یونیفورم رسمی می پوشیدند،کاغذی کاهی را ماشین نویسی می کردند و ساعتی  مرخصی می گرفتند.

برای تعطیلات کریسمس از شکلات فروشی روبرو خرید می کردند با توتونچی که ویترین رنگی داشت و جوان سالگی را می گذراند دختران پانسیون به او عاشق بودند، در پایان سال تک وتوک کارمندان باز نشسته می شدند. اوان پیری سرما خورده گی خان بابا عود می کرد، سرشیشه سیاه سرفه روی نسخه دواخانه افتاده بود و سوز پنجره نیمه باز، رسید یکی دو حواله بانکی را بر می زد، صبح در صرافی پول هایش ته کشیده بود.

دربان خانه با پالتویی که دیگر کبره بسته بود برگ های ریخته را جارو می کرد، مدام «یا قاضی الحاجاتش» میان دندان های عاریه ای می چرخید و با دم هایی چپقش را چاق می کرد، بعد از ظهر خان بابا گفته بود که خانه را به بنگاه سپرده است.

نظرات

  • محمد
    پاسخ دادن

    سلام سیروس جان داستانی خوبی بود پر لز معانی و مقفاهیم . پر از حوادث مخفی و دل آزار . تقابل . تضاد و … لذّت بردم برایت آرزوی موفقیت می کنم .

  • شهرزاد
    پاسخ دادن

    داستان پر كشش ، جذاب و توصيف هاي خيلي زيبا.
    شخصيت پردازي واقعا پركار بود
    و پرداختن به شخصيت هاي فرعي بيشتر از شخصيت هاي اصلي كاري نو و جالب بود
    موفق باشيد