چشمان سنجار – مریم فرجی (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

چشمان سنجار مریم فرجی دیو می دود. دیوان می دوند. آب از لب ولوچه شان سرازیر شده.درهای آهنی با صدایی مهیب،کوبیده می شوند.ظلمت است ودیگر هیچ.غزالان قلبشان صد پاره می شود.آتش لهیب می کشد.غزالان بی صدا،بی اشک، می گریند.دستان سیاه وسرخِ دراز،دراز ودرازتر می شوند.غزالان، چهره کبود وخونین، به ناچار تسلیم می شوندو…. و باز […]

ماجرایِ یک روزِ غیرِ منتظره، از زندگیِ معمولیِ «مَشگِلبی» – فاطمه دهقان (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

ماجرایِ یک روزِ غیرِ منتظره، از زندگیِ معمولیِ «مَشگِلبی» فاطمه دهقان      امروز که می شود «مَشگِلبی» کش و قوسی به تنش نمی دهد، هوایِ تویِ ریه را با صدا از بینِ لبهایِ به هم فشرده اش، بیرون نمی دهد و به آرامی چشم هایش را باز نمی کند. اما از همان لحظاتِ اول […]

دیروز ، امروز ، فردا ؟ – ندا زمانی (داستان پایان دوره مقدماتی)

دیروز ، امروز ، فردا ؟ بیدارم ولی پلک هایم به هم دوخته شده . چرا بازشان کنم ؟  هنوز هم اینجا هستم . روی تخت هر روزی ، کنار بالش هایش و موهای ریز بدنش که گرد شده و روی تشک ریخته و گودی احمقانه خوش خواب که یادم می آورد چند ساعت پیش […]

پرنده – بهنام شیرالی (داستان پایان دوره مقدماتی)

پرنده پیرمرد سرش را از پنجره ی باز خانه آورد بیرون و گفت: دنبال کی می گردی بابا جون؟ پسربچه که پایین  توی سایه ی درگاهی خانه نشسته بود از جایش بلند شد و سرک کشید. دو طرف پیاده رو را نگاه کرد. کسی را ندید. دوباره سر جایش نشست. پیرمرد سوت زد… اما پسربچه […]

پر فشار جنب حاره – مهدی نوربخش (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

پر  فشار جنب حاره مهدی نوربخش   دقيقاً  نمي‌دونم کجاي مسير رو اشتباه اومدم که تو اين بيابون برهوت سرگردون شدم. قرار بود، تو يه جاده مالرو ميون‌بر بزنم و بعد تو مسيري بيافتم  که طرف شرق مي‌رفت. تا حالا برات اتفاق افتاده که توي يه  بيابون گم بشي، يه حسي همينطور بهت ميگه حالا […]

تگرگ بهاری – مریم صادقی (داستان پایان دوره مقدماتی)

تگرگ بهاری  مریم صادقی خانم پورخانی خودکار قرمزش را از روی میز برمی‌دارد. از بالای عینکش نیم‌نگاهی به پسری که جلوی میز ایستاده، می‌اندازد. قفسه‌ی سینه‌ی پسر بالا و پایین می‌رود. بی‌آن‌که پلک بزند، چشمانش را به خودکار قرمز و خطوطی که روی کاغذ ایجاد می‌شود، دوخته است. پسرکاغذش را رها می‌کند و برمی‌گردد سر […]

گذشته – سیروس صفایی (داستان پایان دوره مقدماتی)

گذشته سیروس صفایی در تابستانی که هنوز تصدیق دوره متوسطه را نگرفته بودی به فرنگ رفتی، با چمدان هایی که دربان خانه روی سقف فولکس بار می بست و در ایستگاه راه آهن باز می کرد. از شیشه کوپه که تا نیمه کشیده شده بود دست تکان می دادی برای خان بابا که با کت […]

اجازه – لیلا مشکسار (داستان پایان دوره مقدماتی)

اجازه لیلا مشکسار   تلفن درست در همان لحظه شروع سریال تلویزیونی زنگ زد . خوب بود خاله خانه بود و گوشی روی اُپن آشپزخانه دم دستش . سلام علیک واحوالپرسی و دل به دل راه داره را که گفت ، مطمین شدم با خودش کار دارند . خیالم راحت شد . به مبل تکیه […]

استیلای قدرت – محمد رستگار (داستان پایان دوره مقدماتی)

استیلای قدرت محمد رستگار   نفس عمیق، نفس عمیق _ للللللللل ….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….لللللللللللللللللل….للللللللللللللللللللل….       مرد از لحظه لغزش انوار طلایی بر امواج رودخانه تا به هنگام پنهان شدن سرخی رنگ باخته غروب در انتهای آسمان ، بر روی تنه درخت بریده نخل ایستاد و جبهه آن طرف آب را با ندای بلند به صلح و آرامش […]

برهوت – زهرا راستی (داستان پایان دوره مقدماتی)

برهوت زهرا راستی کمی حوصله‌ام را جابه‌جا می‌کنم. هوا، سنگین تر از تنِ من روی حوصله‌ام افتاده است و تکان نمی‌خورد. دست‌اش را می‌گیرم. می‌خواهم نجاتش بدهم. خودم گرفتار می‌شوم. پتو را تا زیر چانه‌ام بالا می‌کشم. سرم را در بالشتک نرم بدقواره فرو می‌برم. در رختخوابم که بوی کسالت می‌دهد سی ثانیه به راست، […]

شاید همین امشب – زهرا سلطانی (داستان پایان دوره مقدماتی)

شاید همین امشب زهرا سلطانی   زن پاکت خالی سیگار را از روی روزنامه های پخش شده  برداشت ، آن را مچاله کرد و دور انداخت . روزنامه های روی میز را مرتب کرد ، تا زد و گوشه میز گذاشت . لیوان ها را کمی جابجا کرد و بشقاب پنکیک های سرخ شده را […]

یک روز صبح زود – اعظم کمالیان (داستان پایان دوره مقدماتی)

یک روز صبح زود، زن از خواب بیدار شد. در حالی که پشتش به مرد بود، سرش را برگرداند. نگاهی به مرد انداخت و مدتی به او خیره شد. چند تار موی سفید روی شقیقه‌های مرد دید. همین که مرد تکانی خورد، سریع رویش را برگرداند و بدون این که تکانی بخورد دوباره چشمانش را […]

خنده های عباس – مسلم هاشمی (داستان پایان دوره مقدماتی)

به نام خدا خنده های عباس وحید یادش می آمد که شب آرامی بود. صدای شلیک های بی هدف، با فاصله و گاهی پشت سر هم را از دور می شنید. کنار عباس و بچه های دیگر، پشت یک خاکریز، اسلحه به دست، روی دو پا نشسته بود و برای اینکه پایش درد نگیرد مدام […]

اسیری در بند اسیری دیگر – مهناز رحمت(داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

اسیری در بند اسیری دیگر   دستانم هنوز می لرزیدند و نفسم به سختی رفت و آمد می کرد . بخار آتش درونم از دهان که بیرون می زد خودش را به رخ عینک می کشید . قلبم محکم به سینه می کوبید و با سرعت زیاد خونهای سرشار از انتقام را در رگهایم به […]

خیزاب های ابدی – سعید احمدزاده(داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

خيزاب­ هاي ابدي مرد شروع كرد به تكاندن ماسه ­هاي روي پايش، مي خواست به هيچ چيز فكر نكند، به هيچ چيز. ولي بي­ اختيار داشت به بچه­ ها و به حرف­ هاي شان فكر مي­ كرد. “يكي از اقوام ما كه خيلي وضعش خوبه مي­ گفت اگه آدم صبح زود بره لب ساحل، مي […]

میلاد – نازنین نیکوسرشت (داستان پایان دوره ی مقدماتی)

میلاد هوووووووووووووو شرررررررررررر باد و باران می خواهند شیشه ها را از جا بکنند. صدای شوهرم با صدای هوهوی جاروبرقی آمیخته می شود. جاروبرقی را خاموش می کنم و می گویم: چی میگی؟ خانوم این بار چندمه که جاروبرقی می کشی؟ مگه عروسیه؟ با اشارۀ چشم و ابرو به او می فهمانم که جلوی آوا […]

پرنده خاکستری – روح الله اسدی(داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

پرنده­ ی خاکستری – فعلا گفتن دست نگه دارین. دستور از بالا اومده. شرمنده. چند لحظه مثل بز نگاهش می­ کنم و بعد به سمت در خروجی می­ روم. شقیقه­ هایم گرم می­ شوند و چشم­ هایم سیاهی می­ روند. لحظه­ ای به ذهنم خطور می ­کند که برگردم. با آن سبیل ­های غیرقابل توصیف […]

آیدا – نجمه بهاری (داستان پایان دوره ی مقدماتی)

آیدا گوش می دهد به صدای کشیدن آستین  مانتواش روی زبری دیوار سفید سالن انگشت اشاره اش را  می کشد دور تا دور عکس دست چپت رو گرفته می کشه روی شکمش موهای قهوه ای شو دندون می گیره می گی اسم دخترمون من می خندم و دوست دارم اون لخته لخته ها رو آرام […]

تپه‌هایی چون الاغ‌‌های خاکستری – صدیقه قانع(داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

به نام خدا تپه‌هایی چون الاغ‌‌های خاکستری تپه‌های آن سوی اِشکَفت، گِرد بود و خاکستری. در این سو، نه درختی بود و نه آبی، نه کلبه‌ی خرابی. و اصطبل، میان دو ردیف آجر، در سایه قرار داشت. در یک سوی اصطبل، سایه‌ی سرد آغل افتاده بود و از درِ باز آن، پرده‌ی قرمز چرکی آویخته […]

فیزیک حیاتی – طناز کاظمی(داستان پایان دوره ی مقدماتی)

فیزیک حیاتی کیوان باقیمانده موهای روی سرش را شست و از حمام بیرون آمد. لباس های زیر و بعد هم لباس های رویش را پوشید. کلاسش ساعت هشت بود. و چون هرگز استاد وقت شناسی نبود می توانست تا ساعت نه خود را به دانشکده برساند. مدتی بود ریزش موهایش سرعت گرفته بود و می […]