logo

چشمان سنجار – مریم فرجی (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

چشمان سنجار – مریم فرجی (داستان پایان دوره ی جامع مقدماتی و پیشرفته)

چشمان سنجار

مریم فرجی

دیو می دود. دیوان می دوند. آب از لب ولوچه شان سرازیر شده.درهای آهنی با صدایی مهیب،کوبیده می شوند.ظلمت است ودیگر هیچ.غزالان قلبشان صد پاره می شود.آتش لهیب می کشد.غزالان بی صدا،بی اشک، می گریند.دستان سیاه وسرخِ دراز،دراز ودرازتر می شوند.غزالان، چهره کبود وخونین، به ناچار تسلیم می شوندو….

و باز تویی که مثل این چندین وچند شب، بالای سرم نشسته ای وآب به صورتم می پاشی.گویی این کابوسهای تکراری شبانه، پایانی ندارد.سرم را به سینه می چسبانی وآرام، نجوا می کنی: (آرام!آرام!دیگر همه چیز تمام شده.) و این تنها کلامی است که طنین صدایت را به یادم می آورد ودر این بین،گرمای قطره ای شتابان، که بی اذن تو پنهانی، خودش را به گونه ام می رساند ، می سوزانَدم. سکوت سخت است ودردناک. دلم می خواهد بشکنمش، نمی توانم. تو نیز نمی توانی. سیاهی سرد است وسخت، ای کاش در این سیاهی، سیاهه ی چشمان غزالت، بی شرم از سیاهه ی چشمانت،می توانست درد هایش را واگویه کند، امّا نمی تواند.سکوت عجب زوری دارد! نه اینکه محرم اسرارم نیستی! که هستی. اما شرم را چه کنم؟ بغض را کجا پنهان کنم؟  واژه ای که بتواند اینهمه درد تخته تخته، روی سینه ام را تاب بیاورد ، از کجا پیدا کنم؟! باور کن که نمی توانم.

آهو بچّه، صورت کوچک ومعصومش را بین دستان باریک ونحیفش پنهان کرده، دیوان دوره اش کرده اند. هر کدام فریادی می کشد. چشمان سرخشان پر از شراره ی شهوت وتصاحب است. هر کدام قیمتی، او بیش، آن یکی بیشتروآهوبچّه ناامید از رهایی، تنها چشمانش را می بندد تا نبیندشان. وغزالت پلک روی هم می گذارد تا مبادا شاهد رو سیاهی زمانه باشد، ومی فشارد تا گیسوان آهو بچّه را در میان دستان سیاه دیو نبیند، و محکم می فشارد تا صدای ضجّه ی دلخراشش را نشنود و صدای التماسهای کودکانه ی پی در پی اش را ، و محکم تر می فشارد تا سدّ ی بسازد در مقابل یورش افکار پریشان(آهو بچه ای که باید در آغوش گرم مادر بیارامد،در آغوش دیو سیاه زنده می ماند؟)

دیوها عربده ی مستانه می کشند. چه غباری به پا شده! نفس غزالان به شماره می افتد وفکر فرار هجوم می آورد، اما کوهستان با تخته سنگهای غول پیکرو سراشیبی های تند، باریکه راههای صعب العبور و پر سنگلاخ،قد برافراشته! درمانده اند. یک سو دیوهای مست و دیگرسو کوهستان سخت. سه غزال به سمت کوهستان می دوند! ای کاش بتوانند که اگر بتوانند، غزالت نیز از این پس در پی فرصت خواهد بود.دیوها تیغ بر کشیده، از خشم برآشفته اند.یکی، دوتا، نه! لشکریند. یورش می برند. سرغزالی در چشم به هم زدنی به سویی پرت می شود.آن دوی دیگر را می آورند مقابل دیدگانمان. این دیگر چیست؟! دیو می خندد و از هر طرف، دو تیغه ی تیز چون میخهای فولادی بلند، در ساق پای لطیف غزال فرو می کند. غزال ضجّه می زند.فریادش در سنجار می پیچد. غزالت پلک روی هم می فشارد تا نبیند که آرام آرام سنگها، رنگ می شوند. سنگها رنگ می شوند و چهره ی غزال بی رنگ. و محکم پلک روی هم می فشارد تا نبیند که مچ پای غزال، با استخوانی شکسته و گوشتی له شده ، کم کم گندیده و از هم وا می رود وبه ناچار در گوشه ای جا می ماند و افسوس که غزال طنّاز، دیگر پایی برای رفتن ندارد. و محکم تر می فشارد تا نشنود که دیو سیاه فریاد بر آورده(این مجازات کسی است که فکر فرار به کلّه اش بزند). دیگر می دانم آن چیست، از آلات قرون وسطاست که دیوان خود نیز ، وسطاییند. و غزالت با حسرت به دور دستها خیره می شود….

دستانت ،آب چشمانم را می گیرد،اما شانه هایت می لرزد و باز نجوا می کنی(آرام! نترس، دیگر دیوان رفته اند.)

آب از لب و لوچه شان راه افتاده، آغوش گشوده ، پیش می آیند. لحظه به لحظه پیش تر می آیند و غزالان بی پناه در هم فشرده تر می شوند. کو راه نجات؟! از دور دیوی فریاد می زند،همه به سمتش رو بر می گردانند.دارند برای آتش هیزم می آورند! در این تابستان سوزان ، چنین آتشی به چه کارشان می آید! آنقدر نزدیکمان می برند که هرم داغش را با نفسهامان فرو می بریم.آه! دارند می آورندش، از آنسوی میدان  کشان کشان، غزال خونین بینوا را.چه هلهله ای به پا می کنند! همگی به سمتش می دوند تا حتّی اگر شده به اندازه ی اشاره ی انگشتی در به آتش افکندنش سهیم باشند.غزالت باز پلک بر هم می گذارد تا ناله های جانسوزش را نشنود، و محکم تر می فشارد تا نبیند شمشیرها و سرنیزه هایی که از هر سو راه را برای فرارش از شعله های مهیب آتش می بندند، و محکم تر می فشارد تا فریادش را نشنود . چه می گوید؟(ا…،ا…) .دیوان هلهله می کنند(ا…اکبر) و به چشمهایش التماس می کند تا مبادا باور کنند یکی بودن این دو اله را. غزال ناله هایش جگر خراش تر می شود و قلب سَنجار صد تکّه(علی!علی!) .این نام را کجا شنیده ام؟ و می شنوم نعره هاشان را(کافر! ملحد!). در آن میانه فریادی بلند می شود(بسوزانید یهود اسلام را!). زانوانم دیگر این همه رنج را تاب نمی آورد…باد خاکسترها را زیر و رو می کند. از غزال نگون بخت ،جزجزغاله ای نمانده.می شنوم هر ذره خاکسترش که با باد تا دل کوهستان کوچیده، نجوا می کند(علی!علی!).

دارند بر می گردند . وحشیانه تر.   شمشیر وخنجرها ، حلقومها را نشانه رفته.نبض شقیقه ام می کوبد. دیوی فریاد می کشد وپس از آن ، تیزی نوک خنجر ، گلویم را می خراشد.یکصدا فریاد می کشند(عریان! عریان!). کوهستان می لرزد وغزالان، با چشمانی بی فروغ دنبال راه چاره اند، کو راه چاره؟! چند تایی با چشمانی اشک آلود ،سربه زیر وبی صدا ،با اکراه گریبان می گشایند.دیوان پست! چشمان خبیثشان چه بی شرمانه در میان غنایم می تازد!اینجا دستی در گریبانی، آنجا در میانه ی گیسویی و آنجاتر،بوی تعفّن پیکری سیاهپوش.اینجا صورتی لطیف در محاصره ی دستانی سرخ ، آنجا نفس های پرشماره وگوش خراش دیوی وآنجاتر، در هم شکستن پیکر ظریف غزالی. آه!

می خواهم در گوشَت نجوا کنم غزالت هیچگاه به اراده، تمنّای دل سیاهی را برنیاورد. دستهایم محکم گریبانم را گرفته،  رها نمی کند. دیو عصبانی شده ، جیغ می کشم. صورتم به زمین کوبیده می شود. باز دستهایم وفاداری می کنند.پوتین سیاه، شانه ام را می فشارد.از حنجرم صدای ضجّه می آید. از حنجر من،از حنجر او ،از حنجر ایشان، و دستهامان وفادار تر از این حرفهایند.صدای خرد شدن استخوان شانه در گوشم می پیچدوباز ،دست دیگرم ،ایستاده است.برق تیغه ی تیز خنجر ،چشمانم را می زند. دست پلید سرخ می شود،زمین سرخ ،آسمان سرخ و…کاش می توانستم همه را برایت بگویم ، امّا نمی توانم. دستانت محکم تر سرم را به سینه می چسباند(عزیزم آرام باش ! آرام!).

غزالت که چشم می گشاید،بدن خسته ی غرق به خونش را می بیند که روی سنگلاخها کشیده می شود.دیو با غزال وحشی میانه ای ندارد، می خواهد رامَش کند. چه می بینم؟! اتا قکهایی تقریباً یک در دو ،زیرِ زمین دهان باز کرده اند ،گویی قبر. دیواره های کوتاه ، با درهای آهنی که از بالا چفت می شوند وقفلهایی بزرگ که امید نجات را هیچ می کنند.تاریکی روی تاریکی، سرما روی سرما. غزالان با خون سر انگشت در قبرهاشان خورشید را میهمان می کنند.دلم می خواهد برایت بگویم چقدر میهمان داشتیم! درختان ، کوهها،پرندگان، فرزندان،آسمان وعشق ، همه به میهمانی آمده اند در این چهار دیواری های ظلمانی.گرسنگی وتشنگی هم آمده اند. بوی نم وبوی خون وبوی تند اوره در هم آمیخته. بوی تعفّن زخمها مشام را می آزارد ودرد، چه تنگ در آغوش می فشاردمان! در این میانه ، جانورانی موذی که میهمان ناخوانده شان شده ایم، لابه لای موها وزخمهامان می چر خند . غزالت صدای هق هق سنجار را می شنید و دیگر نمی دانست روز است یا شب.آسمان پشت درهای آهنی زندانی شده بود.نمی دانم چه زمان گذشت که صدای چرخیدن کلید در قفل های آهنی، چشمان بی رمقمان را واداشت تا تنها برای لحظه ای ،آبی آسمان را ببیندو پلک ها چه زود روی هم افتاد! باور کن می خواهم داستان آنهمه ظلمت را برایت زمزمه کنم، امّا نمی توانم. سیاهی سرد است وسخت .کاش در این سیاهی ، سیاهه ی چشمان غزالت ، بی شرم از سیاهه ی چشمانت می توانست چنان دردهایش را فریاد کند که کوهستان سنجار بلرزد.بانگ برآورد که از سیاهی وظلمت متنفّر است ، از دیوهای سیاهپوش پلید، از قرصهای خواب آور و از بوی تعفّن بدن دیوها واز تحقیر. وای کاش چشمانت،نه! شانه هایت تاب می آورد تا برایش مویه می کردم دست به دست شدن غزالی رنجور، در ازای چند دینار ودلار را! و آنگاه می دانستی چه عذابی است که خاطره ی دیوان سیاه تا ابد با زخمی عمیق ، بر گونه ات خود نمایی کند.

ای ایزد توانا! کاش می توانستم لب به سخن باز کنم ولا اقل اندکی از آنهمه را  واگویه کنم، اما نمی دانم چرا زبانم یاریم نمی کند،حتّی به قدر کلامی کوتاه !


ثبت نظرشما