logo

دیروز ، امروز ، فردا ؟ – ندا زمانی (داستان پایان دوره مقدماتی)

دیروز ، امروز ، فردا ؟ – ندا زمانی (داستان پایان دوره مقدماتی)

دیروز ، امروز ، فردا ؟

بیدارم ولی پلک هایم به هم دوخته شده . چرا بازشان کنم ؟  هنوز هم اینجا هستم . روی تخت هر روزی ، کنار بالش هایش و موهای ریز بدنش که گرد شده و روی تشک ریخته و گودی احمقانه خوش خواب که یادم می آورد چند ساعت پیش اینجا خواب بوده  .

به پهلو می چرخم و اولین چیزی که می بینم آباژور قهوه ای رنگ کنار تختم است . از تخت بیرون می آیم . دانه های قهوه را می ریزم درون قهوه ساز این دیگر چه جور رژیمی ست که به جای ناهار قهوه می خوری  ؟

سه قاشق یا چهار قاشق شکر می ریزم .

عزیزم قیافه برام مهم نیست ، اگر هم چیزی می گم برای سلامتی خودته . هیچ وقت  نمی گوید چاق شده ام . یعنی شجاعتش را ندارد که بگوید . آنقدر هم  ترسو نیست که بگوید زیبا هستم …

قهوه ام را برمی دارم و می روم کنار پنجره ، بهار نارنج ها را نگاه می کنم . ده بهار … بهار هم مقصر است ، بوی بهار نارنج مستم کرد .  بالاخره رضایت دادی … قول می دهم هیچ وقت پشیمون نشی . انگشتانم را محکم تر فشرد و قدم هایش را کند تر کرد ، پیاده می رفتیم تا ساندویچی سر کوچه … هر روز کادو می خرید حتی اگر یک شاخه گل بود …

دیروز هم کادو خرید . هفته پیش هم … کادوها فرق کرده یا خودش ؟ شاید چون دیگر چشم هایم را از پشت نمی بندد یا مردمک چشم هایش موقع گفتن دوستت دارم نمی لرزند ….  اگر ناراحتی دیگه کادو نمی خرم . چی دوست داری بخرم برات ؟هان ؟ چی دوست داری ؟ هیچ وقت نگفتم دوست دارم نباشی . بروی و گورت را گم کنی .

ماهی را از یخچال در می آورم . با نوک کارد روی پوستش خط می اندازم ، از راست به چپ و اریب ، حس می کنم زیادی بریده ام و عمیق ترین خطی که گوشتش را نمایان کرده ناز می کنم .

روغن داغ شده و دود خاکستری از آن بلند می شود ، می اندازمش توی ماهیتابه و صدای جلز و ولزش …

این حرف ها را بگذار برای بعد از ازدواج ، یا من تو را راضی می کنم یا تو من را . او راضی ام کرد یا مادر ؟

اگر دوست داری من مانع نمی شوم ولی … من که پول درمی آرم ، برای چی تو خسته بشی ؟ توی خونه استراحت کن .

یادم رفت ماهی را نمک بزنم ، نمک دان خالی را پر می کنم و می پاشم لای زخم هایش که رنگ عوض کرده اند .

غصه نخور عزیزم . کی گفته بچه نمک زندگیه ؟ بچه می خواییم چی کار ؟  نشسته بود روی مبل و اخبار می دید. انگار نه انگار که دارد راجع به بچه حرف می زند . انگار نه انگار که برگه آزمایش برای صدمین بار توی دست هایم خشک شده بود  …  انگار که گفته باشند تا آخر عمرمان نمی شود سالاد بخوریم !

سالاد درست نمی کنم . سالاد با ماهی نمی چسبد . می چرخانمش و به برشتگی پوستش نگاه می کنم  . و رنگ چشمانش که دیگر چشم نیست . تا کی ؟ تا کی می خواهی بمانی ؟ گاز را خاموش می کنم .

باید بروم ، همین امروز … همه طلاهایم را جمع می کنم . و می ریزم روی ترازوی آشپزخانه . 35 گرم آت و آشغال و سه سکه بهار آزادی  …

چهارده سکه بهار آزادی به نیت چهارده معصوم … مهر را کی داده کی گرفته ؟ مگر من از بابات مهر گرفتم . فکرش را هم نمی کردند که دخترشان بخواهد مهر بگیرد .

همه اش را هم که جمع کنم ، پول پیش هم نمی شود . شاید هم بشود ولی پایین شهر . شاید پول وکیل هم نشود . چه کسی باورش می شود که زن خوش شانسی مثل من طلاق بخواهد . زنی که بچه دار نشد و شوهرش فقط اخبار دید . دست کش ها را دستم می کنم . و ظرف ها را می ریزم توی سینک .

 نذر کن ….. دعا کن مادر . ایمان داشته باش .اگر هم نشد راضی باش به رضای خدا . حتما مصلحتی در کاره …

همیشه همه جا حرف از مصلحت توست . رضایت در چیست ؟ ماندن ؟ در این زندگی احمقانه ؟ کاش زبان داشتی و می گفتی . راستی راستی دوست دارم نظرت را بدانم . بروم یا بمانم ؟ نشانم بده ، حتی اگر حرف نمی زنی . یک معجزه ، یک چیزی که بفهمم همین امروز باید بروم .

ته دیگ دو روز پیش به قابلمه چسبیده و پاک نمی شود . صدای باد بهاری زوزه می کشد . باران می بارد ؟ دست کش به دست می روم کنار پنجره . باران نیست ، تگرگ است ، و طوفان . آخرین باری که تگرگ دیدم کی بود ؟ بهار های نارنج پایین می افتند . کاشی های بهارخواب پر از یخ شده اند . پس امروز روز آخر است ؟ روز آخری که به بهارهای نارنج نگاه می کنم . امروز حرفش را می زنم و فردا می روم . وقتی آمد سر حرف را باز می کنم . می گویم من و تو به درد هم نمی خوریم . تو عاشق اخباری و من …

تگرگ تمام شده و فقط یخ هایش مانده است . برمی گردم و ظرف ها را تمام می کنم .

شیرازی ها عاشق کلم پلو هستند . باید کلم پلو یاد بگیری . دوست دارم همسر آینده ام بهترین کلم پلو دنیا را بپزد . چقدر وقت است که کلم پلو نپخته ام . یادم نمی آید ماهی قزل آلا دوست دارد یا نه؟

الان می دانم که باید بروم . باورم نمی شود که جواب دادی . جواب دعاهایم . می روم توی اتاق .. چطور بگویم ؟ چمدان خالی را کنار اتاق می گذارم . بار و بندیلم را که ببیند ، خودش می فهمد .  می روم روی تخت دراز می کشم . وسط تخت خیس شده . حتما سقف چکه کرده . باید بگویم وقتی رفتم برای خودش درستش کند . آیپدم را برمی دارم و بازی می کنم .

عزیزم توی شیراز یک قنادی معروف هست .شیرینی های خیلی خوشمزه ای داره . چقدر وقت است که با هم آنجا نرفته ایم . یادم باشد قبل از رفتن برای مادر کمی سوغاتی بخرم . از آن شیرینی ها …

شیراز که اون ور دنیا نیست . فقط یک ساعت با هواپیما راهه . خوبه با یک تهرانی عروسی کنی که سالی یک بار هم نگذاره بیای پیشمون ؟ دوباره می بازم .

چقدر خوش شانسی که شوهرت مثل بابات خسیس نیست . دست و دلبازی برای یک مرد نعمت بزرگیه .

گوگل را باز می کنم . همه سایت ها را زیر و رو می کنم ، چیزی نیست . تگرگ به این درشتی …. خوب اگر سازمان هواشناسی از دیشب اعلام کرده باشد که دیگر معنی نمی دهد . گزارش هوای دیروز نیست . فقط گزارش هوای فردا و پس فردا .. . همه را چک می کنم تا مطمئن شوم که چند روز آینده تگرگ نمی بارد . خب اگر هر روز تگرگ ببارد که دیگر نشانه نیست …

کلید توی قفل می چرخد . می آید توی اتاق و پیشانی ام را می بوسد . چمدان را می بیند و چیزی نمی گوید . لباسش را که عوض می کند می رود و لم می دهد توی مبل و بی بی سی .. .

دنبالش می روم و می پرسم تگرگ را دیدی ؟ می گوید توی جلسه بودم ولی صدای باران شنیدم .

سیب زمینی ها را می ریزم توی سرخ کن و یک بار دیگر گوگل می کنم . اخبار های قدیمی . تاریخ می زنم امروز 20 اردیبهشت 96 در کدام مناطق فارس تگرگ باریده ؟ اخبار هواشناسی به روز نشده . شاید هم فقط شیراز بوده . شاید هم فقط حیاط خانه ما …. فردا اخبار امروز را می دهند بعد معلوم می شود که ….هر چه باشد بهار فصل تگرگ است .

ماهی را می گذارم توی دیس  و سیب زمینی های سرخ کرده را می ریزم دورش . چند دانه از سیب زمینی ها را فشار می دهم توی دهانش . صدایش که می زنم یک دانه ریشش را می کند و می آید پشت میز. می گوید من عاشق قزل آلاهایی هستم که تو می پزی . و چنگال را از زیر آبششش سر می دهد پایین .

شام تمام می شود . می گذارم اسکلت لخت شده ماهی همان جا روی سفره یک بار مصرف راه راه قرمز و سفید باقی بماند . شاید فردا جمعش کنم .

می رویم توی تخت. می گوید روزش شلوغ بوده . می پرسد روز تو چطور بود . می گویم مثل همیشه .

می گویم سقف چکه می کند . چشمانش را تنگ می کند و می گوید چیزی نمی بینم . قبل از اینکه چشم هایم را ببندم دست می کشم روی تخت و می بینم که خشک شده .

پلک هایم که سنگین می شوند به این فکر می کنم که ظهر موقع شستن ظرف ها چه گفتم ؟ گفتم اگر قرار است بروم معجزه بفرست  یا اگر بمانم ؟


ثبت نظرشما

ایده داستان  تکراری است، داستان های و فیلم های زیادی با این ایده وجود دارن. برای مثال فیلم به همین سادگی از رضا میرکریمی نمونه خوبی از این ایده هست که یک روز صبح تا شب یک زن خانه دار رو به نمایش میذاره،. زنی بسیار شبیه زن این داستان که چمدونش رو جمع می‌کنه و در نهایت باز هم نمیتونه بره. 

 از ایده تکراری داستان که بگذریم میشه گفت از محاسن این داستان کوتاهیش هست. به این معنی که در کوتاهترین حالت ممکن و بدون جمله ای اضافه نوشته شده.همه چیز مرتب و سرجایش خودش. 

 صحنه رها کردن اسکلت ماهی خورده شده هم تصویر خیلی زیبا و از لحاظ مفهومی تصویر مرتبطی رو به مخاطب ارائه میده.