logo

"از حیرت تا گرسنگی" با هنرنمایی: لوییس، رضا، مجید و دیگر هنرمندان - زهرا قادرپور - متن کامل

 "از حیرت تا گرسنگی" با  هنرنمایی: لوییس، رضا، مجید و دیگر هنرمندان

زهرا قادرپور

(به نقل از نشریه ی ادبیات داستانی “داستان خلاقانه سال(حیرت)” سال اول-شماره اول 1394)

 "از حیرت تا گرسنگی" با  هنرنمایی: لوییس، رضا، مجید و دیگر هنرمندان

 

زهرا قادرپور

(به نقل از نشریه ی ادبیات داستانی “داستان خلاقانه سال(حیرت)” سال اول-شماره اول 1394)

 

کتاب " از حیرت تا گرسنگی" اثر مشترک مجید خادم و رضا بهاری زاده، داستانی در دامنه " حیرت" تا "گرسنگی" است که در 127 صفحه در سال 92 توسط انتشارات بوتیمار به چاپ رسید. این مجموعه داستانی در عین داشتن موضوعات و مضامین متفاوت از طریق ارجاعات بین متنی داستان واحدی را شکل می دهند که مرزهای مشخص داستان های کلاسیک  و مدرن را بر هم می زند. می توان گفت که بنا بر دیدگاه پست مدرنیسم، هر اثر تازه با خود قوانین تازه ای را خلق می کند که در جریان تاریخی دچار تحول می شوند. موضوع هر اثر، خود آن اثر است.

"احساس اندکی حیرت در قسمت شقیقه ها" مخاطب را برای خواندن گفتگویی متفاوت آماده می کند. داستان ها ( یا همان فصول) مختلف این کتاب در فاصله میان دو مراجعه به پدر- ببخشید آقای دکتر- و دیالوگی که نمی توان منطق و معنای مشخص به آن نسبت داد، روایت می شود. داستان هایی که نه تنها توالی زمانی ندارند بلکه حتی نمی توان به طرح منسجم، معنی واحد یا خرده معانی مشخص، "شروع، میانه، پایان"، اعتبار و قطعیت راوی، زمان، مکان و شخصیت در این مجموعه روایت ها دست پیدا کرد. با این حال داستان به صورت تصاویر و روایات پراکنده، روایتگر دنیای خاص خودش می باشد. مخاطب داستان در دنیایی از تناقض های این داستان، تناقض در حوادث، شیوه روایت، اعتبار روایت، شخصیت ها و منطق داستان درگیر می شود. در واقع این داستان هجوی بر خود و در خود است.

شخصیت های این داستان ها، شخصیت هایی مبهم و نامشخص هستند اگر چه درباره آنها می خوانیم اما در واقع راجع به آنها چیزی نمی دانیم. هر چه بیشتر راجع به آنها گفته می شود، مخاطب گیج تر می شود و شخصیت متکثر می شود. صحنه ها و ماجراها تکمیل کننده طرح نیستند بلکه هر چه صحنه ها و حوادث بیشتری به داستان اضافه می شود، طرح به جای منسجم شدن، پراکنده تر می شود. داستان ایده مشخصی ندارد با این حال بدون ایده نیست بلکه مملو از خرده ایده هایی است که نمی توانند مجوعا به یک ایده کلی برسند. امکان طراحی یک طرح منسجم وجود ندارد. داستان شامل ایده ها و طرح های متفاوت، گاه متضاد و گاه بی ربط است. داستان هایی که توهم داستان گونه گی را به خواننده القا می کنند درحالیکه بازی های زبانی، راوی نامشخص و روابط نامعتبر حوادث با هم و تناقضات زبان و معنی هیچ توجیهی جز دنیای خاص اثر ندارند.

معنا در این داستان غائب است. بهتر است بگوییم که نمی توان به معنای قطعی در داستان دست پیدا کرد. نویسنده- راوی در این کتاب، نشانه ها را برای مخاطب توسط یک "لغت نامه الکترونیکی همه چیز" بازتعریف می کند و بنابراین احساس عدم قطعیت نسبت به معانی و نشانه های متن بیشتر می شود. با توجه به زمان و مکان نامشخص در این داستان و راوی نامعتبر و رویدادهای نامربوط، نظام معنایی مبتنی بر زبان و نشانه شناسی در این داستان فرو می ریزد و متن دچار عدم قطعیت می شود. در غیاب راوی مشخص، زمان و مکان غیر واقعی، ارجاعات بینامتنی و اشاره به آثار کلاسیک ایرانی (داستان مدیر مدرسه نوشته جلال آل احمد) و خارجی (جنایت و مکافات نوشته داستایوفسکی)، دامنه تاویل این داستان هرچه بیشتر می شود. اگرچه ارجاعاتی به محله "سنگ سیاه"، اسامی مجید و رضا و دیگر اسامی مثل دوغ، نان، کازرون، کوار و ... سیدنی و توکیو باعث می شود که خواننده بتواند محدوده ای برای ارتباط دادن این داستان ها به دنیای واقعی بیابد اما بخش ها و اسامی دیگر داستان، به شدت و به سرعت این محدوده تاویل را درهم می شکنند و داستان ارتباطش را هم با واقعیت و هم با معنا به کل از دست می دهد.

به دلیل عدم عدم امکان ارتباط دادن بخش های مختلف این داستان و حوادث آن به صورت مشخص به هم و به کل داستان براساس ایده معین یا توالی زمانی، نمی توان مطمئن بود که بخش های بین " حیرت" تا " گرسنگی" ، فصول مختلف یک داستان بلند هستند یا اینکه داستان های کوتاه پراکنده با مضامین، شخصیت ها و کدهای بینا متنی هستند. بنابراین من این بخش ها را فصل- داستان می نامم که هویتی دوپهلو دارند.

در فصل- داستان "تنهایی"، راوی داستان به تناوب از اول شخص به دوم شخص تغییر می کند و در نهایت هم مشخص نیست که آیا دو راوی وجود دارد یا اینکه راوی یکی است و تنها در زمان هایی برای فرار از تنهایی خودش را به مثابه فرد دیگری خطاب قرار می دهد. شکاکیت، مسخ شدن، توهم و حتی ناتوانی در مالیدن یک کرم پوست به کمر، تنها بخشی از دردهای تنهایی فرد است. اشاره به نام "لوییس هرناندز هرو" و کتاب "جنون دیوانه وار" در این داستان ارجاعی بین متنی به واقعیت کتاب جنون دیوانه وار در این داستان دارد. حقیقتی که در داستان "جنون دیوانه وار" تایید و در عین حال انکار می شود.

در فصل- داستان "لوییس خودش را می کشد! لوییس خودش را می کشد؟" داستان به معرفی لوییس هرناندوز هرو و این بار هم از زبان دو راوی می پردازد. راوی سوم شخص و اول شخص داستان- که به نظر می رسد راوی سوم شخص خود لوییس است- ماجراهایی پراکنده ای راجع به خودش تعریف می کند. راوی سوم شخص، داستان را با یک خاطره (یک افتخار قابل تعریف) شروع می کند و با یک تک گویی درونی دیگر( افتخاری غیر قابل تعریف) به پایان می رساند. افتخار قابل تعریف لوییس، ماجرای یک روز شکار او است که در پایان آن شاهد تکرار یک امر غیر واقعی و ضمیمه شدن آن به واقعیت هستیم " یک سال بعدش با همان برو بچه ها برای شکار رفتیم به همان جا و همانطور کمین کردیم. ناگهان...هنوز باورش برای خودم هم سخت است. وسط دسته ی کبک ها، همان کبک یک سال قبل را دیدم. چاقویم که کمی زنگ زده بود هنوز در پایش بود. شش جوجه کبک کوچک هم پشت سرش به سمت چشمه می رفتند که در پای هر کدامشان یک چاقوی کوچک شبیه به چاقوی من بود. شش چاقوی کوچک تمیز و بدون زنگ زدگی در پای شش جوجه کبک کوچک. مجید و رضا باور نکردند.... شما باورتان می شود؟" به نظر می رسد که لوییس شخصیت ساده لوح یا تیز هوش می خواهد با این اعتراف که " من واقعن مدتی است که فقط هذیان می گویم و علاقه ای به ترکش ندارم" مخاطب را همچنان معلق در فضای رئال نگه دارد و به او بقبولاند که داستان های عجیب و غریبی که لوییس هزناندز تعریف می کند تنها به خاطر هزیان گویی اوست و نه فضای غیر رئال خود داستان؛ داستان هایی از سرخوردگی های دوره جنینی برای توجیه سازی خودکشی تا خاطره ای از فروکردن یک باجه تلفن به همراه مخلفات آن در حلقوم پسرک مزاحم تلفنی. راوی دو گانه اول شخص- سوم شخص این داستان را درباره خودش داستان می نویسد، داستانی که در مارپیچ شخصیت- راوی – نویسنده در "جنون دیوانه وار" به اوج مارپیچ خودش می رسد.

فصل- داستان "یادداشت هایی از مدیر مدرسه" ، یادداشت های معلم مدرسه ای است که در فضایی رعب انگیز وضعیت سیستم آموزشی، فکری، اجتماعی را به چالش می کشد. این فصل-داستان کنایه ای بر داستان "مدیر مدرسه" جلال آل احمد است. رویکرد رئالیسم انتقادی داستان جلال آل احمد، در داستان "یادداشت هایی از مدیر مدرسه" تبدیل به داستانی پست مدرن شده است. در "یاد داشت های مدیر مدرسه" خاطرات معلمی را می خوانیم که در یک سیستم آموزشی ناکارآمد به تربیت دانش آموزانی می پردازد که همگی به جز تعدادی اندک، "هوشنگ" هستند. آدم های ناهمگون می خواهند سرجای خودشان نباشند و نظم و سیستم دانش را زیر سوال می برند و تنبیه می شوند. معلم نیز در آخر توسط مدیر کشته می شود اما بعد خودش هم مدیر را می کشد و به جای او مدیر مدرسه می شود. در این داستان نیز اعتبار راوی زیر سوال است. راوی این داستان کیست؟ معلمی است که تبدیل به مدیر می شود یا مدیری است که خاطرات معلمی را می نویسد؟ راوی قابل اعتماد نیست. راوی داستان (معلم) در دفتر خاطراتش خودش را سانسور می کند و اگر هم بخواهد چیزی بگوید آن را از زبان دیگری می نویسد. او می گوید که خوب است که هر چیز سر جای خودش باشد؛ خوب است که مدیر آدم بدی است چون همه مدیر ها آدم های بدی هستند و اینطوری خوب است چون همه چیز سر جای خودش است اما " البته ممکن است کسی هم پیدا بشود که بگوید که خوب نیست که همه چیز سر جای خودش است.... من خودم هیچ وقت سر جای خودم نیستم. برای همین هم خودم را دوست دارم. من آدمی هستم که وقتی پیدا می شوم می گویم اینجوری خیلی بد است ". در این داستان نظام دانش چیزی جز دانسته های فردی هر فرد نیست. در این نظام دانش، جهل جانشین دانش شده است و شانس جانشین قاعده. تنها انظباطی که وجود دارد پیروی از قواعد و دانش نامعتبر است و عامل بازدارنده و وادارکننده افراد به پیروی از این نظام قدرت/ دانش نامعتبر، ترس از زیر زمین برای کودکان (زندان) و اتاق خالی که وجود خارجی ندارد (جهنم) و قتل برای بزرگسالان است. طرح داستان در این جا نسبت به داستان جلال آل احمد واژگونه شده است. در داستان آل احمد، معلمی برای فرار از حرفه معلمی به مدیریت دبستان روی می آورد اما پس از برخوردهای مختلف و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات معلمان و دانش آموزان استعفا می دهد اما در این داستان در یک وضعیت معلق، معلم در مدرسه ای نامشخص به علتی نامعلوم کشته می شود و در قالب مدیر مدرسه دوباره بر می گردد و سیستم قدرت/دانش را بازتولید می کند. این چرخه مدیر/ معلم که نشان از بازتولید دانش و قدرت به دست هم دارند، راوی داستان را نیز نامعتبر می کند.

در فصل- داستان "رها می کنند در باد" راوی اول شخص دانای کل، داستان را برای مخاطبان فرضی ( مخاطبان داستان) تعریف می کند. در داستان "رها می کنند در باد" هویت راوی، زمان و مکان داستان نامشخص است. تنها راوی با اشراف کامل از بالا به منظره پارکی در زیر پایش که لوییس هرناندز هرو در حال خواندن ترانه ای لری، عشاق را در تاریکی پارکی برفی می پراکند، ماجرای عاشقانه ای را تعریف می کند. راوی در روایت این داستان زبانی دوگانه دارد و بازی های زبانی در یک حرکت پاندولی صورت می گیرد. راوی در ابتدای داستان نظاره گر ورود لوییس هرناندز به پارک است و پس از آن به تعریف داستان دیدار دو عاشق قدیمی می پردازد. تصویرگری فضای این دیدار در قالب زبان ادبی شاعرانه که به موازات دیالوگ های این دو عاشق قدیمی پیش می رود وجه تصویری جالبی را به متن می دهد. ادغام تصویر رئال این رابطه (یادگاری یاس های خشک شده ای که بو گرفته بودند، به سطل آشغال ریخته شده بودند) و وجه شاعرانگی و تخیل و ایده آل عشق (دختران رود و روت که در باد موهایشان را رها کرده اند) در یک حرکت مارپیچ یک در میان تکرار می شوند تا آن زمان که این دو وجه رئال و ایده آل در هم فرو می روند و در حال یکی شدن هستند، ناگهان لوییس هزنادز هرو در این میانه که این مارپیچ زبانی دارد به یک نقطه می رسد، پا می گذارد و با صدای سوت پراکنده شان می کند.

در فصل- داستان "دستگاه آماده به کار است" راوی سوم شخص داستان، "خرمگس معرکه" است. در اینجا باز هم با آشفتگی معنا مواجه هستیم. خرمگس در این داستان توسط تعریف "لغت نامه الکترونیکی همه چیز" باز تعریف شده و معنای متداول در ذهن مخاطب را ندارد. زمان و مکان دقیق این ماجرا نشان دهنده وجه مکانیکی و محسباتی با دقت بالای این خرمگس به عنوان راوی دارد. راوی حضور خودش را در داستان با دو احتمال روایت پیش می برد که در یکی سلسله عواقب ناشی از کاربرد اشتباه یک پردازنده دستگاه تمدد اعصاب را با ریز جزئیات شرح می دهد و در خط روایی دیگر تنها به مشاهده صرف و گزارش اتفاقات عینی می پردازد. راوی خرمگس در این داستان باز هم بی اعتبار است. راوی هر جایی را که دوست دارد روایت می کند و به هرجا که دوست دارد می رود و هر کاری دوست دارد می کند. گاهی به دنبال زن و مرد داستان می رود و گاهی به دنبال خرمگسی ماده. گاهی هم اندام شنوایی الکترونیکی خودش را قطع می کند تا صدای زن و مرد را نشنود و بعد که بیدار می شود "زیادی خوابیده ام و جاهای مهمی از داستان را از دست داده ام".

"سه اصل اساسی روایت رضا" طعنه به سه اصل نیوتون می زند. اصول نیوتون به مدت چند صد سال به عنوان اصول و قوانین غیر قابل تغییر مکانیک کلاسیک بودند اما بعدها توسط فیزیک نسبیت تسلط مطلق شان را از دست دادند. اصول داستان نویسی کلاسیک نیز تا مدتها سلطه خود را بر فرم و ساختار و محتوای داستان ها اعمال کردند تا زمانی که داستان های پست مدرن قواعد داستان نویسی کلاسیک را می شکند همانطور که خرمگس معرکه می تواند اصول روایت رضا را بشکند و یا به صورت طنز آمیزی به کار ببرد.

فصل- داستان "لبنیات و مکافات" طعنه ای به (اقتباسی از) داستان "جنایت و مکافات" فئودور داستایوفسکی است. روایتی که با حضور راوی یا نویسنده در داستان و دعوت مخاطب برای حضور در داستان و مشارکت و هم اندیشی در مورد شخصیت های داستان شیوه روایت متفاوتی را در پیش گرفته است. قسمت هایی از داستان دقیقا مشابه داستان جنایت و مکافات است با این تفاوت که به شیوه طنازانه ای، شیوه روایت داستایوفسکی را بیان آشکار و واضح مضامین به ظاهر پنهان داستان او می داند و با آشکار کردن اطلاعاتی که خواننده بیشتر از شخصیت ها داستان – و حتی خود نویسنده- می داند، به هجو شیوه روایت داستایوفسکی می پردازد

"- شما همیشه در منزل تنها هستید؟

-بله آقا جان

- گرویی ها و پولهایتان را هم در منزل نگه می دارید؟

- بله آقا جان.

- خوب است. دیگر خداحافظ آلینا آیونانونای پیر".

 بعلاوه با خلاصه گویی روابط عاشقانه یا غیر عاشقانه شخصیت های مختلف "جنایت و مکافات" و سرانجام آنها، خلاصه ای از بخش های مختلف و شاید نامربوط به اصل داستان را که حذف شدن یا نشدن آن فرق چندانی به اصل داستان وارد نمی کنند را در بخشی کاملا جدا می آورد.

در این داستان "لبنیات" به عنوان قرینه "جنایت" در عنوان داستان داستایوفسکی آورده شده است. "لبنیات و مکافات" با فصل بندی متفاوت، داستان جنایت و مکافات را با انگیزه ها و پایان متفاوت تعریف می کند و در تعریف داستان شیوه روایت این داستان کلاسیک را هجو می کند. راوی با ارجاع مداوم به نام کره، کره حیوانی و گیاهی، ارتباط این فرآورده لبنی را با جنایت راسکنیف به خوبی مشخص نمی کند و این عدم انسجام معانی داستان را بیش از پیش می کند. در میانه داستان، راوی در بخش های "کمی بیندیشیم" خواننده را به قضاوت در داستان می کشاند. او به شیوه ای طنز آمیز وضعیت شخصیت داستان و خصوصیات او را به سخره می گیرد « آنچه راسکنیف را واداشت تا خود را تسلیم قانون کند، احساسی مخلوط از "ندانم کاری و نمی دانم کاری و نمی دانستم کاری و نمی توانم کاری و چرا نتوانستم کاری و چرا نشد" بود ( احساسی مرسوم به عذاب وجدان)»

در فصل- داستان "که بود لوییس هرناندز هرو؟" برخلاف عنوان داستان، شخصیت لوییس هرناندز مبهم تر می شود. فضای وهمی و اتفاقات نامربوط به هم، تصاویر تکراری با شخصیت های مختلف، حکایت هایی که شخصیت های اسطوره ای ماجراهای آن قلب شده اند و سرانجام کنش عجیب و غریبی که سنگ توالت را به عنوان مصدوم حادثه خودکشی رضا در توالت اداره مخابرات، از اداره خارج می کنند و همینطور تجربه دیگر قالب های زبان مانند شعر، مصاحبه، اتوبیوگرافی، همگی داستان را به سمت بی معنایی پیش می برند. راوی داستان نامشخص است. زمان و مکان نامشخص است و تنها صحنه های پراکنده نمایشی داریم که هیچ کدام نمی توانند رابطه ای با دیگری پیدا کنند. اتو بیوگرافی که لوییس هرناندز هرو نیز در آخر این داستان از خودش می دهد خاطره ای ابلهانه است که تعریف کردن آن را به شکل عذاب آوری طولانی می کند.

در فصل- داستان "سوسک هایی که به دنبال من می دوند" نویسنده به ساختار چند پرده ای داستان، " آرزو"، "خواب" و "خاطره" را نیز اضافه می کند. مردی که مانند سوسکی نفت خورده روی چاه توالت بالا می آورد و از سرمای دنیا می خواهد به گرمای کثافت پناه ببرد. مردی که به جای عمل، مواد می زند و ساعت ها به کنج دستشویی پناه می برد و حتی نمی تواند مثل یک سوسک بمیرد در نهایت نیز شاید تنها می تواند در آرزوی عمل بعد از این دوره فشار روحی برخیزد و ماجرایی را آغاز کند که دوباره به صورت یک دور به اول داستان، به بی عملی مرد، بر می گردد.

فصل- داستان "جنون دیوانه وار" نقطه نهایی این روایت جنون وار است. داستانی که عنوان آن با محتوای آن همخوانی کامل دارد. نوشتاری که نویسنده، راوی و شخصیت ها مدام جایشان عوض می شود. لوییس هرناندز هرو داستان رضا را می نویسد و فرد دیگری داستان لوییس هرناندز را و.. در این فصل- داستان نویسنده و راوی و شخصیت ها با هم حرف می زنند. نویسنده داستان با لوییس درباره داستانی که در حال نوشتن آن است صحبت می کند و طرح داستانی آن را به صورتی کلاسیک برایش طراحی می کند. به عبارتی نویسنده اصلی داستان " از حیرت تا گرسنگی" در این بخش تسلط خود را برای نوشتن داستانی با ساختار و فرم کلاسیک به رخ مخاطب می کشد. علاوه بر این، این طرح کلاسیک ایده ای در مورد طرح کلی داستان کتاب به مخاطب می دهد. اینکه این " جنون دیوانه وار" سلسله شخصیت ها و نویسندگان و راوی است که هر دالی نه به مدلول خاصی بلکه به دالی دیگر اشاره می کند و این سلسله بدون معنی معینی در کل این کتاب وجود دارد.

خطوط، نقطه گذاری و حروف پراکنده در کل کتاب، به ظاهر معنا را مخدوش می کنند اما در واقع در داستان کارکرد معنایی و ساختاری دارند. به عنوان مثال در داستان "یادداشت های مدیر مدرسه" در لحظه بعد از کشته شدن معلم توسط مدیر مدرسه، مخاطب با حروف پراکنده، علائم بی معنی و خطوط سفیدی روبرو است که نمی تواند معنی معینی را از آنها برداشت کند. با این حال نمی توان این خطوط و حروف را کاملا بی معنا دانست چرا که شاید این حروف برای مخاطب زنده که این ها را می خواند بی معنا است اما برای معلم مرده یا راوی که آنها را می نویسند معنادار است یا اینکه در داستان "جنون دیوانه وار" علائم ستاره ای که قسمتی از متن را پوشانده اند بعدا با توضیح اینکه اینها لکه های خونی روی دست نویس کاغذی هستند که در تایپ متن به صورت ستاره نوشته شده اند، معنادار می شوند. با این حال گریز معنا در این داستان در هر سه سطح کلمه، جمله و کل داستان اتفاق می افتد. واژه های زیادی در این کتاب هستند که نمی توان مدلول مشخصی به انها نسبت داد؛ حیرت، گرسنگی، سس مایونز و واژه های زیادی به منابعی در خود داستان ارجاع می شوند. در سطح جمله نیز دیالوگ های دو داستان حیرت و گرسنگی نه تنها فاقد معنی که فاقد هر گونه ارتباط در این گفت و شنود هستند و در سطح کتاب نیز نمی توان ارتباط معنایی معینی بین حوادث، مکان و زمان و شخصیت های داستان به دست آورد.

لوییس هرناندز هرو ((HERO قهرمان و شخصیت اصلی در این داستان وجود دارد اما او در واقع شخصیت فرعی داستان های دیگر نیز است. در واقع او نه قهرمان و نه ضد قهرمان است. شخصیتی است که در داستانی راوی، در داستانی شخصیت و در داستانی دیگر نویسنده است. لوییس هرناندز هرو واقعا کیست؟ قهرمانی فراموش شده، هجو شده و انکار شده " رئیس مبارزه با جرائم خیلی خطرناک، قهرمان ملی، باهوش، شجاع" است یا راوی غیر قابل اعتماد یا نویسنده ای است که در حال نوشتن داستان خودکشی رضا، توسط نویسنده دیگری داستان خودکشی خودش نوشته می شود یا اینکه پلیس- نویسنده بازنشسته ای است که در عصر بعد از جنگ جهانی آخر زندگی می کند اما پس از هزاره تلخ بیسکوییت سبز، قدیسه ای است که کتاب او مرجع کلمات قصار اخلاقی است. یا لوییس فرناندز Luis Hernández بازیکن قهرمان (Hero) بازنشسته تیم ملی فوتبال مکزیک است؟ در واقع لوییس هرناندز همه اینها است و نیست. امکانی برای فهم آن وجود ندارد. شخصیت یکپارچه ای وجود ندارد. او دیگر شخصیت قهرمان Hero داستان های کلاسیک نیست. اگر چه نام یک قهرمان را یدک می کشد اما در این کتاب، شخصیت داستان دیگر از نقش شخصیت قهرمان در داستان های کلاسیک بازنشسته شده است. همانطور که رضا و مجید نیز در داستان های مختلف سرک می کشند و گاهی در قالب راوی، شخصیت و یا نویسنده ردپایی می گذارند و می روند. نویسندگان کتاب رد پاهای زیادی در متن گذاشته اند اما در انتها آن دو، در صفحه آخر ایستاده اند و دست ما را به گرمی می فشارند "مهم نیست که ردپاها را به هم وصل کرده ای و به معانی متعددی در داستان رسیده ای، در کل بگو ببینم چه فهمیدی؟" بعد هم ما راه خودمان را می گیریم و می رویم تا ببینیم می توانیم در دورهای بعدی خواندن چیز بیشتری بفهمیم که می فهمیم ولی هر بار هم آن دو در انتها دست ما را می فشارند و از تلاشمان تشکر می کنند و پوزخندی بر لب دارند.

در پایان "بسته به تلقی شخصی ات از کلمه خاص" می توانی این کتاب را یک داستان خاص بدانی و از خواندن و دوباره خوانی آن لذت ببری یا اینکه دکمه قرمز را بزنی و آن را هم مثل بقیه آدم های خاص، توی زیر زمین بیندازی، جایی که چیزهای متفاوت و سرکوب شده را می اندازند. راستی یک راه حل دیگر دکمه بزرگ تر قرمز را فشار بده. جدی می گویم. اولین دکمه قرمز بزرگی که پیدا می کنی را. بعدا برایت می گویم که چه کارکردی دارد.

 


ثبت نظرشما