logo

دختر زشت و اتاق جادویی - شیوا ناظمی - داستان پایان دوره مقدماتی

دختر زشت و اتاق جادویی - شیوا ناظمی - داستان پایان دوره مقدماتی

دختر زشت و اتاق جادویی

شیوا ناظمی

 

روزگاری دختری بود زشت و اتفاقا خیلی هم چاق که رنگ پوست چهره و بدنش قهوه ای تیره بود و متاسفانه کمی از کسالت روان رنج می برد. او در تمام طول روز، کنج خانه مینشست و با موبایل شکسته خودش توی اینترنت میچرخید و عکسهای دختران و پسران زیباروی اینستاگرام را لایک میکرد و در دل به همه مردم دنیا غبطه میخورد. مطمئنا عکس پروفایلش مربوط به خودش نبود و آنرا از پروفایل یک دختر مور[1] که ساکن فرانسه بود کش رفته بود. دختری با همان رنگ پوست خودش منتها بسیار زیبا و دلربا و پوستی صاف و گیسوان کمند و اندام بسیار متناسب. از همینرو توانسته بود دوستان زیادی در فضای مجازی جذب کند.

روزها و شبها می گذشتند و او کماکان در اینستاگرام و سایر شبکه های دنیای مجازی وقت میگذراند. یک روز پدر پیرش که یک نجاری قدیمی در محله سبزه میدان داشت با خلقی تنگ به خانه آمد. با دیدن هیکل دختر که مانند یک سیب زمینی گندیده بزرگ در کنج اتاق به نظرش میرسید، بدون دلیل به سمتش حمله ور شد و لگدی در پهلوی او زد و موبایل شکسته دختر را گرفت و در سطل زباله انداخت.

دختر گریه کرد و نمیدانست چرا آنطور مورد حمله واقع شده است. به هرحال تا موقع شب، پدر از عصبانیتش کاسته شده بود و میدانست که اشتباه کرده است. لذا سطل زباله را زیر و رو کرد تا موبایل دختر را پس بدهد اما آنرا نیافت. بعد آمد تا از دخترش دلجویی کند که دید دختر موبایل به دست در همان گوشه کز کرده و این بار باز دچار چنان خشمی شد که بدون دلجویی، لگد دیگری نثار دختر کرد و رفت خوابید. دختر که مبهوت مانده بود باز گریه کرد و مادرش که خیاط ناکارآمدی بود و در آن زمان داشت درز لباسی که خیلی تنگ شده بود را میشکافت، کنارش آمد و دلداری اش داد و گفت: "دختر عزیزم، بهتر است حالا که سن تو زیاد شده و شوهر نکرده ای لاقل بروی کاری پیدا کنی. تو در طی هفت سال در دانشگاه آزاد توانستی آخر سر مدرک مددکاری بگیری آنهم با معدل معادل. ما کلی خرجت کردیم. حالا بهتر است که از آنهمه سال درسی که خواندی دوزارشاهی هم پول عایدت بشود."

دختر حرف مادر را پذیرفت و رفت تا طرح رشته اش را در یکی از بیمارستان های شهر بگذراند. هنوز دو سه روز از شروع کار دختر نگذشته بود که ظاهر نامطلوبش و عدم توجه به تذکرات، منجر به این شد که او را اخراج کنند. دختر توقف طرح داد و سعی کرد در خارج از استان طرح بگذراند و اینجا بود که این دختر با اینجانب راوی، مسیر و محل کارشان یکی شد.

دختر با وزن حدود هشتاد کیلو و قد 160 سانت، آنقدر چاق بود که تقریبا تمام لباسهایش برایش تنگ بودند و جابجا برآمدگی های بدمنظره بدنش در قسمت سینه ها و شکم و باسن بیرون می افتاد. در بیمارستان شهر جدید، مسئول گزینش بارها به او تذکر داد که مانتو و شلوار گشادتری بپوشد و او هم بارها پشت گوش انداخت. اما با اینحال سعی میکرد کارش را به خوبی انجام دهد و نگذارد تا دوباره اخراج شود. به دقت و به سرعت تمام کارهایی که به او سپرده میشد را انجام میداد و بعد از مدتی توانست با وجود ظاهر نامناسب و زننده اش توجهات را جلب کند. با اینحال آنقدر از لحاظ فرهنگ آداب معاشرت پایین و سطح رفتارش نامناسب بود که دائما مورد تمسخر همکاران قرار میگرفت. همه او را دست می انداختند تا کمی به او بخندند و صد البته او خود نیز در این امر مقصر بود.یک روز در محوطه کارت زنی هنگام خروج، زمانی که رییس بیمارستان داشت خروج خودش را ثبت میکرد، دختر آدامسش را مطابق معمول و عادتش باد کرد و ناگهان ترکاند. رییس بطور کاملا محسوسی ترسید و از جایش پرید و این باعث شد تا دختر یک توبیخ رفتاری بخورد. دختر سعی کرد بعد از این واقعه آنقدر کار کند تا جبران گندی را که زده بود بکند و در این کار هم موفق شد تا جایی که مسئول بخش او برایش تشویقی رد کرد. همه او را به عنوان یک فرد زننده اما تلاشگر و ساعی میدانستند.

یک روز این دختر که خدماتی هم به واحد اینجانب ارائه میکرد، طبق معمول وارد اتاق اینجانب شد و پرونده هایی را جهت کنترل برای بنده روی میز گذاشت و گفت: " هروقت کارت تمام شد زنگ بزن به بخش اورژانس تا بیایم و پرونده ها را تحویل بگیرم." من همیشه با وجود بی نظمی ظاهری او همیشه قدردان دوندگی های او بودم و تشکر کردم و گفتم: "حتما با شما تماس میگیرم."

بعد از نیم ساعت به بخش مرتبط زنگ زدم، اما گفتند که دختر الان به بخش دیگر برای کمک به منشی رفته است. از قضا همان موقع چند نفر دیگر از جمله منشی هم با اورژانس تماس گرفتند و او را پیج کردند. اما دختر در هیچ بخشی نبود. خلاصه اش که خواننده محترم دردسرتان ندهم، دختر غیب شده بود. همه جا را گشتند.سالن ها، راهروها، اتاق ها، انبارها، پارکینگها، رخت کن، درمانگاهها، کمدها ،حتی در دستشویی فرنگی ها را هم برداشتند و تویش را نگاه کردند، اما نبود که نبود. موبایل دختر هم از دسترس خارج بود. (در اینجا بنده مجبورم نوشتن این ماوقعه عجیب را که گمانم در تمام عمرم تکرارناشدنی ست موقتا کنار بگذارم و به پروژه ای که مدتی ست درگیرش شده ام بپردازم. این پروژه که تحولی در اقتصاد سلامت کشور است، شکست مذبوحانه ای در تاریخ بازپرداخت سلامت کشور آمریکا در دهه 80 میلادی می باشد که به گروه های تشخیصی یعنی دقیقا کار من مرتبط است و منبعد شما مفتخر خواهید بود پول زیادی بابت خدماتی که دریافت نکرده اید به صنعت بهداشت و درمان بپردازید و به این ترتیب به رونق این صنعت کمک کرده و در اعتلای جایگاه کشورتان سهمی داشته باشید. امیدوارم با ماهیت و اهمیت کاری بنده آشنا شده باشید و بدانید با وجود این گرفتاری ها و مسئولیت ها نوشتن این داستان صرفا جهت اطلاع رسانی و شاید نوعی یادمان باشد.)

.........................................................................................

بله،

تا آنجا رسیدیم که دختر زشت ناپدید شد. خواننده عزیز، باید بگویم اینجانب در مقام یک راوی دانای کمی محدود تمام آنچه که مینویسم عین حقیقت است و اگر عین آن نباشد خدا مرا با همین قلم متبرک گرداند.

تمامی کارکنان بیمارستان بطور کاملا خودجوش و بدون هیچ هماهنگی، تشکیل تیم دادند و باز دوباره تمام سوراخ سمبه ها را گشتند. تنها شماره ی تماسی که از دختر داشتند، شماره موبایلش بود که از دسترس خارج بود. مسئول کارگزینی که زنی وسواسی و چادری بود، با اکراه هر چه تمام تر چادرش را زیر بغلش جمع کرد و کشوهای خاک گرفته و پرونده های پرسنلی اش را زیر و رو کرد اما پرونده پرسنلی دختر خالی بود چرا که احتمالا دختر در ارائه مدارک اهمال کرده بود. مسئول کارگزینی یادش می آمد که یکبار در بدو ورود، آدرس خانه و شماره تلفنش را گرفته بود اما عجیب بود که آن سند هم همراه با دختر غیبش زده بود. پرسنل همگی در بهت و شاید کمی غم فرو رفته بودند و حتی آنهایی که زمانی او را مورد تمسخر و آزار قرار میداند اکنون دل نگران بودند و به این در و آن در میزدند. البته بعضی با خنده و ریشخند میگفتند که او نمیتواند جایی پنهان شود و نگهبانی هم مطمئن بود که او از خروجی های معمول بیمارستان خارج نشده است. رییس بیمارستان که چهره اش معجونی از عصبانیت و حماقت شده بود، گویا از یک دختره ی زشت روی هشتاد کیلویی رو دست خورده باشد، نشست پای تلویزیون دوربین مدار بسته، و سعی کرد دختر را در تمامی دوربین ها پیدا کند.

از آنجا که دختر خیلی زشت بود و البته خیلی هم فعال و پرکار بود در تمامی دوربین ها شاخص بود. دردسرتان ندهم، دوربین تا جایی را نشان داد که دختر به اتاق من آمد ولی نشان نداد که خارج شد. رییس با دیدن این صحنه رو بمن کرد و با عصبانیت هرچه تمام تر داد زد: "برو این مسخره بازی را تمام کن! ما رو گرفتی؟!" و بنده راوی ناچیز که از همه جا بیخبر بودم، هرچه قسم و سوگند به مقدسات خوردم که ایشان اتاق مرا ترک کرد به خرج او نرفت که نرفت. رییس با مسئول حراست که داغ بزرگ قهوه ای رنگی روی پیشانی اش داشت و پیرهن قهوه ای یقه انگلیسی پوشیده بود و تا دکمه آخر هم آنرا بسته بود به طرف دفتر کار بنده راه افتادند. جمعیت پرسنل و من نیز راه افتادیم. راستش خودم هم متعجب مانده بودم که شاید دختر از اتاق من بیرون نرفته و من چون گرفتار آمارها و عدد و رقم ها بودم متوجه این امر نشده و دختر توی اتاق رختکن پنهان شده است. از آنجا که همیشه در اتاقم را موقع خروج قفل میکنم، خیالم راحت بود که دختر زشت آنجا گیر کرده و مفری هم ندارد اما کماکان با نوعی تردید و ترس گام بر میداشتم.

بالاخره جمعیت و به دنبال آنها من به اتاقم رسیدیم و رییس با اخمی جانگداز اشاره کرد که در را بازکنم. در را که باز کردم، عقب رفتم و جمعیت که تشنه دریافت حقیقت بودند ریختند داخل اتاق من. کارکنان با فشار از راهروی کوچک ورودی رد شدند و به فضای خالی اتاق ریختند. از آنجا که اتاق زاویه دید مخفی ندارد و هیچ کسی هم آنجا نبود، همه به سمت اتاق کوچک انتهایی که چوب رختی من در آن آویزان بود یورش بردند اما باز ناامیدانه برگشتند. رییس و مسئول حراست، وسط اتاق ایستاده بودند و با یکدیگر پچ پچ میکردند. بنده باز تمام چیزی را که امروز صبح دیده و شنیده بودم توضیح دادم و بخش مربوطه که دختر در آن کار میکرد اذعان کرد که دختر برای کمک به منشی بخش و بنده خارج شد و زمانی هم که من با آنها تماس گرفتم هنوز برنگشته بود.

باز دوباره دوربین ها را نگاه کردند. اما فی الواقع فقط و فقط دوربین نشان داد که دختر وارد اتاق من شد و گویا یک سیاه چاله ای در این اتاق بود که او به طرف آن کشیده شد و محو و از صفحه هستی ناپدید گردید. کل ماجرا بسیار عجیب مینمود.

در این هنگام، مسئول کارگزینی با سر و صدا اعلام کرد که شماره ای از دختر در سیستم آواب جهت امور پرسنلی ثبت کرده است. با شماره تلفن ثابت تماس گرفته شد و مردی با لهجه غلیظ اصفهانی گوشی را برداشت. وقتی از او درباره دختر پرسیدند اظهار بی اطلاعی کرد و وقتی به او گفتند که ناپدید شده است، گفت که چه بد شد که اکنون هزینه هفت هشت سال دانشگاه آزاد دختر به هیچ وجه دیگری جبران نخواهد شد.

رییس و حراست به کلانتری و نیروی انتظامی شهر خبر دادند و حتی دفتر پرستاری هم اعلامیه مفقودی تهیه کرد و از روی یک قسمت از فیلم های دوربین مدار بسته یک عکس ناواضح از دختر که بیشتر شبیه توده مدور غلتانی بود تهیه کردند و گوشه آن چسباندند. اعلامیه ها سرتاسر شهر پخش شد. اما خبری از دختر نشد که نشد.

اتاق اینجانب راوی نیز، به عنوان محل اسرارآمیز بیمارستان معرفی گردید و کاملا واضح بود که همگان از داخل شدن به اتاق بنده ترس دارند و احتراز میکنند، هرچند که برای اینجانب هم بهتر شد چراکه مراجعین و شاکیان برای دریافت مدارک جهت دادگاه و پزشکی قانونی به شدت کاهش یافت به طوریکه از مرکز استان نامه رسید که دادگستری شهر به دلیل نبود مراجعین کافی صرفه اقتصادی نداشته و تعطیل گشته و تعداد اندکی هم که هنوز شکایتی دارند باید به دادگستری مرکز استان مراجعه کنند.

تقریبا بعد از حدود چند هفته دختر زشت به فراموشی سپرده شد و از او همچنان خبری هم نبود. اعلامیه های مفقودی را باد از در و دیوار کند و کلانتری و نیروی انتظامی هم فراموش کردند که شکایتی از گم شدن دختر دریافت کرده اند.

حتی بنده نیز فراموش کردم که دختر زشت، روزی اینجا چه خدماتی به بنده و سایرین ارائه میداد و در عوض جانشین او آقایی شده بود که از لحاظ بصری بسیار خوش منظره تر از دختر بود ولی برای انجام هرکاری باید چندین بار به او گوشزد میکردم. روزها گذشتند و تعطیلات رسمی آمد. بنده به شهر خودم مراجعه کردم و بعد از چند روز استراحت و مرخصی به محل کارم برگشتم. در روز اول کار چیزی در راهرو اتاق، کنار در ورودی توجهم را جلب کرد. در را باز کردم و متوجه شدم که یک موبایل شکسته است. از آنجا که بسیار چرب و کثیف بود، حدس زدم این همان موبایل دختر زشت است. خواننده محترم، از اینکه بالاخره ردی از دختر یافته بودم در پوست خودم نمیگنجیدم اما تا آمدم گوشی را بردارم، یک کرم کثیف زشت و بزرگ از زیر آن بیرون خزید و من فریاد کوتاهی از ترس کشیدم که خدمه محترمه که در آن نزدیکی بود صدای من را شنید و آمد. با چندش گفتم: کرم! و کرم بزرگ را نشانش دادم که با کندی روی صفحه موبایل غلتید. او هم با لحن بسیار مشمئز کننده ای گفت: الان حسابش را میرسم و درجا، تی کثیفی که دستش بود و هر روز راهروها را با آن تمیز میکرد روی کرم و موبایل کوبید و هردو را له کرد.

باور میفرمایید یا خیر را نمیدانم، هنگام له شدن کرم انگار صدای محزون آدمیزادی را شنیدم. مایع زشت و تیره رنگی از کرم موردنظر بیرون ریخت. خدمه با یک کاغذ باطله بقایای جنازه کرم را برداشت و به موبایل شکسته اشاره کرد و گفت: این چیه؟ بنده هم که درد و اشمئزاز چهره ام را در هم پیچیده بود گفتم: الان دیگر هیچ!

پایان

 

 


[1] دختر مور به دختران نژاد آفریقایی گفته میشود که عجالتا تحت روابط نامشروع تحمیلی یا غیرتحمیلی با اعراب به وجود آمدند و اصولا اهل مراکش هستند.


ثبت نظرشما

راوی داستان من رو به یاد راوی داستان شنل گوگول انداخت.راوی داستان سعی در تعامل مستقیم با  رو مخاطب داره که طنز کار رو بیشتر کرده وهمچنین تونسته عدم اعتماد به راوی اول شخص رو کم کنه. و باورپذیری داستان رو بیشتر کنه.

داستانی ب یاد ماندنی بود

میشه تا هر وقت ک خواستی فکر کنی ب این که دختر زشت چی شد؟ 

 

نویسنده ی با ذوق و مستعد در طنز پردازی عزیز، داستان شما به مانند خاطره ای حوصله سر بر که راوی ای پر حرف برایمان نقل کند می مانست. این روایت رو میشد خیلی خلاصه تر بیان کرد و نیازی به شاخ و برگ های اضافی و توصیفات بی جا که همگی دارای کلمات مستقیم بودند مثل زشت، زشت، زشت و ...نبود. گذشته از این سعی در ایجاد تعلیق به هر نحوی مثلا موکول کردن ادامه داستان برای رسیدگی به امور جاری نه تنها زیبایی شناسی داستان شما(خاطره گویی تون) رو زیر سوال می برد بلکه ایجاد یک حفره ی بی جا میان مخاطب و داستان رو در بر داشت. علاوه بر این شخصیت اصلی داستان هر چند سعی شده آن را مفلوک و مشمئز کننده جلوه بدید اما انگار با او خصومت شخصی دارید. اساسا انچه در حق شخصیت اصلی داستان رخ می دهد تنها یک روایت صرف است و به هیچ وجه بر خلاف معرفی نویسنده و راوی شخصیت اصلی نیست. وقایع نیمه رها می شوند و انگار نویسنده خود نمی دانسته چرا پدر به دختر زشت لگد زده و تنها برای خالی نبودن عرصه ی ظلم به شخص اصلی آن را بیان کرده. از حق نگذریم برخی ترکیبات و تصویر سازی ها فانتزی و با مزه بودند و جای پرداخت داشتند مثل گشتن در توالت فرنگی هر چند فضای رئال داستان شما جای این گونه پرداخت های فانتزی را نداشت مگر اینکه شکست فرم به فانتزی تا انتهای داستان فانتزی و فانتزی تر می شد

نویسنده ی با ذوق و مستعد در طنز پردازی عزیز، داستان شما به مانند خاطره ای حوصله سر بر که راوی ای پر حرف برایمان نقل کند می مانست. این روایت رو میشد خیلی خلاصه تر بیان کرد و نیازی به شاخ و برگ های اضافی و توصیفات بی جا که همگی دارای کلمات مستقیم بودند مثل زشت، زشت، زشت و ...نبود. گذشته از این سعی در ایجاد تعلیق به هر نحوی مثلا موکول کردن ادامه داستان برای رسیدگی به امور جاری نه تنها زیبایی شناسی داستان شما(خاطره گویی تون) رو زیر سوال می برد بلکه ایجاد یک حفره ی بی جا میان مخاطب و داستان رو در بر داشت. علاوه بر این شخصیت اصلی داستان هر چند سعی شده آن را مفلوک و مشمئز کننده جلوه بدید اما انگار با او خصومت شخصی دارید. اساسا انچه در حق شخصیت اصلی داستان رخ می دهد تنها یک روایت صرف است و به هیچ وجه بر خلاف معرفی نویسنده و راوی شخصیت اصلی نیست. وقایع نیمه رها می شوند و انگار نویسنده خود نمی دانسته چرا پدر به دختر زشت لگد زده و تنها برای خالی نبودن عرصه ی ظلم به شخص اصلی آن را بیان کرده. از حق نگذریم برخی ترکیبات و تصویر سازی ها فانتزی و با مزه بودند و جای پرداخت داشتند مثل گشتن در توالت فرنگی هر چند فضای رئال داستان شما جای این گونه پرداخت های فانتزی را نداشت مگر اینکه شکست فرم به فانتزی تا انتهای داستان فانتزی و فانتزی تر می شد. و اما نکته ای راجع به اسم داستان: بر خلاف داستان حوصله سر بر، عنوان بسیار جذاب بوده و مخاطب را به دنبال خود می کشاند

خیلی خوب بود من را کشاند که تا اخر قصه شما را بخوانم بااین که قلمی متفاوت داشتید ولی دلنشین وشیرین بود خدا قوت