logo

مانی دیوانه، گوسفندان خداوند - سحر ملک زاده - داستان پایان دوره مقدماتی

مانی دیوانه، گوسفندان خداوند -  سحر ملک زاده - داستان پایان دوره مقدماتی

مانی دیوانه - گوسفندان خداوند

سحر ملک زاده

 

در مهرکده ای ایستاده بودم و به تصویر نقاشی شده ی میترا بر روی دیوار سنگی نگاه می کردم. میترای غمگین در حال بریدن سر گاو بود. اما همان موقع متوجه شدم که این غار را چند سالی است که به کلیسا تبدیل کرده اند. حدودا دو هزار سال. همان موقع بلند اعلام کردم که من یکی از گوسفندان خداوند هستم.

همسرم مدتی است که تصور می کند مانی پیامبر شده است. البته همسرم در نقاشی هیچ استعدادی ندارد. بنابراین همان اول کار اعلام کرد نقاشی های ارژنگ، ارتنگ، ارتهنگ همگی کار یک عوضی آشغال متقلب بوده است و الکی به او یا مانی یا همان شوهر من نسبت داده اند. همه می دانستند که همسرم از روز اول دیوانه است  اما خب او تنها مردی بود که در شان من بود. همسرم در خانه می چرخد و مدام تکرار می کند:" من قربیقوس بن فتق که چهره از ایزدان دارم همراه با نرجمیک با آز و اهریمن کوشم".

البته همسر من یک سری تغییرات اساسی در دین ایجاد کرده است. مثلا آزادی رابطه ی جنسی با هر فردی، در هر شرایطی، در هر مکانی. البته برای زمان آزادی جنسی محدودیت کوچکی قائل شده است؛ زمانی که مانی یا همسرم یا قرقیبوس بن فتق در حال سخرانی است، برقراری این گونه رابطه، ممنوع است.

به شکل عجیبی همه ی نام های شیک دروغین هستند یا نام های دروغین شیک هستند. مثلا هرمس نامی بسیار شیک است، برای یک روسری با طرح فرش کاشان که همان طور الله بختکی  از ذهن دخترانی که داخل اتاق های نمور و کثیف بزرگ شده اند می آید. و بعد یک خانم به عنوان اولین زنی که توانسته به مقام ریاست صندوق پول بین الملل برسد، دور گردنش می اندازد. عجب ناکسی است این زن. مدل موهایش را همیشه طوری کوتاه می کند که ابریشم نجف آباد و سیرجان به دور گردن بلند و باریکش به خوبی نشان داده شوند.

حدود پنج سال پیش همسرم تصور می کرد که بودا شده است. اما بعد از یک دور پا برهنه راه رفتن بروی سنگ ها و دراز کشیدن بر روی همان سنگ ها، اعتراف کرد که بودا احمق ترین مردی است که زمین به خود دیده است و بر این باور بود که علت اصلی زبان نفهم بودن هندی ها همین بودا است. فکر بودا بودن زمانی به ذهن همسرم رسید که من از هند در خواست یک خدمتکار کردم. یک دختر سبزه رو با موهای مشکی براق و چشمانی بزرگ که از موهایش هم مشکی تر بود و همیشه و در هر شرایطی هیچ حالت خاصی به خود نمی گرفت. بدنش همیشه بوی ادویه می داد. من یک ماه تمام مجبورش کردم که برنج سفید بدون هیچ گونه ادویه بخورد. صبح، ظهر، شب، میان وعده. البته نیازی به اجبار نبود کاسه ی برنج را جلویش می گذاشتم و او با همان حالت بی خیال همیشگی اش برنج را می خورد. اما باز هم بدنش بوی ادویه می داد. همسرم برای آن که راز بو را کشف کند، از من خواهش می کرد که آن ها را تنها بگذارم و این فرصت را به او بدهم که این مسئله ی الهیاتی  را حل کند. مشکل دیگر خدمتکار هندی موهایش بود. به طرز عجیب و چندش آوری موهایش همه جا بود. مجبورش کردم کلاه بپوشد اما افاقه نکرد. موهای سیاه بلند  حتی روی بالشت همسرم هم پیدا می شد. همان موقع بود که همسرم جرقه ی بودا بودن را عملی کرد و دختر سبزه روی هندی که چهار ماه تمام کوچکترین عکس العملی از خود نشان نداده بود، ساعت ها در برابر همسرم سجده می کرد. اما کم کم کار به جاهای باریک کشیده شد و من که تحمل یک بچه ی هندی با موهای سیاه براق و چشمان بی حالت و بدن بو ادویه ای و خنگ و احمق را نداشتم، از همسرم خواستم که بودا بودن را کنار بگذارد. او که همان موقع روی سنگ ها در حال راه رفتن بودن، همان جا نشست و بعد دراز کشید و گفت: "راست می گی، بهترِ بودا بودن را کنار بگذارم. دختر سبزه رو را هم به هند بفرستیم. این همه بچه ی بی پدر و مادر در هند است. بچه ی من هم یکیش". گفتم:"راستش را بخواهی هندی بودن، موهای مشکی و براق، چشم های بی حالت و بوی ادویه را می توانم تحمل کنم اما اگر مغزش درست مثل تو باشه واقعا چه کار می شه کرد؟" شوهرم هم گفت:"راست می گی واقعا به این بخش از این مسئله ی الهیاتی فکر نکرده بودم."

پدربزرگم اهل بندر ترکمن بود، البته نه اصالتا. زمانی که پنبه گران شد، باغبان ترکمنی اش را فریب داد و یک جورایی سرش را زیر آب کرد و همه ی اسناد و زمین هایی که پدر و پدربزرگ باغبان بدبخت داشت را به نام خودش کرد و همین طور با شم یهودی اش مبدل به یک تاجر بزرگ پنبه شد. چون با انگلیسی ها در هند رابطه ی خوب تجاری پیدا کرد، یک نام انگلیسی برای خودش انتخاب کرد. برای همین فامیل من "سایدرنک"  است و از  زمان پنج سالگی که پایم را در اجتماع گذاشته ام با مشکل املایی و معنایی فامیلی مواجه هستم. نه خودم و نه هیچ کس دیگر نمی داند که سایدرنک دقیقا به چه معناست و حقیقتا املای درست آن چیست. صایدرنک، سایدرنک یا ثایدرنک. پدربزرگم در یکی از همین سفرهایش عاشق یک دختر اهل شوروی شد و تصمیم گرفت برای رسیدن به دختر، یک کمونیست واقعی شود. پدربزرگم می گفت:"برای این که بخواهی یک کمونیست دو آتشه شوی باید تا می توانید ثروتمند و مومن باشید." البته پدر بزرگم برای هر چیزی شدن این فرمول را می داد.

اگر مانی می دانست که لب های سربی یک زن چه طعمی  دارد. آن وقت بزرگترین حرمسرای آسیا را داشت. پدر من از همسر اهل شوروی پدربزرگم نیست. هیچ کدام از عمو ها و عمه هایم هم از آن زن نیستند. در حقیقت اگر عمه یا عمویی از آن زن داشته باشم، تا به حال ندیده امش. چون بعد از آن که پدر بزرگم آن قدر برای رسیدن به آن دختر تلاش کرد و تبدیل به یکی از سردسته های کمونیست شد، متوجه شد که دختر روس، باکره نیست. پدربزرگم هرچیزی را در این دنیا می توانست نادیده بگیرد الا باکره نبودن همسرش. البته همان شب متوجه می شود که دختر اهل شوروی حتی یک متر زمین هم ندارد و تمام داستان هایی که در مورد ثروت پدرش در مسکو زده است، دروغ بوده. درست فردای همان شب چمدان دختر را به دستش می دهد، پیشانیش را که به گفته ی پدر بزگ مثل تکه ای از ماه بود می بوسد و او را با قطار راهی شوروی می کند. و بلافاصله به سراغ ایرقلی یوگیزگمیشان یکی از بزرگترین ملاکان گنبد کاووس می رود و از او دختر 17 ساله اش که او هم باکره نبود را خواستگاری می کند.

پدر مادربزرگم به مادربزرگم می گوید:"دختر ورپریده شاید تو نتوانستی از نجابتت به خوبی مراقبت کنی و برای ما ننگ به بار آوردی، اما این به معنای آن نیست که با هر کسی یعنی هرکس بی پولی ازدواج کنی. اصلا خیالت راحت باشد، تو از باقیمانده ی نجابتت مراقبت کن، من خودم برایت یک پسر ثروتمند پیدا می کنم."

پدربزرگم با یک دختر چشم بادامی که لب هایی به شکل قلب داشت و همچنین باکره هم نبود اما بسیار ثروتمند بود ازدواج کرد. تا آن جا که یادم می آید، پدربزرگم این بزرگواری در حق مادربزرگم را روزی چند بار به همه ی اعضای خانواده یادآوری می کرد.


ثبت نظرشما

جالب بود.

آرزوی موفقیت برای خانوم ملک زاده

بسیار عالی لذت بردم

به امید موفقیت های روز افزون برای دوست عزیز

سلام . داستان جذاب و زیباست . کلی تحلیل های اجتماعی و فرهنگی میشه روش داشت . و مفاسد اعتقادی و ، سیاسی و اقتصادی را در آن از نظر ایده پردازی و معنا کشف کرد . فکر می کنم مجال بسیار زیادی برای کار بیشتر در روایت داره . ضمن اینکه آنجا که فریاد می زنه من گوسفند خدا هستم برایش پایانی لازمه فرض بشه و پا در هوا نمونه . به امید آثار بهتر و بیشتر براتون آرزوی موفقیت می کنم