logo

اژی آتشپاره - نازنین نیکوسرشت - داستان پایان دوره جامع مقدماتی و پیشرفته (بخش داستان کودک و نوجوان)

اژی آتشپاره - نازنین نیکوسرشت - داستان پایان دوره جامع مقدماتی و پیشرفته (بخش داستان کودک و نوجوان)

اژی آتشپاره

نازنین نیکوسرشت

 

امروز از آن روزها بود که اژی آتشپاره حسابی حوصله‌اش سر رفته بود و دلش می‌خواست با کسی بازی کند. ولی او هیچ دوستی نداشت. آخر همۀ حیوانات جنگل از او می‌ترسیدند. حتماً می‌پرسید چرا. این چیزی بود که اژی آتشپاره خودش هم خیلی دلش می‌خواست بداند. او که زیر سایۀ بزرگ‌ترین درخت کاج جنگل روی چمن‌های نمناک دراز کشیده بود، از جایش بلند شد. اوّل دست و پاهای کوتاهش را کش داد و بعد در حالی که دهن‌دره می‌کرد، با مشت‌هایش روی شکم ورقلمبیده‌اش تاپ تاپ ضربه زد. با بی‌حوصلگی از جایش بلند شد و هیکل سنگینش را کشید کنار رودخانه و به عکس خودش که توی آب افتاده بود نگاه کرد. اژی آتشپاره از خودش پرسید: «چرا حیوان‌های جنگل از من می‌ترسند؟ باید هرطور شده جواب این سؤال را پیدا کنم.» او اوّل نگاهی به قدّ بلند و هیکل درشت خود کرد. بعد با خودش گفت: «اگر آنها از قد و قوارۀ گندۀ من می‌ترسند، پس عمو فیله و زن و بچّه‌هایش که بزرگ‌ترین حیوانات جنگل هستند باید خیلی از من ترسناک‌تر باشند. ولی هیچکس از آنها نمی‌ترسد. اژی آتشپاره دوباره با دقّت به خودش توی رودخانه نگاه کرد. بعد دست‌هایش را گذاشت روی شاخ‌هایش که دو طرف سرش بودند. اژی با خودش گفت: «عمّه بزی و آهوی زبل و گوزن تیزپا هم شاخ دارند، آن هم به چه بزرگی! ولی کسی از آنها نمی‌ترسد.» یک دفعه چشم‌های اژی آتشپاره به دندان‌های تیزش افتاد که توی دهانش ردیف کنار هم نشسته بودند. اژی توی دلش گفت: «همه می‌دانند که من با این دندان‌ها فقط آناناس و انبه و میوه‌های خوشمزۀ دیگر را می‌خورم. پس دلیل ترس آنها دندان‌هایم هم نمی‌تواند باشد.»

اژی روی تخته‌سنگی نشست و به فکر فرو رفت. او فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. چند شعلۀ کوچک آتش از توی سوراخ‌های بزرگ دماغش زدند بیرون. واقعیّت این بود که هر وقت اژی آتشپاره احساساتی می‌شد یا زیاد فکر می‌کرد، یهو چند تا شعلۀ کوچولوی شیطان از دماغش پرت می‌شدند بیرون. یک دفعه چیزی چیلیک توی فکر اژی آتشپاره صدا کرد. اژی از روی تخته سنگ پرید بالا و فریاد زد: «فهمیدم. حیوان‌ها از شعله‌های کوچک آتش که از توی دماغم بیرون می‌آید می‌ترسند. اشکالی ندارد. همین حالا درستش می‌کنم.» اژی دو تا تکّه سنگ کوچک برداشت و گذاشت توی سوراخ‌های دماغش و به راه افتاد. همین‌طور که می‌رفت به مامان راسو و توله‌هایش رسید. اژی با صدای تودماغی گفت: «سلام.» راسوها گفتند: «سلام. چرا صدات یه جوریه؟» اژی گفت: «چیزی نیست. کمی حسّاسیّت دارم.» اژی توله‌ها را برداشت و روی شانه‌هایش گذاشت و به آنها گفت: «هی چقدر شما بانمکید.» بعد رو به مامان راسو کرد و گفت: «راستش من خیلی حوصله‌ام سر رفته. می‌توانم با بچّه‌های شما بازی کنم؟» مامان راسو گفت: «البتّه که می‌توانی. راستش تو اوّلین کسی هستی که می‌خواهی با توله‌های من بازی کنی.» اژی آتشپاره گفت: واقعاً؟ چرا کسی نمی‌خواهد با این توله‌های بامزّه بازی کند؟» مامان راسو قطره اشکی را که گوشۀ چشمش جمع شده بود پاک کرد و گفت: «آخر آنها می‌گویند ما خیلی بدبو هستیم.» اژی که خیلی احساساتی بود گفت: «خواهش می‌کنم گریه نکنید. من تا هر وقت که بخواهید با توله‌های شما بازی می‌کنم.» ولی یکدفعه اتّفاق خیلی بدی افتاد. شعله‌های کوچک آتش از توی گوش‌های اژی آتشپاره پریدند بیرون و بچّه‌راسوها از روی شانه‌هایش پرت شدند پایین. مامان راسو که حسابی ترسیده بود، دست بچّه‌هایش را گرفت و همگی پا گذاشتند به فرار. اژی بیچاره دوباره تنها شد و گفت: «ای شعله‌های کوچک وقت‌نشناس. الان خدمتتان می‌رسم.» و دست کرد و دوتا گل کوچک پنبه را که جلوی پایش روییده بود کند و توی گوش‌هایش گذاشت. اژی دوباره به راه افتاد. همان‌طور که می‌رفت، دور و برش را نگاه می‌کرد تا یک دوست خوب برای خودش پیدا کند. روی چمن، پشت سبزه‌ها، توی چاله‌های زمینی، روی شاخه‌های درخت... صبر کن، اژی آتشپاره روی شاخه‌های درخت سیب چیزی دید. یک کلاغ سیاه و یک کلاغ سیاه و سفید با دو تا جوجۀ کوچولوی مامانی توی لانه‌شان نشسته بودند. اژی دست کوچولویش را بالا برد و گفت: «سلام.» ولی نشنید کلاغ‌ها چی گفتند. اژی گفت: «ببخشید توی گوشم باد پیچیده و صدای شما را نمی‌شنوم. لطفاً بلندتر حرف بزنید.» کلاغ سیاه و سفید گفت: «غااااار... سلام.» صدایش انگار از ته چاه درمی‌آمد، ولی خب می‌شد یک چیزهایی شنید.» اژی گفت: «چه جوجه‌های نازی دارین. می‌توانم با آنها بازی کنم؟» کلاغ سیاه گفت: حتماً. خیلی هم خوب است.» کلاغ سیاه و سفید گفت: «راستش تا حالا هیچ حیوانی نخواسته با جوجه‌های ما بازی کند. همه می‌گویند ما صدای خیلی زشتی داریم. اژی جوجه‌ها را کف دست‌هایش گذاشت و به آنها نگاه کرد و گفت: «اوه چه بد. حتماً آنها چشم‌های سیاه و قشنگ این جوجه‌ها را ندیده‌اند.» مشکل اژی این بود که زود احساساتی می‌شد و این کار دستش می‌داد. دوباره شعله‌های کوچک آتش سروکلّه‌شان پیدا شد، ولی نه از دماغ و گوش‌های اژی. چون آنجا راهشان بسته بود. آنها این دفعه از توی دهان اژی بیرون پریدند و جوجه‌ها را چند متر عقب‌تر پرت کردند. کلاغ‌ها فوری از روی شاخۀ درخت بلند شدند و جوجه‌هایشان را برداشتند و غارغار کنان پر زدند و پر زدند و از اژی دور شدند.

اژی گفت: «ای شعله‌های آتشپاره. الان حقّتان را می‌گذارم کف دستتان.» او مقداری صمغ از روی درخت کند و به لب‌هایش مالید. بعد لب‌های بالایی و لب‌های پایینی‌اش را محکم به هم چسباند. بعد دوباره به راه افتاد تا دوست پیدا کند. سرراه به زرّافه رسید. او به چشم‌های زرّافه نگاه کرد. می‌خواست بگوید می‌آیی با هم دوست بشویم و بازی کنیم؟» ولی یادش آمد که لب‌هایش به هم چسبیده‌اند و نمی‌تواند حرف بزند. پس شروع کرد به نوازش کردن زرّافه. زرّافه گردنش را پایین آورد و پوزه‌اش را به دهان بزرگ اژی مالید. اژی صورت زرّافه را توی بغلش گرفت. زرّافه هم شروع کرد به لیس زدن صورت اژی. اژی هم سر زرّافه را نوازش کرد. شعله‌های آتشپاره باز هم می‌خواستند دسته گل آب دهند و این دفعه از توی چشم‌های اژی بپرند بیرون. ولی قطره‌های اشکی که از شوق پیدا کردن یک دوست تو چشم‌های اژی جمع شد آنها را خاموش کرد.

اژی آتشپاره با آقای خرس قهوه‌ای، روباه دانا، قورباغۀ آوازه‌خوان، جیرجیرک طلایی، و پلنگ خال خالی هم ملاقات کرد و توانست بدون این که یک کلمه حرف بزند با همۀ آنها دوست شود.

هنوز هم شعله‌های شیطان گاهی به سرشان می‌زند و از دماغ یا گوش یا دهان اژی آتشپاره که حالا دیگر راهشان کاملاً باز شده، می‌پرند بیرون. ولی همۀ حیوانات جنگل دیگر خیلی خوب می‌دانند که این شعله‌های آتشپاره فقط می‌خواهند بازی کنند و هیچ آزاری به آنها نمی‌رسانند.


ثبت نظرشما

با سلام

داستان منسجم و خوبی هست. شخصیت اصلی خیلی خوب پردازش شده و در ذهن خواننده خوب تداعی میشود. موفق باشید.

سلام بر شما

داستان خوب و پرکششی بود

از دیدگاه من خواننده با توجه به متن این داستان حتما باید تصویری باشد چون خود کار تصویرسازی زیادی ارائه نمیدهد

و جای خالی رنگ ها در متن چنین داستان احساس میشه 

ولی بنظرم نامگذاری شخصیت اصلی و ضرب آهنگ داستان از نقاط قوتش بود

آرزوی موفقیت و ارائه کارهای خوب دیگرت هستم

خسته نباشید خانم نیکوسرشت عزیز این داستان رو سال پیش در انجمن بررسی کردیم و اگر اشتباه نکنم یکی از داستانهای راهیافته به مرحله نهایی جشنواره انگشت جادویی بوده این یعنی داستان قابلیتهایی مثبت داشته اما نیاز به بازنویسی بخشهایی داشته با توجه به اینکه قبلا نظراتم رو بهتون اعلام کردم از بیان مجدد خودداری میکنم و امیدوارم باز هم داستانهای خوب بیشتری از شما بخوانیم

    تبریک می‌گم داستان زیبایی بود. شروع خوبی داشت و پایانش می‌تونست جالب تر و خلاقانه تر باشه. و گذشته از محتوای داستان یک سری جاها نیاز به بازنویسی داشت مثلا در ابتدای داستان دو بار با فاصله یکی دو جمله گفتید که اژی از جا برخاست احتمالا فراموش کردید که قبلش یک بار هم گفته بودید

اما در کل کار خوبی بود.

خوب بود، به نویسنده تبریک میگم انشاالله باز هم کارهای خوب از ایشون ببینیم و بشنویم

بهتون تبریک می گم خیلی قشنگ و‌جذاب بود.موضوع عالی.شروع

خوب.تا جایی که مشخص شد چه نوع حیوانی است مخاطب رو بدنبال خوش می کشاند ولی بعد از ان 

کشش خاصی داستان نداشت

و به همون صورت هم تمام شد.