logo

جدال گنجشک ها - هنگامه سلیمانی- داستان پایان دوره مقدماتی

جدال گنجشک ها - هنگامه سلیمانی- داستان پایان دوره مقدماتی

جدال گنجشک ها

هنگامه سلیمانی

 

آقای شهریاری  روی سکوی خانه باغی ایستاده بود. و همین ­طور که پک های عمیقی به سیگارش می­ زد، زل زده بود به سگ زردی که پایین سکو، ته مانده های ناهار را می خورد. یک تکه کوچک کالباس و خرده های نان که کمی کنسرو ماهی رویش ریخته بود. روی تخت فلزی گوشه ی سکو، فرش کهنه ی قرمز رنگی که گل به گلش با آتش ذغال سوخته بود پهن شده و دو تا پشتی درب و داغان هم پشتشان را به لبه های تخت تکیه داده بودند.

کتری سیاه رنگی روی پیک نیک رنگ و رفته ی آبی ویز ویز می کرد. صندوق های پر و خالی همه جای مزرعه ی گوجه ی روبرو پراکنده بودند. بوته های گوجه گرچه تا حدودی زرد و پژمرده شده بودند، اما گوجه های درشت و قرمز و آبدار از آن ها آویزان بود.

آقای حکمتی بیلش را به درخت نارون گوشه ی باغش تکیه داد، در فنسی را روی هم گذاشت و راه را به سمت باغ شهریاری پیش گرفت. حدود پنجاه متری به چپ و صد متری به راست تا جلوی سکو رسید. کنار تخت فلزی نشست و دست هایش را تکیه گاه کمرش کرد. پا روی پا انداخت و مشغول نگاه کردن به اطرافش شد.

کنار در اطاق، مگس ها ریخته بودند روی ذره های گوشت چسبیده به سیخ های روی منقل که پر از خاکستر بود. کت و شلوار خاکستری رنگی که چند جایش لک قرمز گرفته بود، به درخت توت بزرگی آویزان بود. تکانی خورد و دستش خورد به سینی. چای نیمه خورده ی غلیظی توی استکان و قندان نباتی که مگس های سیاه رویش می لولیدند تویش بود. نگاهش افتاد به فلاسک فکسنی و یادش آمد چای عصرش را نخورده است. با تکان دست مگس ها را پراند و استکان را خالی کرد روی سنگ ریزه ها. خواست بلند شود و برای خودش چای بریزد اما منصرف شد.

صدای ماشین ها و موتورهایی که گاه گاه از راه های باغی می گذشتند، سر و صدای جدال گنجشک های توی درخت پیر چنار را گم می کرد. سگ زرد آرام کنار پایه ی تخت مشغول چرت زدن بود که با صدای موتوری از جا بلند شد، تکانی به خود داد و کمی دور شد.

آقای شهریاری کیسه برنجی را گوشه ی تخت گذاشت و با آقای حکمتی سلام علیکی کرد.

_ می بینی از دست این سین جیمای مش بهرام چیزایی که می رم از شهر می خرم رو باید استتار کنم. چند وقته که گیر داده تو تا خونت ده دقیقه راه هم نیس این آت آشغالا چیه می خوری؟...

_ آره می پرسن.

_ چای برا خودت می ریختی.

این را گفت و نخ سیگاری آتش زد. هنوز پک اولی را نزده بود که آقای حکمتی گفت:  یه نخ هم به من بده میل کردم.

شهریاری چشمانش را ریز کرد و گفت: حکمتی و دود؟ تو که اهلش نبودی...تازه همیشه من رو هم منع می کردی و از مضراتش صغری کبری می بافتی.

سیگار دومی را آتش زد و دست حکمتی داد. فلاسک چای را برداشت و برای خودش چای ریخت و تا کمی سرد شود، رفت از داخل اطاق استکان دیگری آورد و همان طور که برای حکمتی هم چای می ریخت، گفت: چرا چند تا صندوق گوجه نمی بری؟ حرف ندارن، برای رب ببر... راستی تو انگار چند شبی هس خونه نمیری. دیروز دیدمت زیر درخت انگور حمام صحرایی می گرفتی.

و تکه نبات درشتی برداشت و داخل استکان چای انداخت.

_ چشم رو هم بذاری تمام شده.

_ آره گوجه های خوبین.

_ عمر رو می گم، انگار همین دیروز بود تو یخچال سازی استخدام شدیم.

_ آره با هم استخدام شدیم، با هم... 

چایش را سر کشید.

_ می خوام بی خیالش شم.

_ آره خب می گذره. چه با خیال، چه بی خیال...

_ گوجه ها رو می گم، ولشون می کنم، چیزی برام نداره، ضرر خالیه. پول کارگراشم در نمیاره. پارسالم دولتیِ رب گوجه هایی بود که تو خونه می گرفتیم چیزی در می اومد.

آقای حکمتی پک کوچکی زد و سیگارش را نیمه تمام پرت کرد وسط سنگ ریزه ها. و بلند شد تا خداحافظی کند و برود.


ثبت نظرشما

با تبریک به پشتکار خانم سلیمانی

برداشت من از داستان شما

داستان پر از فضا سازی و تصویر هست این نقطه قوت داستان هست، اما اتفاق داستانی در آن رخ نمی دهد یا این اتفاق آنقدر بطئی و نهان است که توجه را چندان بر نمی انگیزد. گویی رخداد داستان در بین تصاویر بچشم نمی آید.عدم وقوع اتفاق در پاراگراف ابتدایی داستان باعث شده تا ضرب آهنگ داستان کند شود. نویسنده به جرئیات توجه زیادی دارد و این تقریباً خصیصه مشترک بسیاری از نویسندگان زن هست. آلیس مونرو، ویرجینیا ولف و ... نیز به جزئیات  زیادی می پردازد البته جزئیات بسته به نحوه کاربرد آن در داستان می تواند به پیشبرد داستان کمک کند

داستان به واسطه جزئیات زیاد، سگ زرد که ته مانده غذای ظهر را می خورد، درخت نارون، مکس ها و ... تبدیل به تابلویی شده وقتی به آن با دقت نگاه می کنیم، حرکت های جزیی به چشم می آید و این خوانش داستان را ساده تر می کند و هم اینکه مخاطب با آرامش حاکم در رویه داستان همگام می شود.

من فکر می کنم بین آقای شهریاری و حکمتی دیالوگ در خدمت داستان شکل نگرفته است. البته نوشتن داستانی که دیالوک آنرا پیش می برد کار ساده ای نیست. تجربه شخصی من این است که خواندن نمایش نامه به دیالوگ نویسی کمک زیادی می کند.

خانم سلیمانی باز هم منتظر داستان های دیگر از شما هستم.

باسلام

داستان پر از صحنه و توصیفات موفقه . روایت زیر لایه ای داره که مخاطب رو به تفکر وامیداره . عناصری که به عنوان فضاپردازی در روایت میاد در خدمت کل متنه . نمی دانم چرا بین حکمت و حیوان ارتباط برقرار کردم شاید به خاطر آوارگی موقت حکمت . 

اگر تشابه بین این دو درست باشه لازمه ابعاد بیشتری از شخصیت حکمت آشکار بشه . 

با آرزوی آثار بهتر و موفقیت های بیشتر برای نویسنده محترم.