logo

بالش سنگ - مژگان نعمتی - داستان پایان دوره مقدماتی

بالش سنگ - مژگان نعمتی - داستان پایان دوره مقدماتی

بالش سنگ

مژگان نعمتی

 

مغز استخوانم از سوز دی، تیر می کشد. هوای مه آلود اطراف قبرستان، دور و بر کارگاه را هم گرفته. کارگاه و سنگ قبرهای ناتمامش، تمام دنیای پدر است. میان دو سنگ سفید نشسته و صورت بی رنگش پشت هاله ای از دود سیگار محو است. انگار که از زیر یک تل خاک بیرون آمده باشد. چشمان بی فروغش روی سنگ ها مدام می چرخد. طوری به سنگ ها دست می کشد که انگار عشق گمشده اش را پیدا کرده و دارد نوازش می کند.

 به دیوار کارگاه تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. هر طرف سر می چرخانم حضور دارد. حس می شود. رهایم نمی کند.این عشق، آخر مرا دیوانه می کند. چرا دست از سرم بر نمی دارد؟ آن روز که لابلای قفسه های کتاب خرامان خرامان قدم برمی داشت، صورت فریبایش توی شال قرمز می درخشید. با انگشتان ظریفش کتاب های توی قفسه ها را لمس می کرد. عشق سالهای وبا را از یکی از قفسه ها بیرون کشید. به طرفم آمد، بوی عطرش دیوانه ام می کرد. تا به خودم آمدم، توی شلوغی پیاده رو گم شده بود.

پدر سنگ ها را طواف می کند و بی وقفه کلمات نامفهومی به زبان می آورد. دستان لرزانش روی سنگ ها می چرخند و زمزمه هایش ادامه دارد. خیال می کنم دارد برای عشق از دست رفته ای مویه می کند، یا شاید برای مرگ کسی مرثیه ای می خواند. آخرین چیزی که ممکن است ذهنم را درگیر کند، مرگ است. چون هیچ کنترلی روی آن ندارم. هنوز محو تماشای سنگ هاست. ناگهان به سمتم برمی گردد. طوری نگاهم می کند که ته دلم خالی می شود. بی هیچ حرفی بلند می شود و دورتا دور کارگاه را می چرخد.

کارگاه هم حال و روز خوشی ندارد. کنار در ورودی، میز و صندلی قدیمی و داغون پدر قرار گرفته که دفترهای آش و لاش شده روی آن لم داده و کاغذهای پاره پوره از وسط آنها بیرون زده و لایۀ نازکی از گرد و غبار همه جای آنها را پوشانده. طاقچۀ قدیمی روبروی میز، این روزها جولانگاه عنکبوت ها شده. یادم می آید وقتی بچه بودم، پدر گاهی عکسی، شمایلی، چیزی در این طاقچه می چسباند.

آیینۀ غبار گرفتۀ روی طاقچه را بر می دارم. دستی به آن می کشم و سعی می کنم تصویر درونش را واضح تر ببینم. بی انگیزه تر از قبل، دستی هم به ته ریشم می کشم. تارهای سفیدش هر روز زیاد و زیاد تر می شوند. طبق عادت همیشگی نگاهی به دندان های خرابم می کنم. با این اعصاب خراب که نمی شود آن ها را عصب کشی کرد. دلم می خواهد گلوی عکس توی آینه را آن قدر فشار دهم که نه هوایی داخل شود ونه هوایی خارج.

آیینه را به طاقچه تکیه می دهم.

چشمانم از شدت بی خوای می سوخت. صورتم را به تصویر درون آیینه نزدیک کردم. دلم برای دلتنگی هایش سوخت. رهایش کردم. آبی به صورتم زدم و به طرف آشپزخانه رفتم . مادر محتویات ظرف روی اجاق را بی وقفه به هم می زد. بوی حلوا همه خانه را پر کرده بود. روی صندلی کنار پنجره نشسته بودم. به حوض جلبک گرفتۀ وسط حیاط نگاه می کردم. آهسته و بی صدا روی صندلی کناریم نشست و حواس پرت شده ام را جمع خود کرد و گفت: «عشق پر و بال می ده. رها می کنه. این قفسی که تو برا خودت ساختی عشق نیست. شاید اعتیاده، یه عادته، همین».

مادر اهل کتاب و شعر و شعور است. با انگشتان ظریفش برگ های گل شمعدانی کنار پنجره را نوازش می کرد. نگاه نافذش را به صورتم پاشید. زیباییش چند برابر شده بود. صورت سفیدش در قاب روسری سیاه می درخشید. غم به چهرۀ دوست داشتنیش ملاحتی دلچسب داده بود.

لیوان چایی را بین هر دو دستم گرفتم و به صورتم نزدیک کردم. بوی هل مشامم را نوازش می کرد. بی مقدمه به مادرم گفتم: «شما با عشق ازدواج کردین؟»

دستان چروکیده ولی هنوز زیبایش را روی پاهایم کشید. بعد از یک سکوت طولانی همه چیز را در یک جمله خلاصه کرد: «بالاخره عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو آسمونا بستن. اونم عمویی که حسابی دستش به دهنش می رسه و فقط یه دختر داره».

دوباره پرت شدم وسط خاطرات شیرین و دلچسبش. تک تک جاهایی که با هم رفته بودیم. همه آن حرف های عاشقانه. آرزوهای قشنگی که به هم بافته بودیم...

 

پدر بالاخره خسته می شود و خود را روی صندلی رها می کند. گرد و خاک، پدر و صندلی را در بر می گیرد. کاغذ سمباده را بر می دارم و به جان سنگ ها می افتم. باید حسابی صیقلی شوند. غباری که از سنگ ها بلند می شود گلویم را می سوزاند و به سرفه می افتم.

«تونستی یه شعر عاشقانونه درست و حسابی برا سنگ ها پیدا کنی؟»

به سمت پدرم می چرخم و با عصبانیتی ناگهانی که پدر را هم شوکه می کند، جملاتی را بی وقفه به زبان می آورم:

«بی مقدمه میان. جای پاشون رو وسط دلت محکم می کنن و تو رو اهلی خودشون می کنن. هوای دلت بهاری می شه و عادت می کنی به بودنشون. هر طرف می چرخی عشق میبنی و عشق. آخرشم تو رو راحت میون هزاران چرا معلق می ذارن و می رن. رد پاشونم تا ابد رو دلت سنگینی می کنه و هوای دلت تا عمر داری ...»

پدر با لبخندی حرف هایم را نیمه تمام می گذارد: «پسرم گاهی باید رفت. باید دل کند. باید نبود. گم شد. دور شد از هرچه به اون تعلق خاطر داری.»

این حرف ها زیاد قد و قواره دهان پدرم نیست. انگار آدم دیگری روبرویم ایستاده باشد.

حرف هایش را نیمه تمام می گذارد و به طرف در کارگاه می رود. بدرقه اش می کنم. به زحمت رحمان را از میان مه غلیظ بیرون کارگاه می شناسم. انگار به انتظار پدر ایستاده. صدای خوبی دارد و قرآن را با لحن دلنشینی می خواند. پدر بدون توجه به رحمان از کارگاه خارج می شود و به سمت قبرستان می رود. رحمان قران بزرگی را که زیر بغل گرفته جابجا می کند و دستانش را به هم می مالد و با لبخند یخ زده ای می گوید: «سوز امسال تمومی نداره» و سر پدرم سمت قبرستان می رود. مه هر دو را می بلعد.

کف کارگاه پر از خرده سنگ های ریز و درشت است. سنگ تراشی هیچ وقت کار دلخواه من نبوده و از وقتی یادم می آید، پدر بود و مخالفت های شدیدش با تمام چیزهایی که من دوست داشتم.

گاهی فکر می کنم برای یک مرده تل خاکی و تکه سنگ بالای سر آن کفایت می کند. نمی دانم، شاید آدم ها از ترس فراموش شدن سنگ هایی به این زیبایی و محکمی را دوست دارند. کاش گوشه ای هم  برای دفن دلشکستگی های آدم ها بود. بدون نیاز به هیچ سنگی و نشانه ای. جوری که وقتی بعدها از کنارشان می گذشتیم اصلا به یادمان نمی آمد که این زخم جوش خورده یادگار کدامین خاطره فراموش شده است. سری تکان می دادیم و بیخیال رد می شدیم.

باد در کارگاه را به شدت باز می کند. توده ای ابر سیاه پیش می آید. نگاهم به صورتش می افتد. خوف می کنم. دو حفره سیاه زیر دو کمان پرپشتش جا خوش کرده. انگار مدت هاست نور با کاسۀ چشمانش سر جنگ دارد. با فاصله از زمین قدم بر می دارد. دامن پر چین و سیاهش در هوا به رقص در می آید. به سنگ ها نزدیک می شود. کنار یکی از آنها زانو می زند. به سجده می رود و صورتش را به آن می چسباند. دست های چروکیده اش سنگ را در آغوش گرفته و نوازش می کند.  چارقد خاک آلودش را به همه جای سنگ می کشد. صورت ماتش را به سنگ می چسباند. سجده اش طولانی می شود. ناگهان بوی عطر عجیبی فضا را پر می کند. چندین و چند بار دست هایش را روی صورت خشکیده اش می کشد. سر به سمتم می چرخاند. هنوز سرجایم میخکوبم. نور جان گرفته ای را می بینم که در مردمک گشادش سرِ بازی دارد. ساز رفتن را کوک می کند. هر دو دستش را به آسمان بلند می کند و شروع به چرخش می کند. به رقص در می آید. به سمت در می رود و در هاله ای از گرد وغبار حل می شود. دو لنگه ی در، آهسته و بی صدا روی هم قرار می گیرد.

بالاخره با کلی وسواس، شعر روی سنگ ها را انتخاب کردم.

                                       دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

                                       گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

 وسایل خوشنویسی را برمی دارم و با دقت حروف و کلمات را روی دو خط موازی می نویسم. خط خوبی دارم. باید تمرکز کنم. ذهنم را خالی می کنم تا دستانم بهتر کار کنند. تراش دادن حروف وقت گیر و خسته کننده است. اگر اصرار پدر نبود،  می توانستم سریع و با دستگاه انجامش بدهم.

 حروف شعر را رنگ آمیزی می کنم تا کلمات جانی دوباره بگیرند. تاریخ و اسامی را هم که می توانم ظرف چند ساعت با فرز حکاکی کنم.

محو تماشای مخلوقاتم هستم که باز باد شدیدی هوای کارگاه را زیر و رو می کند. جوری که کاغذهای روی میز هر کدام به طرفی پرت می شوند. پدر همراه با فرشته ای که فقط دو بال کم دارد، وارد می شود. چون نوعروسی زیبا کلاهی پر زرق و برق بر سر گذاشته که دور تا دور آن چیزی شبیه سکه های طلا آویزان است.

طراوت چهره پدر بی سابقه است و مهربانی در چشمانش موج می زند. خط اتوی لباسش  سر گاو را می برد. قامت خمیده اش تا حد زیادی راست و استوار به نظر می رسد. بدون توجه به حضور من به طرف سنگ ها می آیند. نگاهشان چندین و چند بار بر روی سنگ ها می چرخد. لبخندی حاکی از رضایت خاطر بر روی لبانشان می شکفد. پدر مرا محکم در آغوش می گیرد. سرمای مطبوع و لذت بخش بدنش را دوست دارم.

پدر به صورت جذابش نگاهی می کند: «دیگه تا ابد ماییم و این دو سنگ. بدون هیچ نگرانی از جدایی، از فاصله و هر اونچه ما رو از هم می گیره».

به سمت در می روند. سریع به سمتشان خیز برمی دارم. دستش را دور کمر نوعروسش حلقه می کند و در تاریکی قبرستان گم می شوند. بهشان نمی رسم. برمیگردم و فرز را برمی دارم. باید اطلاعاتی را که پدر داده روی سنگ ها حک کنم.

چیزی به نیمه شب نمانده. به پدرم قول داده ام.

 

کلافه ام. سرم گیج می رود. نمی دانم از بی خوابیست یا عوارض قرص های خواب بی خاصیت. چشمانم می سوزد. زولپیدم هم عاجز شده. بین سنگ های جان گرفته دراز می کشم. موبایلم را برای صدمین بار برمی دارم. باد زوزه می کشد.  رمز گوشی را وارد می کنم. تک تک عکس هایش را از گالری انتخاب کرده و دیلیت می کنم.

روی نفس های عمیقم متمرکز می شوم. کم کم احساس سبکی می کنم. صداهای بیرون ضعیف و ضعیف تر می شوند...

 

 


ثبت نظرشما

باسلام جای تبریک داره . روایتی دلپذیر و جذاب . معلومه که روی داستان کار شده و وقت گذاشته شده . دیالوگ هایی که شخصیت داستان به زبان میاره دخترانه است فکر می کنم مجال بیشتری برای کار داره . و مقداری به رابطه این شخص با معشوقش بیشتر پرداخته بشه . با آرزوی موفقیت های بیشتر و آثار بهتر .