logo

خاطرات - مهدی نوری صادقی - داستان پایان دوره مقدماتی

خاطرات - مهدی نوری صادقی - داستان پایان دوره مقدماتی

خاطرات

مهدی نوری صادقی

 

نور آفتاب به زحمت جاي خود را در ميان گرد و غبار خانه­ هاي ويران شده باز مي كرد. با ترس و اضطراب  بين خانه هاي خرابه قدم برمی داشت. وارد خانۀ كوچكي شد كه چهارچوبش سالم مانده بود. همان طور كه نفسي تازه مي كرد كم كم متوجه اطرافش شد. گويا زلزله اي تمام عیار وسايل را درهم ريخته بود. روي مبل نيمه شكسته اي جای گرفت و به بقاياي زندگي در اين خانه نگاه كرد. دنبال نشانه اي بود كه ثابت كند اين جا زماني زندگي در جريان بوده و صداي فرياد بچه ها در آن ديوار هاي ترك خورده طنين مي انداخته. قفسۀ كتابخانه سقوط كرده بود و تمام كتاب هايش تا پیش پای او پخش شده بودند. پایش را از روی دفتر كوچك نقره اي رنگ برداشت. به آرامي خاكش را تكاند و بازش كرد. عكسی  از ميان دفتر روي زمين افتاد.  خم شد، عکس را برداشت و به دقت نگاهش کرد. عکس دختری با لباس های رنگی بود. لبخند كودكانۀ دختر در ترکیب با  لكه هاي خون روی عکس گیرایی محزونی داشت. به نظرش دختري ١٤ ساله آمد. موهاي خرمايي اش را بافته بود و در كنار درختي نشسته بود كه هنوز در حياط خانه بقاياي شاخه هاي شكسته اش خودنمايي مي كرد.

 از صفحه اي كه برگه اش تا خورده بود، دفتر را باز كرد. به آخرین دست نوشته خيره شد.

"من شايد دیگر نتوانم بنویسم، صداي بمباران دوباره شروع شده و این دفعه از هميشه نزديك تر است.  كم كم دارم مثل بقيه مي ترسم. نمي دانم بعد از اين جا چه جاي ديگري براي رفتن دارم. اما بخشي از وجود من حتي اگر بميرم در تو به زندگي ادامه خواهد داد. از اين نظر خوشحالم."

 قطره هاي خون صفحات بعدي دفترچه را پوشانده بود. دوباره عكس را نگاه كرد. لبخند دخترك هر لحظه تيره و تارتر مي شد.

 سرش را چرخاند. کتاب های ریخته شده بر زمین را  كنار زد. گرد و غبار به شدت به سرفه اش انداخت. همه جا را گشت اما اثري ديگر از دخترك نيافت. نمی دانست چرا کنجکاو شده است. انگار  تصویر دخترک او را فریاد می زد. دوباره دفتر را باز كرد و به صفحۀ قبل از آخرين را خواند.

"ماه هاست كه آن ها مي گويند جنگ تمام شده است و سربازان سیاه پوش از اين جا فرار كرده اند، اما  مدرسۀ من هنوز در تلي از خاك آخرين نفس هايش را مي كشد. هر روز صبح وقتي براي پيدا كردن غذا در اطراف خانه پرسه مي زنم، نگاهم با نگراني و دلشوره به مدرسه مي افتد. در آن جا كمي منتظر مي مانم و به ساختمان بزرگش كه روزي پرهياهو ترین ساختمان محله بود خيره مي شوم و اميدوارم با نگاه هاي من خمپاره ها جرات نكنند به مدرسه اصابت بخورند."

 آهي كشید. دفتر را بست و به مدرسه اي فكر کرد كه امروز نابود شدنش را شاهد بود. خودش در آماده كردن خمپاره ها كمك كرده بود. ناگهان احساس کرد هنوز بوی نفس هاي دخترك را در لا به لاي برگه هاي اين دفتر احساس مي كند.

صدايی او را به خود آورد: "نسشتي داري كتاب مي خوني تو اين موقعيت؟"

 دفترچه را انداخت و به تفنگی که در دست هم رزمش آمادۀ شلیک بود نگاه کرد. در چهارچوب در ايستاده بود. خاك و خون  لباس هايش را پوشانده بودند.

  از دنياي تیره و تار دخترک به دنياي خودش بازگشته بود و گيج و منگ هنوز داشت به هم رزمش نگاه مي كرد. انفجاري صندلي زير پايش را لرزاند. دفترچه را برداشت و از آن خانه بيرون آمد. احساس كرد خانه در حال فرو ريختن است. انگار فقط براي نگه داشتن آن دفترچه سرپا مانده بوده. نيم نگاهي به درخت توت نيمه شكستۀ حياط خانه انداخت. توت ها روي درخت خشك شده بودند. به سرعت پشت سر هم رزمش به سمت مقابل دويد.

***

آفتاب در حال غروب بود. آسمان در میان غبار انفجار ها قرمز تر از هميشه بود. بالاي پشت بام خانه اي چند طبقه كمين كرده بود و نگهباني مي داد. با دقت دوربين روي تفنگ خود را از روي خانه هاي شهر رد مي كرد. به دنبال كوچك ترين اثري از جنبنده اي بود تا بزند. بايد تا چند روز آينده شهر را از تمام نيروهاي دشمن خالي مي كردند. متوجه حركتي شد. نوجواني سياه پوش را ديد كه تفنگي در دست داشت. تمام خشم و نفرتش را جمع كرد. طبق دستور هدف گرفت. لحظه اي براي شليك ترديد كرد. امري كه در او بي سابقه بود. هميشه بدون ترديد و فوري دستور را اجرا مي كرد. می دانست تردید یعنی مرگ.

دقت بیشتری کرد اما آن هیکل سیاه پوش از تيررس اش ناپديد شده بود. به چیزی که دیده بود شک کرد. شاید سرباز نبود و فقط پسر بچه ای در حال فرار بوده. لعنتي به خود فرستاد. دوربينش را پاك كرد و با چشمانی گشاد شده ثل جغد اطراف را كاوش كرد. اما دوباره ياد دفترچه ای كه همراهش بود افتاد. لحظه اي بعد یک آن تصميم گرفت دفترچه را نابود كند. جز حواس پرتي از وظيفه اش برايش چيزي نداشت. آن را از جيبش در آورد و به دیوار نیمه ریخته تکیه داد. اسلحه را زمين گذاشت. بدون دوربین به خانه ها خیره شد. باورش نمي شد روزي در ميان اين خانه ها دختري بازي می كرده، بزرگ می شده و به مدرسه مي رفته است. فكر كرد در پشت دیوارهای فرو ریختۀ هر خانه دختری مانند همان دختر توي عكس زندگي مي كرده. آهی کشید. دفترچه را انداخت و به این فکر افتاد که چرا قبلا هرگز به این چیز ها فکر نکرده بوده.

دو ساعت دیگر پستش تمام می شد. می دانست با این وضعیت ادامۀ کار برای او مشکل است. کمرش بعد از یک روز در آن حالت خوابیدن خشک شده بود. نگران جنبنده ای بود که از تیررس اش خارج شده بود. چشمانش می سوخت و قرمز شده بود. آن ها را برای چند لحظه بست. صدای تیری از نزدیکی به گوشش رسید. از جا پرید و تفنگش را در سیاهی عمیقی که همه جا را بلعیده بود به سمت منبع صدا گرفت. هیچ اثری از کسی به چشم نمی خورد. قلبش به شدت می تپید. خم شد و دفترچه را برداشت.  با وجود آن كمي احساس آرامش کرد و ترسش کمتر شد. بیسیم زد که صدای تیری شنیده. کسی جواب نداد. ناگهان چیزی پشت كمرش را لمس کرد.

صدایی فریاد زد: "تکان نخور..."

به آرامی از جایش بلند شد. به جز دفترچه همه چیز را انداخت. قلبش به شدت بر سینه اش می کوفت و به انتظار لحظۀ شلیک بود.

***

نور ضعیف ماه به سختی از میان پنجرۀ کوچک اتاقي كه زندانش شده بود به داخل می آمد. همه جا را بوی تعفن و مردگی پر کرده بود. كمي خوابيده بود و نمی دانست چقدر زمان گذشته است. احساس می کرد در سیاه چاله ای از زمان سقوط کرده، همان طور که سعی می کرد به یاد آورد چه اتفاقی افتاده است، دیوار های محو زندان او را به یاد دیوار کاهگلی خانه شان انداخت. دیوار کاهگلی حیاط شان کوتاه و با همسایه مشترک بود. یک روز ظهر پاییزی  یادش آمد. دختر همسایه شان داشت رخت هایش را در حیاط پهن می کرد. از تلالو چشمان عسلی او و درخشش موهايش زير نور آفتاب به حيرت آمد. ناگهان شرم گين شد و با خشم به او گفت: "چرا  سر برهنه در حیاط ایستاده ای...؟" دختر ترسيد و به گریه افتاد. احساس كرد چه قدر چشمان دخترك شبيه دخترك ١٤ سالۀ داخل عكس بود. حال غریبی پیدا کرد. با خود فکر کرد هیچ وقت یک سرباز واقعی نبوده. واقعا نمی دانست و فراموش کرده بود برای چه به این جا آمده است. صداي باز شدن در او را به خود آورد. دو نفر دست هايش را گرفتند و او را كشان كشان از اتاق بيرون بردند. از ميان خرابه هایی که مثل راهرویی طولانی و تیره جلوش قرار گرفته بودند، به میدانی بردندش که مردم دور آن جمع شده بودند. او را به ستونی بستند. نگاهی به اطرافش انداخت. همه ژنده پوش و کثیف بودند. چند هیکل سیاه پوش با ریش هایی بلند در اطرافش حرف هایی را  فریاد می زدند. فهميد كه او را به زودی خواهند کشت. آسمان تاریک تر از همیشه بود و حتی نور محو ماه نمی توانست میدان در هم ریختۀ شهر را روشن کند. نگاهش روی جمعيت چرخید. زنان نقاب پوش و مردان، رداهاي بلند سياه مندرسي به تن داشتند. هنوز دفتر خاطرات در جيبش بود. چشمان آشناي دخترك از پشت  نقاب ها به او خيره شده بود. پلك هايش را محكم بست و باز كرد تا با اطمينان بيشتري در ميان زناني كه مقابلش چهرۀ خود را پوشانده بودند، دخترك را پيدا كند.

فریادها که تمام شد، از ميان جمعيت دختری ژنده پوش جلو آمد. تيغۀ پهن چاقويش در نور ماه به سختي مي درخشيد. نزديكش شده و به او خیره شده بود. احساس کرد چشمان معصوم دختر پر از اندوه است. دستانش می لرزد و  به سختی چاقو را گرفته. عبای سیاهی پوشیده بود و به تندی نفس می کشید.

لحظه ای خواست تقلایی کند اما طناب محکم به ستون بسته بودش. به آرامی زمزمه کرد "لیلا..."

 دختر تيزي را بالا برد و بی تعلل رگ گردنش را زد. هنوز خون از گردنش می جهید که طناب ها را هم پاره كرد. تن دیگر بی جان شده اش غلتی خورد و خون، دفترچه ای را که توی جیب روی سینه اش بود خیس کرد.


ثبت نظرشما

باسلام 

داستان خوب و دلنشینی بود با زبانی فصیح و روان . ضرورت چند نکته فکر می کنم لازم باشه . آخرین صحنه به بقیه صحجنه ها فلش بک بخوره تا سبک روایت کوتاه محفوظ بمانه . چون این نوع روایت بیشتر با رمان تناسب داره . نور آفتاب به زحمت جای خود را باز نمیکنه . جمله دوم برای اینکه توهم نشوه فاعلش نور آفتابه یک سطر بیاد پائین . اشاره به همرزم ضرورت نداره . مقداری هم شخصیت پردازی داستان و دخترک با توجه به راوی دانای کل به توانمندی متن کمک میکنه . موفق باشید انشالله شاهد آثار بهتر و بیشتر جنابعالی باشیم