logo

قنداق - لیلا مشکسار - داستان پایان دوره جامع مقدماتی و پیشرفته

قنداق - لیلا مشکسار - داستان پایان دوره جامع مقدماتی و پیشرفته

قنداق

لیلا مشکسار

 

 بند قنداق را که که باز کرد،  نفس راحتی کشید. انگار پای خودش از بند آزاد شده. "بچه باید دست و پا بزنه." ساک نوزاد را صبح زود، آفتاب نزده قبل از نماز از کنار تخت مادر برداشته بود و آورده بود توی هال تا قنداقش را باز کند. اگر اختیار با او بود، قنداق پیچش نمی کرد. زنش زیر بار نمی رفت. برای راضی کردنش گفته بود "فکر کن کت و بال خودت رو ببندن. چه حالی می شی؟" صفحۀ لپ تاپ را نشانش داده بود تا متقاعد شود.  زن گفته بود: "همۀ زندگیت شده این لپ تاپ. این دستورالعمل ها به درد خودشون می خوره. اگر پای بچه کج شد گوگل جوابش رو می ده؟"

مادرزنش خندیده بود وگفته بود : "بچۀ اول باشه، پسر هم باشه، دیگه هیچی. می شه میرزا قَشَم شَم."

پردۀ گلدار هال را کنار زد و ساک را گذاشت کنار جانمازش.

در حین نماز، زیر چشمی نوزاد را می پایید که در ساک با دور دوزی آبی آسمانی و حاشیۀ چین دار سفید دست و پا می زد. شب قبل حمامش کرده بود. هنوز بوی پودر بچه می داد. چهار اونس شیر در شیشه برایش درست کرد. بغلش کرد و نشست پشت پنجره تا در روشنایی صبح پاییز، قورت قورت مِک زدنش را سیرتماشا کند. بچه که خواب رفت، خیره شد به شبکه مویرگ های آبی و خون دویده زیر پوست شفاف و روشن پلک ها."فتبارک اله احسن الخالقین. مژه هاش کِی در میان؟ از کِی خوب می بینه؟ کِی می شینه؟ کِی راه می افته؟" همه را چند بار سرچ کرده و به زنش نشان داده بود. باید منتظر اولین لبخند باشند. به دعای حِرزِ جواد که در کیسۀ سبز کوچکی به سینه لباس بچه وصل شده بود، دست کشید. زیر لب دعا خواند و فوت کرد. پتوی ابریشمی دستباف را تا روی گردنش بالا کشید و ساک را برگرداند کنار تخت مادر که در خواب بود. روبروی آینه خودش را برانداز کرد. عمامۀ سیاه را چند بار روی سرش جا به جا کرد تا تکه ای زلف از زیر آن بیرون بزند. روی نوک پنجه پا بلند شد تا قامت بلند شده اش را تماشا کند. ساعت نه و ربع بود. هنوز یک ساعت به نوبت منبرش مانده. تا مسجد پیاده بیست دقیقه راه بیشتر نبود. هنوز وقت داشت. بچه را بویید. زنش خواب بود. صورتش را بوسید. عبا را از چوب رختی برداشت و روی لبادۀ آبی نفتی به دوش کشید. دوباره خودش را در آیینه برانداز کرد و از خانه خارج شد. پشت در نگاهش بی اختیار چرخید روی جاکفشی همسایۀ دست چپی. کفش آن جا نبود. اگر بود، خیلی زود بین کفش ها و دمپایی های نو و نیمدار و خاک گرفته ای که در سه طبقه چیده شده بودند مشخص می شد. از هفتۀ گذشته که همسایه جدید آمده بود ، هر روز صبح کفش آن جا بود. کفش بسکتبال نو، اورجینال، برند نایک. رویۀ لوزی لوزی نارنجی شبرنگ و مشکی. با زبانۀ نارنجی و تخت مشکی. هر روز به کفش نگاه می کرد.حتی یک بار برداشته بود و سایزش را دیده بود. دو سایز از پایش بزگ بود. 

راه افتاد. حتمن پسر همسایه رفته استادیوم. حتمن بسکتبالیسته. با اون قد بلند... وکفش ها. کفش سوپرفلای با اون بالشتک هوا جون می ده برای پرش.

سالن بسکتبال در ذهنش جان گرفت. تکاپوی بسکتبالیست ها ی قد بلند و ورزیده با لباس ها و کفش های رنگارنگ. جست و خیز ها. پرش ها. گل زدن ها و تشویق تماشاچی ها. صدای بوق و شیپورو هلهله. فایل گل های تاریخی بسکتبال را بارها باز کرده و دیده بود.

به چهارراه اول رسید. روزنهم محرم، خیابان خلوت بود. صبر کرد تا چراغ قرمز شود. از خط عابر که می گذشت پسر و دختر جوانی از طرف مقابل دست در دست می آمدند.  خود را کنار کشیدند. درست ندیدشان. سرش زیر بود. فقط دست ها را دید که از هم جدا شدند. پیاده رو هم خلوت بود وبی سرو صدا.  دسته های عزاداری هنوز راه نیفتاده بودند. گنبد و گلدسته های طلایی مسجد از دور زیر نور آفتاب با درخشش خیره کننده ای نمایان شدند. موعظه اش را در ذهن برای چندمین بار مرور کرد و زمان گرفت.  نزدیک تر که شد، از بلند گو صدای مداح را می توانست بشنود. حاج آقا بزرگی. بعد از او نوبت خودش بود. رفت و آمد جلو مسجد زیاد بود. علم ها و کتل های بزرگ را تکیه داده بودند به دیوار مسجد که دور تا دور آن با نوار سیاه مزین به ابیات و احادیث پوشانده شده بود. در فرو رفتگی کنج حیاط، چند دیگ و قابلمه بزرگ جلب توجه می کرد. جلو در ورودی شبستان راه باریکی بین انبوه کفش هایی که درهم برهم روی زمین ولو بودند، پیدا کرد.کفش های بزرگ، کوچک، نو و کهنه. مشکی و قهوه ای و دمپایی ها که بعضی روی هم سوار شده بودند.

"کفش های نارنجی حتمن در استادیوم در حال پرش هستند. در پای بازیکنی حرفه ای، نرم و سبک مثل دو پرنده سبکبال اوج می گیرند. بالا و بالاتر تا عمود شوند به سبد بسکتبال."  پرشی تاریخی مثل همان هایی که هربار می دید، در دل برایشان هورا می کشید."از چه سنی شروع کردند؟ کِی برای شروع خوبه؟"

شبستان مسجد جای سوزن انداختن نداشت. صف جلو به انتظار نوبت نشست. مداح رسیده بود به ذکر مصیبت. صدای غریب حسین غریب حسین همراه با سینه زنی  از جمعیت بلند شد و صدای شیون زن ها از پشت پرده سیاه. آرام شروع کرد به سینه زدن. داشت خودش را برای منبر آماده می کرد که آقای کریمی، بانی مجلس، عرق ریزان آمد کنارش نشست. سر در گوشش فرو برد و چیزی زمزمه کرد. دستش را روی چشم ها گذاشت و گفت "به روی چشم حاج آقا."  

روی منبر که جا گیر شد، هنوز هق هق و ناله زن و مرد خاموش نشده بود. صدایش را صاف کرد. "اعوذبالله من الشیطان الرجیم." همهمه ادامه داشت. تقاضای ختم صلوات جَلی کرد که جمعیت فرستادند. پسر نوجوانی بین مردها آب میوه پاکتی نذری پخش می کرد. از پشت پرده صدای گریه چند بچه می آمد. در بلندگو فوت کرد و صدایش را بالا تر برد. "امروز بنا داشتم عرایضم را در باب فلسفه تربیت اسلامی و همچنین تفسیرآیات 14و 15 از سوره مبارکه حِجر به سمع برادران و خواهران مومن برسانم. حاج آقا کریمی فرمودند روضۀ علی اصغر بخوانم. امرشون مطاعه، لیکن مجالی برای تفسیر باقی نمی ماند. خداوند سبحان در قرآن کریم می فرماید: و اگر ما دَری از آسمان برروی آنان بگشاییم تا پیوسته در آسمان بالا روند ، خواهند گفت: ما را چشم بندی کرده اند، بلکه ما گروهی جادو شده ایم."

عده ای داشتند نِی ها را در قوطی آب میوه فرو می کردند. تعدادی سر ها را در هم کرده صحبت می کردند. همهمۀ زنانه هم در فضا پیچیده بود. از حیاط هم صدای بلند مردانی که در تدارک بسته بندی ناهار و برنامه ریزی حرکت هیات ها بودند به گوش می رسید. "امام جعفر صادق فرمود هرکسی فرزند خود را ببوسد، خداوند برای او یک حسنه می فرستد."

بین چند نفری که حواسشان به او بود، سنگینی نگاه حاج آقا کریمی را حس می کرد. با چشم هایش از او می خواست برود سرِ اصل مطلب تا نذرش ادا شود. نذری که آن همه برایش هزینه کرده بود. از شربت و حلوا گرفته تا چلو قیمه ناهار سینه زن ها. ساعت را از جیب لباده بیرون آورد و نگاه کرد. ده دقیقه بیشتر وقت نداشت. چشمش افتاد به شبکه های باریکی از نور آبی و قرمز که از پنجره مشبک بالای در ورودی روی دیوار سفید افتاده بود.

"در شش ماهگی طفل بلند بلند می خندد. می تواند بنشیند. غریبی می کند. می تواند ..."

    صدای شیون از قسمت زنانه بلند شد. این ها را بلند گفته بود و داشت می گفت. انگار صفحۀ لپ تاپ جلوش باز بود. صدایش در ضجۀ زن ها، گریۀ بچه ها و به سر و سینه زدن ها گم شد. زبان در دهانش قفل شده بود. انگار طلسم شده باشد. تا مجلس متوجه سکوتش شود چند لحظه طول کشید. سرها بلند شد و نگاه ها چرخید بالای منبر. مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده گیج و منگ زل زده بود به جمعیت سیاهپوش. به جز بچه ها، همه ساکت شده بودند. زبانش نمی چرخید.کلمه ها را گم کرده بود. به مِن و مِن افتاد. از صف جلو مردی بلند شد و خودش را رساند پای منبر. حاج علی میان دار بود. کارش را خوب بلد بود. "سلام بر علی اصغر حسین". با لحنی سوزناک نوحه خواند و بنا کرد به سینه زدن . غریو گریه و زاری از مسجد بلند شد. "حسین... حسین ..." مسجد یک پارچه شد شور و شیون. از بالای منبر موج دست های مردانه را می دید که همزمان با هم بالا می آمدند و به سینه می خوردند. صدای گریه بچه ها در زاری بزرگتر ها گم شده بود. حاج علی دستمالی با لکه های قرمز به رنگ خون از جیبش در آورده بود و در هوا تکان تکان می داد. بلند گو را کشیده بود پایین و چسبانده بود به دهان و می خواند. صداها در سرش می پیچید. سرش را که به دوران افتاد ه بود بین دست ها فشار داد.کلمه ها بریده بریده به گوشش می خورد. طفل شش ماهه... قنداق... تیر سه شعبه... تپش قلبش شدید تر شده بود. چیزی در سینه اش شروع به جوشیدن کرد و راه بازکرد به گلویش. بغضش ترکید. دستمالی از جیب بیرون کشید و اشک هایش را پاک کرد. به سرعت از منبر پایین پرید. از میان جمعیت راه باز کرد و به طرف در خروجی شتافت.

  • کجا حاج آقا؟ بد نباشه؟
  • تقبل الله...

رو بر نگرداند. نعلین زردش بالای کمد جاکفشی بود. آن ها رابرداشت. جلو دربه پا کرد و به سمت خانه راه افتاد. هنوز صدای عزاداری به گوش می رسید.  


ثبت نظرشما

داستانی قابل تفکر و تعمق . پیوستگی ابتدایی روایت به انتهای آن و رویکرد دو فاجعه که بر هم قابل تطبیقند . انتظار یک پدر که فرزندش قد بکشد و مانند یک بستکتبالیست رشید و بزرگ شود . خطوط ناگفته ای که در روایت به صورت تعمدی خواننده را در برابر صحنه ای قرار می دهد که یکی حاجت روا شده و دیگری به صورت ذهنی حاصل عمرش را از دست می دهد . و حدس های دیگری که در این متن به علت عدم قطعیت می توان برداشت کرد .

برای نویسنده ارجمند آروزی موفقیت ها بهتر و بیشتر می کنم .

داستانی قابل تفکر و تعمق . پیوستگی ابتدایی روایت به انتهای آن و رویکرد دو فاجعه که بر هم قابل تطبیقند . انتظار یک پدر که فرزندش قد بکشد و مانند یک بستکتبالیست رشید و بزرگ شود . خطوط ناگفته ای که در روایت به صورت تعمدی خواننده را در برابر صحنه ای قرار می دهد که یکی حاجت روا شده و دیگری به صورت ذهنی حاصل عمرش را از دست می دهد . و حدس های دیگری که در این متن به علت عدم قطعیت می توان برداشت کرد .

برای نویسنده ارجمند آروزی موفقیت ها بهتر و بیشتر می کنم .