logo

(آخرین شهید جنگ نرم- دانیال عماری- داستان پایان دوره مقدماتی)

آخرین شهید جنگ نرم- دانیال عماری- داستان پایان دوره مقدماتی

 

آخرین شهید جنگ نرم

دانیال عماری

 

بیابان تاریک بود و بی صدا. نسیم گرمی خاک روی سنگر را در هوا پخش می‌کرد که صدای ماشینی از دور محسن را ترساند. خش خش بی‌سیم‌ها بلند شد و بعد از توقف ماشین قهقهۀ خنده‎‌ای سکوت اردوگاه را به هم ریخت. محسن که ترس‌اش ریخته بود، زیپ شلوارش را بالا کشید و از پشت تپه راه افتاد به سمت پایگاه. دستانش خیس بود و دستمال‌هایی که میان پاهایش گذاشته بود عرق‌سوزی‌اش را بیشتر تحریک می‌کرد. راننده که هنوز می‌خندید رفت سمت چراغ کم‌سوی انتهای سنگر و در ماشین را باز گذاشت. کمی بعد صدای خنده‌اش قطع شد. محسن که پا گذاشت در راهروی پایگاه، فرمانده روی صندلی‌اش ایستاده بود و عکس آخرین شهید جنگ‌های مرزی را میان تکه روزنامه‌هایی به دیوار می‌چسباند. محسن آمده بود برای خداحافظی. فرمانده که از صندلی پایین آمد می‌خندید و می‌گفت منتظر آخرین اسیران عراقی‌ست که در قصر شیرین تسلیم شده‌اند. بوی تند عرق لباس‌اش دماغ محسن را زد و گردی زرد زیر بغلش اعصاب‌اش را به هم ریخت. فرمانده گفت با ماشین برگشتی اعزام می‌شوی و رفت سمت سنگر. محسن که با هر تکان سوزش پاهایش تشدید می‌شد؛ خیره مانده بود به عکسی که فرمانده درست وسط چفیه چسبانده بود. ابرو‌های جوان در هم گره خورده بود و انگار اولین عکس زندگی‌اش را گرفته بود. محسن می‌خواست شبانه از مرز ترکیه فرار کند به غرب.

***

تراکت‌های سالن ماساژ که تمام شد برگشتم سمت خانه. توی راه از سوپرمارکت کالباس و خیارشور خریدم تا برای شام با سس مایونز بخوریم. وقتی رسیدم نوید با کسی پشت تلفن صحبت می‌کرد که صدایش زنانه و خنده‌هایش مسخره بود. انگار حوصلۀ نوید از صحبت­شان سر رفته بود. با سرعت در راهروی خانه راه می‌رفت و پاشنه‌هایش را روی زمین می‌کوبید. کنار نوید ایستاد و شنیدم صدای پشت خط گفت: «حالش خوبه. اونجا پادوی املاکی‌ها شده. شب‌ها روی تخت یه پیرمردی می‌خوابه. گه‌گاهی هم زنگ می‌زنه. می‌گه چند وقت دیگه یه کاری می‌کنه برم پیشش. اون شب هم می‌گفت می‌خوام یه خونه کرایه کنم.» سمت تراس رفتم و مطمئن شدم که مرد همسایۀ روبه رو در تراس‌اش نیست. لباس‌ها را از روی بند جمع کردم و روی تخت انداختم. نوید به بستنی‌های روی میز اشاره کرد و نزدیک بود موبایل‌اش از میان شانه و گوشش سر بخورد. به آشپرخانه رفتم و بستنی‌ها را در فریزر گذاشتم. برنامۀ فردا روی میز بود. باید به مسئول تبلیغات یک کارخانه در خارج از شهر سر می‌زدیم. نان‌های باگت یخ‌زده را در مایکروفر گذاشتم و خمیرشان را خالی کردم. کالباس‌ها را در ظرف گذاشتم و خیارشور‌ها را اوریب قاچ کردم. نوید دیوانه شده بود. به پیشانی خودش می‌کوبید و ادای فریاد زدن در می‌آورد. می‌خواست قطع کند. با اشاره به من گفت بستنی‌ها را در یخچال بگذارم. خنده‌ام گرفته بود و با اشاره بهش فهماندم این کار را کرده‌ام. صدای زنانه داد زد: «نه نه، خرج خودش رو در می‌آره، قراره بره دانشگاه و مدرک بگیره. تازه هر ماه کلی پول پس انداز می‌کنه. می‌گفت اون جا درس خوندن خیلی آسونه. بعدم که درست تموم شد خودشون برات کار درست می‌کنن. هفتۀ پیش که زنگ زد گفت چند روز دیگه برات یه عکس از خونه‌ای که می‌خوام کرایه کنم می‌فرستم». نوید گفت: «در کلاس‌های یوگای ما شرکت کنید.» و تلفن را قطع کرد.

***

داشتم کتاب می‌خواندم که انقلاب شد. آب هنوز جوش نیامده بود، بخاری گرم شده بود و از پنچره سوز مستقیم می‌آمد می‌نشست روی دستۀ مبل کنار پنجره. هم‌خانه‌ام که دو پوستر بزرگ در خانه قایم کرده بود و هر وقت مردم در کوچه جمع می‌شدند، یکی از پوستر‌ها را به پنجره می‌زد تا شیشه‌هایمان را نشکنند؛ یکی از پوستر‌ها را سوزاند و گریه‌کنان رفت دستشویی و تا عصر بیرون نیامد. من چایی دم کردم و نشستم روی مبل و دست‌هایم را روی دستۀ مبل نگذاشتم. خیابان سیاه و سفید بود و خورشید می‌درخشید. دو ابر بزرگ آرام آرام به هم نزدیک می‌شدند و محکم به هم می‌خوردند و زنی چادری از کنار ساختمان ما می‌گذشت و می‌رفت پشت درخت‌ها تا بچه‌اش را سرپا بگیرد. پارتیشن چوبی میان خانه شکم داده بود و هر روز اتاق من تنگ‌تر می‌شد. میز را چسبانده بودم به تخت. صبح‌ها روی تخت بلند می‌شدم، روی میز غلت می‌زدم و محکم روی زمین می‌افتادم. بعد از ظهرش که رفتم کتاب بخرم، دیوار‌های چوبی خانه‌ها شکم داده بودند و میز‌ها به تخت‌خواب‌ها چسبیده بودند. روزنامه‌ها دود می‌کردند و شکل هم می‌شدند؛ شکل پوستر سوختۀ هم‌خانه‌ام. عباس ولی خوشحال بود، عباس از جنگ می‌ترسید، از سربازی فرار کرده بود. و حالا بیست و چهار ساعت در خانه می‌نشست و چراغ‌ها را روشن می‌گذاشت.

***

بخش صدای شما:

  • من بیست سالم بود که از ايران به صورت غير قانونی خارج شدم و به انگليس آمدم. در ايران از سربازی فرار کردم  ولی با ديدن راه قاچاق و گرسنگی حس می‌کنم پنج سال خدمت کردم و درس های زيادی در زندگيم گرفتم. و خاطرۀ بد من اين بود که يک روز را در شهر کانيس فرانسه در يک زير گذر، گرسنه سپری کردم و هيچ وقت اين را فراموش نخواهم کردامید از لیدز
  • تو رو خدا اگه تو ایران وضعتون خوبه اصلا به مهاجرت فکر نکنین. به خدا هیچ‌جا ایران نمیشه دیگه خسته شدم از آوارگی و گرسنگی. شیش ساله منتظر تو یه اتاق موندیم. مهاجرت بدترین تصمیم زندگیم بوده. نیما از منچستر
  • اول که آمدم، کارگر یک مغازه اغذیه فروشی بودم. یک روز به صاحب کار گفتم گوشتی که برای کباب ترکی گذاشته خراب شده و بوی تعفن می دهد. گفت با ادویه زدن بوی آن را بپوشانیم و به خورد مشتری ها بدهیم. قبول نکردم و کار را رها کردم. او گفت که هیچ وقت در این مملکت پیشرفت نخواهم کرد. الحمدللّه من پیشرفت کرده‌ام، ولی مغازه او کمتر از دو ماه بعد تعطیل شد. مدتی هم برای یک ایرانی کار می‌کردم که او هم مواد غذایی تولید و پخش می کرد. چیزهایی آن­جا دیدم که دلم برای مصرف کنندگان نهایی آن مواد می سوخت. آنجا را هم ترک کردم و او هم بعدا شنیدم کارش نگرفت و تعطیل کرد. الان روی پای خودم ایستاده ام، آپارتمانی اجاره کرده ام و از زندگی راضی هستم. تقی از لندن
  • من چهار ماهه که وارد انگلستان شدم و تا دو هفته ديگه جواب دادگاهم مياد. این چهار ماه خيلی سختی کشيدم اميدوارم جوابشون مثبت باشه و بايد گفت هيچ کجا ايران نميشه ولی تلاش و پشتکار از همه چيز مهمترهافشین از منچستر
  • من سال هاست که از اروپا به آمریکا مهاجرت کرده‌ام. اما باید بگویم که خاطرات خوبی از فرهنگ و تمدن اروپا و انگلیس دارم. خیلی چیزها یاد گرفتم. فکر می‌کنم مهاجرت لطف بزرگی به من کرد و از سختی‌ها درس گرفتم. این جا آرزوهایم رسیده ام و از شغل، محل زندگی، خانواده، و عشقم بسیار راضی امکامران از فنیکس، آریزونا
  • دوستان همه ما از رفتار کشور ميزبان شکايت داريم ولی يادمان نرود که ما در ایران چگونه با افغانی‌ها برخورد کرديم و می کنيمتهمورث از نیویورک

نظر خود را با ما در میان بگذارید:

***

انگار هزار سال پیش بود که آمدی هشت ماه ماندی دوباره غیبت زد. ترم اسپرینگ هنوز شروع نشده بود و من عصا نمی‌زدم. یادم می‌آید می‌توانستم تا ده دقیقه بدون سر شدن پاهایم روی دستشویی بنشینم. حتی می‌توانستم تپۀ پشت خانه را آرام آرام بالا بروم. گاهی هم برف‌های روی شیروانی را پارو می‌کردم. هنوز هم می‌توانم طولانی در آشپزخانه بایستم، لباس‌هایم را اتو کنم اما دیگر خبری از تمیز کردن زیر‌زمین و پیاده رفتن تا دانشکده نیست. مثل همیشه یک کیف نظامی داشتی پر از کتاب که بین­شان یک مسواک و یک پوکه فشنگ و یک شورت لنگری مچاله شده بود. می‌خواستم ابرو‌هایم را کوتاه کنم و ریش‌ام را بتراشتم که صدای زنگ را شنیدم. طول کشید تا لباس‌ام را بپوشم و در را باز کنم. حس کردی مرده‌ام و بوی جنازه‌ام خانه را برداشته. تا آمدی داخل ‌گفتی همه را به رگبار بسته‌اند و تند تند آب می‌خوردی. عصر، بعد از آن­که به خواب عمیقی فرو رفتم، دیدم چمن باغچه را کوتاه کرده‌ای و از زیر‌زمین بو بالا نمی‌آید. یادم می‌آید یک رمان برداشتی و شروع کردی به خواندن و همان شب تمامش کردی. وقتی هم تمام شد از پنجره کوچک بالای تختت پرتش کردی توی کوچه. بعد هم با ماشین از رویش رد شدی. این­جا اصلا جنگ نمی‌شود. همسایه‌ها فکر می‌کردند از ویتنام آمده‌ای.

***

  • دنگاتونو بزارین بچه‌ها.
  • من ندارم امروز.
  • او روزم نداشتی خو.
  • حالا بده یکی‌تون بعد حساب میکنم.
  • آقا دو تا میز.
  • سیستم چهار و هفت بشینین.
  • نه کنار هم بده بمون.
  • همین یک و دو بشینین. بی سرو صدا فقط، مشتری میاد.
  • دسته کم داریم آقا.
  • کال آف؟
  • دوتاش.
  • کیس رو بکشین جلو، میخوام یه بتل برم اول با این رفیقمون که کری می‌خوند. کیفارو هم بزار بین میزا.
  • بتل گراوند چی برمی‌داری؟
  • هرچی دلت میخواد بردار. اصن با هیلی کوپتر بیا.
  • بچه‌ها دور من نشینین زیاد حواسم پرت می‌شه.
  • M4 بردار تو.
  • خوب نی بابا، نیم ساعت طولش میده تا ریلود کنه.
  • تو چی برمی‌داری؟
  • هرچی باشه، یه نایف بده من فقط.
  • اشکاور بردار خو احمق.
  • برداشتم بابا، نارنجک سه تا برداشتم.
  • کلت ‌هم بردارین بچه‌ها.
  • آقا من آماده‌ام.
  • وایسا وایسا.
  • بتل گراوند چی شد؟
  • زمین برفی بردارین، خفنه.
  • برفی بردار.
  • آقا آماده‌ای؟
  • ها بابا برو.
  • بزن استارت.
  • تو دسته اولی، تو بزن.
  • ها، بریم.

***

عباس که در خانه مُرد ما برنگشتیم. یعنی وقتی می‌خواستیم برگردیم یکی از گونی‌های سنگر افتاد روی سر یکی از بچه‌ها و گردنش شکست. راه افتادیم سمت غرب. توی راه‌ به پوستر‌هایم فکر می‌کردم که سوخته‌اند و به جماعت نگاه می‌کردم و انگار یک دسته فکر، در بیابانِ تپه تپه شده راه می‌رفتند. وقتی هوای شب رو به خنکی رفت، رسیدیم به غرب. آن جا ساختمان‌های بلند داشت با پرچم‌های برافراشته. پشت سرمان هنوز شرق پیدا بود و صدایش می‌آمد. وارد شدیم و میان خیابان‌های طولانی و ساختمان‌های شیشه‌ای قدم زدیم.

 


ثبت نظرشما

عالی تر از همیشه