logo

(چهارشنبۀ لزج- وحیده موسوی - داستان پایان دوره مقدماتی)

چهارشنبۀ لزج- وحیده موسوی - داستان پایان دوره مقدماتی

چهارشنبۀ لزج

وحیده موسوی

 

دقایق و ثانیه ­های معکوس، خانم فتوحی پیاده می­ شود. ماشین که دنده عقب گرفت و چشم ­ها اطمینان گرفتند، مقنعه­ ها از سر کنده می­ شوند.

«بچه­ ها مواظب باشین مقنعه­ هاتون اشتباهی نشه.» جمله­ ای که از دهان آقای شمس بیرون می ­ریزد. اصلاً اگر این را نمی­ گفت که دیگر شمس نبود.

اما او مقنعه ­اش را در نیاورد. نه فقط الآن. از زمانی که پشت انگشتانی در گودی گردنش سرید و وقتی که به عقب برگشت یک جفت تیلۀ شیشه ­ای، ناغافل فرو رفت در مردمک­ هایش و بعد شدند جزء سیالی از وجودش. زمانی در دلش غلت می ­زدند. زمانی مثل کرم توی مغزش می ­لولیدند و یا در گوش­ هایش صدا می­ دادند، صدای افتادن تیل ه­های شیشه ­ای روی کاشی و بالا و پایین شدن­ شان؛ تیق... تیق. گاهی پیش می­ آمد در آن واحد همه جا باشند. یکی از مغز به گوش می ­رفت و بعد از گوش به مردمک و دیگری از دل و جگر به مغز و اون یکی که حالا در یکی از مردمک هاست، توی دل و بعد دوباره به مغز. شاید هم دیگری راضی به رفتن نبود و هر دو با هم توی مغز می­ ماندند و بعد با هم، تیق... تیق. در این مواقع نمی ­فهمید جای­ شان را در عین این ­که همه جا می ­فهمیدشان. گه گاهی هم پیش می ­آمد که او از آن­ ها جست می­ زد.

یک لکه دیده بود. به رنگ خون. اصلا خود خون. چیزی کوچکتر از بند انگشتانش. سرانگشتانش او را گناه وار کرده بود در آن کنجکاوی­ های شرمناک، زمان­ هایی که کسی دور و برش نبود. خود خون بود ناخوانده ­ای که میزبان او را نمی ­شناخت و نمی­ خواست که بشناسد و تحفه­ اش، سند گناهی که مهر ترس به پایش خورده بود.                                                                                        

چهره­ اش تاسید. لب­ ها با هم قهر کردند. بوی زهم خون دل وروده اش را چرخ کرد و دوباره همان تیله­ ها.

تدریس خصوصی عربی، مراقبت از سالمند، نگهداری حیوانات خانگی، انواع لوازم آرایش فقط هزار تومان...

موشک ­ها آماده ­اند و چشم­ های مشکی، میشی، طوسی در کمین ماشینی که ترمز کند. البته نه هر ماشینی. ماشین باید حامل پسرانی باشد که شرایطی دارند. پسرانی تازه بالغ که جوش ­ها و موهای تنک همان ­قدر از صورت­ شان بیرون ریخته که بوی عرق از تن ­شان و بلاتکلیفی از وجودشان. موشک ­ها  فضای بین دو ماشین را می ­شکافند و خنده های دخترانه در هوا پرتاب می­ شود.

نرینه­ ها قدرند، ضد ضربه. دختران پر شرو شور که سوداها در سر می ­پرورانند را حریف اند. که می­ سوزانند آن­ها را، که همین بس که دختران نازک و نورسته تا یک هفته از جلو آینه جمب نخورند. دخترها هم در جیغ و جاغ­ هاشان که با نت­های هیجان و حرص ریتم می­ گیرد جوابی دارند، ولی خب با عجیب کله شق­ هایی طرفند، عجیب و مجهز به پوشش ضد حریق. و این سیکل دیوانه همچنان ادامه دارد، فردا و فرداهای دیگر.

یادش آمد پسر بلوکB4  به او اسکیت یاد داده بود. کلی هم بازی روی آی­ پدش نصب کرده بود. چند بار هم پسر بازوی او را گرفته بود. وقتی که تمرین می­ کردند. دستش را هم گرفته بود. ولی مامان که در جریان بود.  

قیژ قیژ چرخ­ های کیف کند است و خفه. پاها فقط می­ خواهند خود را به سمند برسانند. بی هیچ تلاشی که بخواهد کنار در بنشیند، خودش را توی ماشین می­ چپاند. برای یک لحظه از نگاه واکاوانه و نگران مامان ترسیده بود. نباید هم را رسوا کنند، نه او جرم را و نه جرم او را.                                                                               

فرو می­ رود بی اعتنا به تیزی آرنج­ ها که به پهلوها می­ خورند و جست و خیزهای دخترکان که او را لهیده می­ کنند و بیشتر فرو می ­برند. اما یک چیز را خوب فهمید، بوی ترشی که همیشه زیر دماغش بود و او نمی­فهمیدش. الان آن را دانست. عقش می­ آمد و پس می­ رفت. یاد پسر همسایه افتاد. شاید او هم همین بو را می­ داد و این عنصر، ذهنش را دوانده بود به او که دستش را می­ گرفت و آرام با اسکیتش پیش می برد. 

وارد کلاس که شد همه چیز شبح بود و شبیه به هم. سایه ­ای غلیظ روی تک تک آن­ها افتاده بود. معلم، بچه­ ها، نیمکت­ ها.  بوی حلقه­ ای، لوله­ ای، توپی و زهرماری زد زیر دلش و دل و روده­ اش دوباره چرخ شد.

_ چرا دیر کردی؟

_ ببخشید.

_ چرا رنگت این ­قدر پریده؟

_نمی ­دونم. 

_ برو بشین.

نگاه کنجکاوانۀ خانم فتوحی همراه با جفت تیله­ ها که پشت سرش قل می­ خوردند، اورا تا نیمکتش بدرقه کرد.

مامان دست پاچه می­ شد آن­ قدر که تب سنج در حلق دختر فرو می ­رفت و بعد عق می­ زد و شیرۀ معده ­اش را پس می­ داد. مامان را نمی­ خواست. تا به چهارراه دومی برسند، یکی از دخترها پیاده شده بود. سمند سبک­تر شده بود و فراخ­تر. البته نقش وزن خانم فتوحی و نبودش را نباید نادیده گرفت. اما هجمه­ ای از صداها و آواها که دمادم شدیدتر می ­شد، در سر دختر می­ کوبید.

نوازندۀ آکاردئون بین ماشین ­ها مارپله­ ای می­ رفت، دختر­ها هنوز از انرژی خالی نشده بودند، بابا با آخرین ولوم بی بی سی گوش می ­دهد، «این چه آهنگیه؟؟»  احتمالا آقای شمس یاد عشق قدیمی ­اش افتاده، مامان و خاله بلند بلند با اسکایپ صحبت می ­کنند. تیله­ ها، گوی­ های سمج، بوق­ های سرسام آور، صدای گر گرفتن پس گردنش.

نتانیاهو، جان مریم، نشسته بر گِل، دونالد، بیب بیب، سهم من، تیق تیق، خریدی؟ خریدم، بالستیک، تیق... تیق، چشماتو وا کن، هِه هِه هِه، بیب بیییب، امانوئل مکرون، گم شووو، ساقی، یه تیکه لواشک، تحلیل­گر مسائلِ...، ها ااااا اا... تیق... تیق، تیق... تیق، ماشین ظرف شویی، خلیج فارس، زورقم، هاااااا، آزار جنسی، جعل نام ­ها... اااااا، شکسته دل، بیب بییب، بیییییییییی...ب.

حد، جیغ دختر بود و بوق کشیدۀ سمند که مماس بود با آن. جیغ، اثر ضربه­ ای بود که بر سینه ­های تازه در آمده ­اش وارد شده بود. دختر آن را نه از گلو که از تمام امعا و احشا و اعضا و جوارحش بیرون ریخته بود. نفهمید کدام­ شان بود. چه اهمیتی داشت.  

_ لا مصب، این­ جا جای دنده عقبه؟

   دنبالۀ جیغ.

_ چی شد عمو؟ ترسیدی؟

  دنبالۀ جیغ.

_ چه ­ش شد بچه­ ها؟

  دنبالۀ جیغ.

دخترها بدل شده بودند. هر یکی سفت در سمت خودش را چسبیده بود. انگار نه انگار که خود چند دقیقه پیش ­شان بود. سمت راستی که می­ خواست پیاده شود نفهمیده بود چه­ جور خودش را بیرون انداخته بود. حالا این دنباله منتهی شده بود به گریه، شیون، نعره، چیزی غریب. دست­ ها مشت بود و گردنش را هر چه تمام ­تر به جلو کشیده بود.

_ عمو می­ خوای چیزی بخرم واست؟

  دنبالۀ چیز غریب.

_ عمو حواسم پرت میشه تصادف می­ کنیما...

  دنبالۀ گریه.

 

چند کوچه بالاتر که سمت چپی پیاده شد، به سِک سِک بعد از هق هق افتاده بود. سبک شد. از استخوان­ هایش قلقلک ریزی شروع شد که بعد به ماهیچه ها زد. 

ماشین که از کوچه بیرون می ­رفت، ترمز کرد. راننده پیاده شد و خلاف ماشین نیمچه دویی برداشت. شمس هم باید نفسی تازه می­ کرد. یک جفت گوش گیر آورد و یک ظرف خرما روی چهارپایه ­ای چیزی. تسلیتی گفت و شروع کرد. یکی یکی خرما بالا می ­انداخت و لا­به­ لای حرف­ ها هسته­ ها را با شدت هر چه تمام ­تر از دهان به بیرون پرتاب می­ کرد. انگار که مسابقه­ ای چیزی در کار باشد.

یک منتظر مچاله، که دوران حساس زندگی ­اش را می­ گذراند، حداقل کاری که از دستش بر­می­ آید این است که خودش را کمی صاف کند و رد انتظار را بگیرد. دختر سر و تنش را بالا کشید و در جهت شمس چرخید. او را که دید تمام نفس حبس شده ­اش را بیرون داد. خواست لیز بخورد به حالت اول که نگاهش با نگاه پیرزن توی قاب عکس قاطی شد و بعد با چشم­ های ریز خانوم و لبخندی که انگار بخواهی مچ کسی را بگیری. و دختر اصلا متوجه تزئین گلایول­ های پلاسیدۀ اطراف قاب عکس نشده بود.

خانوم، مادرِ مادربزرگ دختر، که پیش مادربزرگ زندگی م ی­کرد، لا حول و لا... می­ گفت در جفتک پرانی ­های پسرها و فوت می­ کرد به ­شان و نوبت دخترها که می­ رسید داد و هوار می­ کرد «بیاین دخترا رو جمع کنین» و گِرد مادران را به هم می ­زد. حتی وقتی دخترها و پسرها هم ­بازی بودند­، دخترها بودند که باید از پسرها سوا می ­شدند. و آن­ها که در هاله­ ای از ابهامات برخاسته از غریزه ­ها و آن کشش منع شده ­شان رها شده بودند، چندان اعتنایی به او نداشتند. مادرها هم اگر توجهی نشان می­ دادند حرمت سن و سالش را داشتند. اولین باری که دخترها راحت پریدند و آزادانه در پسرها پلکیدند و وول خوردند، مراسم ختم خانوم بود و بعد هفت و ...

دست مادر روی پیشانی دختر، پشت گردن سفید کرک دار دختر را می ­سوزاند.

_ بخور عمو، بخور فاتحه­ش هم بفرس.

چنگ خرما  شیره ­اش را از لای انگشتان بلند و ناخن­ های همیشه چرک بستۀ شمس شره می­ داد. دختر همین یکی را کم داشت.

_ اَاَاَ ه، نمی خورم.

_ بااشه، همه ­ش واسه خودم.

شمس را دید که انگشتانش را با لُنگ همه کاره ­اش تمیز می­ کند.

مامان هر جوری است باید به جوجه ­اش چیزی بخوراند، اما او که راه گلویش بسته بود و غذایی نمی­ خواست. او مامان را هم نمی­ خواست.

_ عمو نگفتی یهو چت شد؟ حیف اون چشای خوشگل نیست؟ چه آهنگی دوس داری بذارم برات؟

 وتمام جواب­ ها یک کلمه بود "هیچی"

 اولین چهارراه، سمت راست، مجتمع باران، بلوک B2، واحد 41.

فقط اتاقش را می­ خواست و تخت خوابش. و صدای تیک تاک ساعتش که شاید سکوت زشت را می­ شکست یا این­ که دلهره­ آور بود. و نگاه عروسک­ هایش که شاید از جنس ترحم بود یا شماتت و شاید هم همدلی. و گذر زمان که معلوم نبود چگونه با آن کنار می­ آید.

_ بگیر عمو، میگن توش گازه. نخ شو بگیر، بُروو تو فضا.

_ عموو مگه من بچه ­م؟

لبخند کم رنگی روی لب ­های دختر نشست.

سمت راست، مجتمع باران، بلوک B2، واحد 41.

شاید هم چاره ­ای، چرایی، چگونه ­ای. هیچ معلوم نبود، شاید هم بعداً بوی مامان را می­ خواست. 

مجتمع باران، بلوک B2، واحد 41.

_ عموو...

_ جان عمو.

_ می ­شه خودتون کیفو از صندوق در بیارین واسم؟ 

_ چَ ...شم.

بلوک B2، واحد 41

_ می­ شه تا آسانسور بیارینش واسم؟

_ ای به چشم.

دختر کمی مکث می­ کند. دو دل است برای چیزی که می­ خواهد بگوید.

_ می شه تا در واحد باهام بیاین؟

_ شما جون بخواه دخترم.


ثبت نظرشما