logo

رقص بادبادک ها- مریم مرادی - داستان پایان دوره سطح پایه

رقص بادبادک ها- مریم مرادی - داستان پایان دوره سطح پایه

رقص بادبادک ها

مریم مرادی

 

گیسو نگاه می کرد به درخت ها، به بچه ها به مادرها و کلاغ هایی که روی شاخه های لخت نشسته بودند. نگاه می کرد که گندم میان بچه ها با موهای باز بالا و پایین می رفت. سُر می خورد و دوباره بالا می رفت. یادش نبود کدام حرف عروسش بود که از همه برایش دردناکتر بود. بد اخلاقی هایش، کنایه هایش یا نیش زبانش.

گیسو توی اتاق تاریک خودش زیر نور چراغ برق، روی صندلی گلوله می شد و تصویر به دیوار آویختۀ شوهر مرحومش را تماشا می کرد و وقت می گذراند. یادش می آمد وقتی ظرف بلور عروسش را شکسته بود نایستاد تا غُرغُر و کنایه های تمام نشدنیش را بشنود. به اتاقش رفته و چند ساعت را بی وقفه بافتنی بافته بود. اما حالا که سن و سالش بالاتر رفته بود، مرگ  یا آرزوی مرگ را در دل می پروراند. چند وقتی بود که درد زانوهایش بیشتر شده بود. صدای استخوان هایش را می شنید.

گیسو برگ درخت ها را می دید که در آفتاب پاییز سوخته و خالدار شده بودند. به گندم نگاه می کرد و یادش می آمد زمانی که دختر هشت ساله ای بود. مادر بزرگ روی صندلی چوبی کنار بخاری بافتنی می بافت و او جلویش می نشست و گلولۀ کاموا را باز می کرد. یادش بود مادربزرگ یک هفته خانۀ آن ها بود و یک هفته خانۀ عمویش. این طور قرار شده بود.

موهای طلایی اش به مادربزرگ رفته بود. ولی حالا که پیر شده بود، فقط یک گیس باریک خاکستری از آن ها مانده بود. موهایش را مادربزرگ می بافت. آرام شانه می کرد و می بافت. مادربزرگ خروپف می کرد مثل حالا که گاهی صدای خروپف خودش را می شنید. یادش می آمد یک وقت مادربزرگ موقع شام دندان مصنوعی اش را بیرون آورده بود. مادرش عق زده و بلند شده بود. پدرش اخم کرده و گیسو خندیده بود. با مادربزرگ حمام کرده بود. سینه های شل و ولش را دیده بود. پوست شکم افتاده و ران های چروکش را. با موهای پر از شامپویش بازی کرده و مثل شاهزاده ها موهایش را بالا زده بود. گیسو فکر کرد روزهای آخر، مادربزرگ چقدر آرام شده بود. دیگر دندان هایش را بیرون نمی آورد. به قول مادر وراجی نمی کرد. یک روز دیگر هرگز از جایش بلند نشد تا بافتنی نیمه کاره اش را ببافد. آن وقت که گردنش از روی بالش افتاده و چشم هایش باز شده بود، گیسو جیغ کشیده بود.  

گیسو چشم می چرخاند و میان زن ها و مردها انتظار می کشید. به ابرها نگاه می کرد که هر لحظه به شکلی در می آمدند. گاهی شکل پرنده و گاهی قلبی شکل بودند و بعد آرام آرام باریک و محو می شدند و دوباره به شکل دیگری در می آمدند. اندیشید چه شکل های عجیبی به خود می گیرند.

چند روزی بود که دیگر پیرمرد را ندید بود. یادش می آمد کنارش روی نیمکت می نشست با موهای کم پشت و لکه های قهوه ای که از کف سرش تا روی گونه هایش به چشم می خوردند. چرت می زد و گیسو بافتنی اش را از سر می گرفت در حالی که دست هایش را بدون احساس خستگی به آرامی می جنباند. یکی رو، یکی زیر.

پیرمرد همان طور آن جا می نشست و حرف می زد. می گفت: «پیری بلاتکلیفی است. انتظار مرگ کشیدن است» گیسو همه را اشتباه می بافت. می شکافت و از نو می بافت. گیسو از مرگ می ترسید. داشت پیرتر می شد. از خودش می پرسید که مرگ به طور کامل همه چیز را خاتمه می داد؟

پیرمرد روی نیمکت یله می شد. خمار و سنگین خرناس می کشید و بچه ها یکی یکی بادبادک ها را کش می رفتند. گیسو به زن ها نگاه می کرد و به مردها. عده ای نشسته بودند و عده ای ایستاده، دست ها را پشت شان گرفته بودند و به شادی کودکان نگاه می کردند. مادرانی بچه در بغل. بچه های کوچکِ قشنگ. بچه هایی توی کالسکه. نسیمی از میان درختان کم برگ می گذشت و به صورت گیسو می خورد. گیسو با خودش فکر می کرد. چه احمق هایی هستیم. چه طور به سختی بزرگ شان می کنیم، دورشان می چرخیم، پستان در دهان شان می گذاریم، استخوان خودمان را خرد می کنیم تا استخوان بترکانند و رشد کنند و بعد به راه خودشان می روند. همه همین کار را می کنند.

همچنان که به بچه ها نگاه می کرد این احساس را داشت که زندگی کردن حتی یک روز هم بسیار دردناک است. وقتی یک تکه از نور آفتاب از میان شاخه ها روی رانش افتاد و گرم شد. سرش را چرخاند و به ساعت ایستادۀ پارک نگاه کرد. دهانش خشک شده بود. بلند شد و راه افتاد. سر راهش صدای بچه ها، تکان آرام برگ های زرد، همهمه و عبور مردم را لمس کرد. پایش که میان چالۀ پر آب نزدیک آبخوری فرو رفت، به خودش آمد و دستش را زیر شیر آبی که همیشه چکه می کرد برد و به صورتش زد. سرش را بلند کرد و میان درخت ها نگاه کرد ولی پیرمرد آن جا هم نبود. فکر کرد نکند مرده باشد. استخوان هایش لرزید و از خودش پرسید مرگ چه طور به سراغش خواهد آمد؟ وقتی نشسته و بافتنی می بافد یا مثل مادربزرگ وقتی که خواب است؟

از همان راه برگشت. تک و توک خانواده ها هنوز مانده بودند. گندم هنوز بدون خستگی بالا و پایین می رفت. وقتی زیر سایۀ درختان خانواده ها را می دید که در هم می لولیدند، کودکانی که خیز برمی داشتند و روی چمن خیس و رنگ و رو رفته پارک بالا و پایین می پریدند، به یاد می آورد بارها و بارها توی همین چمن ها زمین خورده بود و جای زخم روی زانوهایش را مادربزرگ با بوسه ای گرم پوشانده بود. بچه ها همچنان زمین می خوردند، می ایستادند، نگاه می کردند. لابد آن ها هم انتظار می کشیدند، چشم می چرخاندند و به آسمان زل می زدند تا شاید پرش بادبادکی را در هوا ببینند.


ثبت نظرشما