logo

دودّورو دو دو دو، سیگار- غزاله سبوکی - داستان پایان دوره سطح پایه

دودّورو دو دو دو، سیگار- غزاله سبوکی - داستان پایان دوره سطح پایه

دودّورو دو دو دو، سیگار

غزاله سبوکی

 

اگر یه اتاق باشه که یه کمد بزرگ چوبی هم توش قرار گرفته و وقتی در کمد رو باز می کنی پله بخوره بره پایین و آدم بره اون جا وایسه و دکمۀ فندک رو فشار بده، عالم و آدم باز صداش رو می شنون. حتی اگر وقتی داری دکمۀ فندک رو فشار می دی، هم زمان یه سرفۀ الکی هم بکنی.

برای همین وقتی پیام می ده دم در هستم، سریع لباس می پوشم. لب هام خشکه و روش هیچ رژی نمی زنم. هیچ کِرِمی هم نمی زنم به صورتم؛ چون می دونم سوز سرما دماغم رو به حدی بزرگ می کنه که همۀ این تلاشا برای قشنگ به نظر رسیدن بی فایده هست. پوتین های سنگین و سیاهم رو به زور می کنم پام. سارا هم دقیقا مثل همین رو داره. وقتی اینا رو می پوشیم امکان نداره رو برفا لیز بخوریم. البته یه بار تو یکی از کوچه ها نزدیک بود من لیز بخورم. اون حسی بهم دست داد که انگار یهو تو دلت خالی می شه. البته توی کوچه ها هوا سردتره. برف ها بیشتر به هم می چسبن. فقط نگران انگشت هام هستم. دلم نمی آد دستکش چرمیم رو بپوشم. می ترسم سیگار خرابش کنه و حالم گرفته بشه. خوش به حال سارا. از اون دستکش بافتنیا که تا وسط انگشت رو بیشتر نمی پوشونه داره. همونا که گداهای خارجی می پوشن. عطر جیبیم نباید یادم بره. وقتی دارم برمی گردم به دستام و موهام می زنم که بوی دود ندم و دخترای خوابگاه هی ویش ویش نکنن. می رم پایین. سارا ایستاده دم در. عادت نداریم به هم دست بدیم. زیر چشماش از همیشه کبودتره.

می گه: "دیشب قرص خوردم"

وقتی می گه دیشب قرص خوردم یعنی امروز صبح کاملا اسهال داشته. آخه روده های سارا سرخود کار نمی کنن باید قرص بخوره. حرکت می کنیم. کم کم از کوچۀ خوابگاه ما خارج شدیم. سارا داره از زن عموش می گه که چادر رو گذاشته کنار و مانتویی شده. بچه هاشم ژیگولی هستن ولی بدشون اومده از کار مامانه و دارن براش قیافه می گیرن. توی دلم می گم از همه شون متنفرم. دلم نمی خواد این حرفا رو بشنوم. دوست دارم هرصحبتی که بینمون رد و بدل می شه دربارۀ من باشه. دارم به نیمرخش نگاه می کنم و به این فکر می کنم چه قدر از دماغش خوشم می آد. نمی شه گفت یه دماغ پل دار یا عقابی داره. چون اصلا عقابی نیست دماغش. هرچی بیشتر گفتن دربارۀ دماغش باعث فاصله ام از حسی که ایجاد شده می شه. ریشۀ موهاش هم در اومده. موهاش یه چیزی تو مایه های قهوه ای-نارنجیه. نمی دونم به چی داره می خنده تو تعریفاش. منم با یه نیمچه خنده نگاش می کنم. مثل همیشه همۀ دندونای بزرگش معلوم شدن و دو تا خط عمیق دور لبش افتاده. دهن سارا بزرگه و وقتی می خنده  یعنی واقعا خنده می آد تو ذهن آدم. وارد یه کوچۀ دیگه می شیم. توی تبریز کوچه های بن بست کم هستن. از یه چهارراه تا چهارراه بعدی به جای این که از تو خیابون اصلی مجبور باشی رد شی، می شه از کوچه پس کوچه ها راه رو رفت. مخصوصا محلۀ آبرسان و میدون دانشگاه که پاتوق چرخیدنای ما بود. وسط حرفاش یهو اسم کامیار رو می شنوم. می گه: "کامیارچی شد؟"

 یه کم خیالم راحت میشه.

 می گم: "رفتم خونه اش. وقتی دست انداخته بود دور گردنم به یه روز پدری فکر می کردم که با داداشم هدیه هامون رو دست گرفته بودیم و ایستاده بودیم دم در و بابام اون قدر نیومد که هدیۀ من که یه عطر بود از دستم افتاد و شکست. دلم برای عطره نمی سوخت. نگران مامان و داداشم بودم که نگران حال من هستن. فکر می کردن من دارم سکته می کنم از ناراحتی ولی من عین خیالم هم نبود. روم نمی شد بگم عین خیالم نیست. هیچی نمی گفتم."

 وارد کوچه ای شدیم که می شد توش راحت سیگار کشید  کمتر توش عابر پیاده ای دیده بودیم. یه پیاده رو باریک هم داشت. سارا کاپشنش رو زد کنار تا فندک از جیب شلوارش دربیاره. دیدم پیرهن چارخونه اش رو پوشیده. یه پیرهن چارخونۀ  گشاد مردونه. خیلی بهش می آد چون شونه هاش پهن هستن. ولی من هرموقع می پوشم بهم نمی آد. شبیه مترسک می شم. چون قوز می کنم و شونه هام همچین پت و پهن نیست. سارا سیگارش رو روشن کرد که یهو در یکی از خونه ها باز شد. سریع سیگارشو بین انگشتاش قایم کرد. خیلی حرفه ای این کار رو انجام می ده. یه پسربچه از در خونه اومد بیرون. خیره شده بود بهمون. یهو مامانش هم اومد بیرون. چهرۀ مامانش رو نمی دیدم. نگاهم رو صورت پسربچه ثابت مونده بود. دستش رو گرفت و همچین دنبال خودش می کشوند که حس می کردم الان کتف اون بچۀ بدبخت از جا درمی ره. ولی پسربچه هه اصلا عین خیالش نبود و پشت سر هم بهمون چشمک می زد و می خندید. سارا از بچه ها متنفره. اصلا نمی خندید. ولی من می خندیدم.

سارا گفت "خب، از کامیار می گفتی".

 سیگارم رو روشن کردم. به اندازۀ یه نصف کوچه زمان داشتم. چقدر سختمه وقتی بیرونم هم سیگار بکشم هم حرف بزنم. سارا منتظره. از لحظۀ بوسیدنش می گم که چه قدر ناراحت بودم. چون توی دوره ای با کامیار دوستم که هیچ تلفن عمومی اتاقک داری تو خیابونا نیست. که یه روزی که داره بارون میاد یه بارونی بلند خردلی بپوشه و بره توی اتاقک تلفن عمومی، درش رو ببنده، سرش رو بچسبونه به شیشۀ نیمه بخارگرفته و پر از قطره و با من حرف بزنه. به خاطر حرف زدن با من پنج زاری براش یه معنای دیگه پیدا کنه. ولی الان چی؟ پنج زاری هیچ اهمیتی نداره براش. یا اگه قبل از بارون اومدن بود وقتی تو اتاقک تلفن عمومیه یه پیرمرد که دیوونۀ به هم زدن هر خلوت خوبیه، با سکه هی بزنه به شیشه و کامیار رو کلافه کنه. دیگه رسیده بودیم سرکوچه. یه تیکه باید تو خیابون اصلی راه می رفتیم تا کوچۀ بعدی. یه گاری بزرگ تو پیاده رو بود. کلی چغندرای بزرگ سرسیخ رو گاری بودن که ازشون بخار بلند می شد. به مرد کنار گاری نگاه کردم.

 به سارا گفتم:" تو هم مردِ رو می بینی؟"

 گفت:" آره."

 یه صورت آفتاب سوختۀ مچاله داشت. یه کلاه بافتنی سبز یشمی سرش بود. کتش خیلی براش بزرگ بود. شلوارش هم زیادی گشاد بود. لباساش اصلا شبیه لباسای توی مغازه های مردونه فروشی نبودن. انگار از تاناکورا خرید کرده بود.

 به سارا گفتم:" حس می کنم بعضی آدم ها از یه زمان دیگه اومدن و فقط من دارم می بینمشون. مغزم نمی تونه کنار آدمایی که دارن رفت و آمد می کنن و همه شون مثل همن تصورشون کنه."

 همین طور که داشتم حرف می زدم شونۀ چپم خورد به ستون برق. نتونستم دووم بیارم، چند قدم که رفتیم جلوتر سریع شونۀ راستم رو هم به ستون برق جلویی زدم. جلوی کتابفروشی فروزش وایسادیم.

سارا می گه: "داستانت به کجا رسید؟ "

حرکت می کنیم.

 می گم: "دیشب وقتی همه خواب بودن هی بیدار می شدم و یه چیزایی یادداشت می کردم. و اون لحظه به این قضیه فکر می کردم که چه قدر خوبه روی یه تخت تک نفره خوابیدم. هزاربارم بیدار شم چراغ قوه گوشیمو روشن کنم کسی نیست که بیدار شه و هی غلت بزنه و نچ نچ کنه. حتی اگر به روی خودشم نیاره، تو می فهمی که داره باد می خوره"

. سارا می گه "خوش به حال اونایی که تونستن اون قدر از خودگذشته بشن و ازدواج کنن".

 بهش می گم: "چرا فکر می کنی از خود گذشتگیه؟ اوج خودخواهیه. تو برای این که وقتی سکته کردی تو بیمارستان یکی بیاد لگن زیر کونت بذاره ازدواج می کنی و بچه دار می شی".

 سارا می خنده.

میگه:" تو همیشه اگرسیو و دوست داشتنی و صادقانه می تونی به قضایا نگاه کنی. برخلاف من که الکی زور می زنم اخلاقی باشم".

 خوشم می آد از حرفش ولی نمی فهمم اگرسیو یعنی چی. داریم به کوچه ای نزدیک می شیم که تهش می خوره به خوابگاه من. از ایدۀ داستانم می گم.

" دست رو هرچی می ذارم یهو شانسی توی اینستا پشت سرهم می بینم این قدر آدمای دوزاری درباره اش حرف زدن که دیگه اون فکر بکر برام بوی شاش می گیره".

 سارا می گه:" همۀ ایده ها همین جوریه. یه جورایی ذهن همۀ آدما انگار به هم وصله. برو ببین آدم حسابیا چه طور به همون ایده پرداختن".

 وارد کوچه شدیم.

 می گم:" حس می کنم توقع مسخره ایه که بخوام آدما آب و تاب احساسم رو درک کنن. درست لحظه ای که هیجان زده شدن از درک کردن مثلا یه حرفی که زدم، یه جمله هایی می گن که می فهمم فرسنگ ها باهم فاصله داریم. تازه بعدش با هیجان کلی تشکر می کنن و فلان."

 با خودم فکر می کنم الان این حرفی که زدم چه ربطی به ایدۀ داستانم و بحثم با سارا داشت؟

 به سارا می گم:" می خوای اول داستانم رو برات بخونم؟ "

میگه "آره. "

خیلی وقت ها آدم ها فکر می کنند یک چیز فوق العاده کشف کرده اند. اما درواقع ریده اند. مثل یک آهنگ که در یک لحظه همۀ روح و روان ما را تسخیر می کند اما ممکن است حال بقیه را به هم بزند.

 سارا خوندنمو قطع می کنه.

 می گه:" تو چرا دوست داری تو داستانات همه اش فحش بدی؟ عوض کن کلمۀ ریدن رو. مثلا بنویس خیلی وقت ها آدم ها فکر می کنند یک چیز فوق العاده کشف کرده اند، اما در واقع ناکام مانده اند. وقتی بد دهنی می کنی حس بد به مخاطبت می دی."

 رسیدیم نزدیک خوابگاه. دیگه نمی شنوم حرفاش رو. مخاطب به قبر پدرش خندیده. اگر مخاطب عرضه داشت خودش می نوشت. نظر مخاطب های بوگندو اندازه یه دوزاری هم برام اهمیت نداره. از هم خدافظی می کنیم.

حتی تو هم حالم رو می گیری سارا.


ثبت نظرشما

چَسبید!

ممنون خانم سبوکی

غزاله سبوکی،چقدر داستانت شبیه خود توست

ازینکه نقاب به شهره نزدی،صادقانه مارا با خود همراه کردی و حتی فحاشی کردی از اعماق وجود لذت بردم

داستانت ستودنی بود 

دوستش داشتم

انگار خودم تو عمق داستان بودم،