logo

روبان مشکی - اعظم کمالیان - داستان پایان دورۀ جامع بخش ادبیات داستانی

روبان مشکی - اعظم کمالیان - داستان پایان دورۀ جامع بخش ادبیات داستانی

روبان مشکی

اعظم کمالیان

 

از بیمارستان زنگ می‌زنند. مشغول نهار خوردن است که خبر مرگ مادر را می‌دهند. فروغ چند لحظه‌ای روی صندلی خشکش می­زند. بعد چنگالش را برمی‌دارد و باقی مانده نهارش را می­خورد. بلند می‌شود و توی سالن قدم می‌زند. سیگاری روشن می‌کند. پک‌های لعنتی، جان سیگار را آرام آرام می‌گیرد. می‌خواهد سیگار دیگری روشن کند. پاکت خالی است. زیر سیگاری سیاه، پر از خاکستر است. یک تار موی خاکستری روی میز افتاده.

همسایه‌ها موهای فروغ را به زور از چنگال مادر بیرون می‌کشند. دوازه ساله است و توی پالتوی سورمه ای رنگش، زیباتر از همیشه به نظر می‌رسد. مادر داد می‌زند. پالتو را به زور از تن دختر بیرون می‌کشد. روبه همسایه‌ها می‌گیرد و می‌گوید: به چه زحمتی این پالتو رو براش بافتم. چقد گشتم دکمه‌های به این قشنگی رو خریدم. حالا یکی از دگمه هاش رو گم کرده. ببینید! یکی از دکمه‌هاش نیست.

همسایه‌ها به کتف دختر نگاه می‌کنند که جای دندان مادر رویش پیدا است. فردا عصر به عادت همیشه زیر چفت انگور نشسته اند و مادر دارد گیس فروغ را می‌بافد. موهایش را نوازش می‌کند. موهای لخت و مشکی را با روبان مشکی رنگی می‌بندد. فروغ به مادرش خیره می‌شود. مادر را بغل می‌کند و می‌گرید. صبح مادر را دیده که دوان دوان خودش را به سرویس مدرسه رسانده و از پنجره ماشین، ساندویچش را به او داده است.

موی خاکستری را از روی میز برمی‌دارد و نگاهش می‌کند. لرزش سر و گردنش بیشتر می‌شود. به سراغ داروهایش می‌رود. سه قرص رنگی را با آب بالا می‌اندازد. توی اتاق شروع به قدم زدن می‌کند. تصویر محوش روی شیشه پنجره می‌افتد. روبه روی پنجره می‌ایستد و به سایه خودش نگاه می‌کند. شبیه به چهل و پنج ساله ها نیست. قد بلندش، خمیده است. هنگام راه رفتن، خمیدگی پشتش پیداست.

خودش را خم می‌کند و تمام زورش را روی قابلمه می‌اندازد. روی ساق سفید دست و بالای بازویش جای خراش و بریدگی است.

  • ظرف‌ها باید برق بزنه. دوباره قابلمه‌ها رو بساب.

لرزش سر و گردنش دوباره شروع می‌شود. نگاهش روی مچ دست چپش ثابت می‌ماند. با سیم، پشت مچش را می‌سابد. خون سرازیر می‌شود. قابمله و دستش را می‌شوید. خون با آب می‌رود.

جوی آب و خیابان یکی شده. می‌دود، می‌دود، هرچه تندتر می‌دود، دورتر می‌شود. از نفس افتاده. به سرویس مدرسه، ماک آبی رنگ نمی‌رسد. آسمان کبود است و باران تندی می‌زند. توی جوی آب می‌افتد. کفشش را آب می‌برد. هر چه چنگ می‌اندازد، دستش به کفش نمی‌رسد. جریان شدید آب، فروغ را با خوش می‌برد. آب جوی، خونی است. فروغ داد می‌زند. با صدای خودش از خواب می‌پرد. قرص‌های خواب را یکی یکی بالا می‌اندازد. خوابش نمی‌برد. توی تخت می‌نشیند. همه چیز به شکلی وسواس گونه و مرتب چیده شده. رو تختی را صاف می‌کند. به پنجره نگاه می‌کند که هنوز بسته است.

گلدان‌های مادر پشت پنجره ردیف شده‌اند. پارچه‌ای برمی‌دارد و برگ‌ها را تمیز می‌کند. پای گلدان آب می‌ریزد. قطرات اب چکه چکه می‌ریزد توی بشقاب زیر گلدان. ظرف مورد علاقه‌اش است. دستش را روی بشقاب می‌کشد. به تصویر مینیاتوری زن توی بشقاب نگاه می‌کند. گلدان را از روی مرد کنار می‌زند. زن و مرد در حال رقصیدن اند. انگشتش را روی صورت مرد می‌کشد.

  • اگه ازدواج کنی و شوهرت بپرسه منو بیشتر دوست داری یا مادرت رو، چی می‌گی؟

سرش را از روی کتاب بلند می‌کند.

  • میگی اول مادرم، بعد تو.

 فقط نگاه می‌کند.

  • باشه.

نگاهش را برمی‌گرداند روی کتاب. خطوط کتاب درهم می‌شود. هشت ساله است. با زحمت زیاد دوازه تا سر قوطی پودر رختشویی را جمع کرده. از لابه لای زن‌ها به زور رد شده و خودش را به فروشنده رسانده. جایزه‌اش را گرفته و با خوشحالی تا خانه می‌دود. شش بشقاب جایزه‌اش را به مادر می‌دهد. بشقاب‌ها یک روز هم دوام نمی‌آورند. یک لکه روی ظرف کافی است تا مادر عصبانی شود. جیغ می‌کشد و تمام ظرف‌ها را می‌ریزد کف آشپزخانه.  

حالا فقط همین یک بشقاب مانده. فروغ بشقاب را با گلدان در سطل آشغال می‌اندازد. به اتاقش می‌رود. روبه روی آئینه می‌ایستد. پررنگ ترین رژلبش را برمی‌دارد و با لذت روی لب‌هایش می‌کشد. موهایش را سشوار می‌کشد. خط چشم سیاه، چشم‌هایش را جلا می‌دهد. کفش پاشه‌دارش را برمی‌دارد. لباس سیاهش را می‌پوشد و به بیمارستان می‌رود.

همه جا سیاه است. بی صدا به سمت دستشویی می‌رود. توی دستش قیچی بزرگی است. روبه روی آئینه می‌ایستد. گیس بافته‌اش را خش خش خش می‌برد. انتهای گیس با روبان مشکی بسته شده. گیس بریده را توی جعبه کفش می‌گذارد. نوک تیز قیچی را نزدیک شاهرگش می‌برد. می‌ترسد، دستش را عقب می‌کشد. به زخم روی کتف چپش نگاه می‌کند. با قیچی، شروع می‌کند به خراشیدن کتف راستش. دندان‌هایش را رو هم فشار می‌دهد. گوشت لبش را می‌جود. خون از کتفش سرازیر می‌شود.

هوا تاریک است که از بیمارستان برمی‌گردد. قدم‌هایش را تندتر می‌کند.به یاد می‌آورد که دیگر نیازی به عجله کردن نیست. از صدای تاق تاق کفشش خوشش می‌آید. به کفش‌هایش خیره می‌شود.

کفش‌های قهوه ای پاشنه دارش را پوشیده. مادر گفته بود فقط برای مهمانی به پا کند. کفش‌ها را می‌پوشد و چند قدمی‌راه می‌رود. تاق تاق تاق. لبخند می‌زند. فردا می‌تواند با همین کفش‌ها به مدرسه برود. "مادر فردا عصر کاره، تا شبم برنمی‌گرده". مسیر برگشت را پیاده برمی‌گردد تا لذت پوشیدن کفش‌ها را بیشتر حس کند. کلید را که به در می‌اندازد، مادر را می‌بیند که منتظرش نشسته. مادر، کفش‌ها را با چاقو تکه تکه می‌کند و می‌اندازد توی کوچه، زیر تیر چراغ برق. صورتش قرمز شده. جای سیلی‌های مادر بدجوری می‌سوزد.

کفش‌های پاشه دارش را در می‌آورد و یک راست می‌رود سمت اتاق مادر. چشمش به ویلچر می‌افتد. دسته اش را می‌گیرد و به وسط سالن می‌کشاند.

  • امشب می‌خوام بگردونمت.

ویلچر خالی را پشت سر هم بالا و پائین می‌برد و می‌چرخاند.

  • حالت بد شد؟ چیه داری بالا می‌یاری؟ حق نداری اینجا استفراغ کنی.

ویلچر را رها می‌کند و به سراغ جعبه کفش می‌رود. گیس بریده‌اش را بیرون می‌کشد و حلقه می‌کند. روبان مشکی را به گوشه قاب عکس مادر آویزان می‌کند.

          به زخم کهنه روی دستش نگاه می‌کند. با تیزی ناخن، زخم را می‌خراشد. خون از انگشتش فرو می‌ریزد. 

          قرص خوابش را می‌خورد و روی تخت مادر دراز می‌کشد.


ثبت نظرشما

ممنون خانم کمالیان. داستانتان را خواندم و  خیلی برام حسش قابل درک بود. توصیف صحنه ها خیلی خوب بود. البته من خیلی داستان بزرگسال نمی خونم و تخصص زیادی ندارم ولی به عنوان مخاطب عادی داستانتان برام کشش داشت

برایتان آرزوی موفقیت دارم

سلام: جالب بود پر از احساسات منفی و تنفر. پیشرفت شما را تبریک می گویم.

خانم کمالیان داستانت رو چند بار خوندم. مرا یاد ابتدای داستان بیگانه اثر آلبر کامو انداخت.

در داستان شما، داستان مهر و کین از مادر هست. دختر و مادر هر دو دارای اختلالات روانی یا حداقل رفتاری هستند. و راوی سعی دارد تا حالات روانی رفتار دختر را با شنیدن خبر مرگ مادر به مخاطب انتقال دهد. فکر می کنم، خود دختر بهتر بتواند این کار را بکند. بهتر است دختر روای داستان باشد و بجای نشان دادن حالات روانی، حس درونی راوی به مخاطب منتقل گردد. شاید اگر با تکنیک سیال ذهن روایت داستان صورت گیرد، جفت و جور کردن خرده روایت های متعدد بهتر شکل گیرد. با این زوایه دید مثل این است که داستان دائم دچار سکته می گردد. در روایت سیال ذهن تداعی معانی داستان را پیش می برد و در این داستان روبان مشکی روی قاب عکس مادری که مرده می تواند تداعی روبان مشکی بسته شده به مو باشد. یا صدای برخورد کفش با کف پوش بیمارستان، ماجرای کفش زمان کودکی را زنده کند.

به نظر من داستان شما در گروه داستان های روانی جا می گیرد. مهر و کین دختر از مادر می تواند دستمایه خوبی حتی برای یک داستان بلند باشد. تأکید بر این موضوع چالش ذهنی دختر هست. و بهتر است عشق و نفرت را در اپیزود های مختلف روایت کنید. در رمان برادران کارامازوف نوشته داستایوسکی این مهر و کین  دیمیتری ( پسر) از فیودور ( پدر) بخوبی نشان داده شده است. شاید خواندن این رمان با این دیدگاه بتواند درک بهتری از این موضوع به شما بدهد.

خانم کمالیان عزیز. باید بگم داستانتون طرح خوبی داره. اما مساله اصلی داستان شما از دیدگاه من، شیوه روایت کردن اون طرح و ترتیب وقوع رویدادها در داستان هست. ترتیبی که شما اتخاذ کردین باعث شده داستان شما در همون ابتدا به اصطلاح لو بره و جذابیت چندانی برای دنبال کردن نداشته باشه. داستان شما در پاراگراف دوم تمام می شه، چرا که به این سوال که در پاراگراف اول طرح شده پاسخ می ده: چرا فروغ نسبت به مرگ مادرش بی تفاوت است؟ چون مادرش برخلاف علاقه ای که به او داشته، به شکل بیمارگونه ای با او بدرفتاری می کرده و او را تنبیه می کرده. بقیه داستان فقط بسط همین پاسخ هست. بنابراین طرح شما نیاز به بازنویسی داره. شاید به جای مرور خاطرات متعدد فروغ، نیاز به چیزی بیش از اون داشته باشید.