logo

قفل - رضا سالاری - داستان پایان دوره سطح پایه

قفل - رضا سالاری - داستان پایان دوره سطح پایه

قفل

رضا سالاری

 

در را پشت سرش یواش می بندد. با نوک دو انگشت بالای شلوارش را می کشد تا پاچۀ شلوارش گلی نشود. هنوز کنار کوچه برف سه روز قبل باقی مانده. با وسواس خاصی از کنار گودال های کوچک که یخ های نازک روی آن بسته شده بود رد می شود. با یک ریتم نسبتاً تند و پیوسته پیچ های کوچه ها را می گذراند. دست در جیبش می کند و تسبیح دانه گِلی را در می آورد و سر به زیر ذکر گفتن را شروع می کند. زبانش زیر لب می خواند و فکرش در پستوی دکان عطاری است که امروز باید ادویۀ کاری را برای این دو سه ماه مانده به عید حاضر کند. زردچوبه و فلفل سیاه و زیره سبز و خردل سیاه و برگ کاری خشک شده را طبق دستوری که خودش می داند و مشتری را عادت داده آماده کند. باید مشتری را عادت داد به طعم ادویه. باید به بو و طعم غذا عادت کنند و مشتری که عادت کرد، عادتش را به بقیه سرایت می دهد و مشتری جدید می آورد. باید روزهای کم جان و کوتاه زمستان را سخت تر کار کرد، زودتر به مغازه رفت، دیر تر آمد تا امسال بتواند خرج عروسی اکبر پسر بزرگش را کنار بگذارد.

اردیبهشت ماه که با عهد و عیال به مزرعۀ گل محمدی قدرت، رفیق قدیمیش رفته بود، وقتی در حال قدم زدن بودند از دور می پاییدش. اکبر همان جور که دست در شاخۀ غنچه های گل داشت و می چید و در خورجین آویز به گردنش می انداخت، یواشکی زیر چشمی و از دور نگاهی هم به گلنار داشت. تا حدی که جای زخم تیغ ها را روی دستش که خون مرده شده بود نمی فهمید. همان موقع بود که قدرت خان بهش گفته بود: «دختر مثل همین غنچۀ گل می مونه. اردیبهشت تو دو سه ساعت باید چیده بشه اگرنه دیگه تا آخر عمر عطر و بوی جوونیش رو از دست میده. سال دیگه تو خرداد گلنار رو حلال اکبر می کنم وگرنه پسرعمو های فله کارش التماس می کنن، دیگه خود دانی.»

نصف دانه های تسبیح را رفته بود. رشتۀ افکارش از دستش در رفت ولی شمارۀ تسبیح نه. تا دکان راهی نمانده. باید آن قدر پول جمع کرد که هم چشم های این شهر کوچک را به اندازۀ یک وعدۀ عروسی نهار داد. قدم هایش را تندتر و محکم تر برداشت تا زودتر برسد. نزدیک خیابان اصلی شهر آخرین دانۀ تسبیح را هم انداخت. به جلو دکان که رسید سرش را به سمت آسمان گرفت، چشمانش را بست و چیزی زیر لب گفت. خم شد که در را باز کند اما تا چشمش به قفل دکان افتاد مثل آدم مار گزیده به عقب رفت. بلند شد و نگاهی به اطراف انداخت. به جز چند رهگذر که در دست جیب شان بی اعتنا می گذشتند، کسی را ندید. دوباره خم شد که دقیق تر نگاه کند شاید اشتباه کرده باشد.

روی کلون در گُه مالی شده بود. جوری که تو سرمای اول صبح بخار کمی از قفل بلند می شد. دست و پایش را گم کرده بود. مدام به این طرف و آن طرف نگاه می کرد تا خدای نکرده کسی متوجه اش نشده باشد. کمی دیگر عقب جلو شد. نمی دانست چه کند. اول صبح چه جوری دستی که تسبیح شمرده را به نجاست بزند و با همان دست هم ادویه ها را قاطی کند. عقلش یاری نمی کرد. دوباره با دستپاچگی به اطراف نگاه کرد. کمی خاک برداشت و بر روی گه ریخت ولی چه فایده؟ آخر که باید قفل باز می شد تا در دکان باز شود. همان جور که هاج و واج توی پیاده رو ایستاده بود از دور کودکی کیف بر دوش را دید که از آن طرف خیابان با کفشش به سنگی می زد و لی لی کنان بازی می کرد.

فکری به ذهنش خطور کرد. حتماً از این رهگذرها چند آشنا پیدا می شد ولی مطمئناً این بچه او را نمی شناخت و بهتر از هر کسی می شد به او اطمینان کرد. با صدایی لرزان کودک را صدا کرد. کودک نگاهی به او انداخت. با دست به کودک اشاره کرد که به سمت این طرف خیابان بیاید. کودک کمی مکث کرد و با تردید نگاه کرد. دوباره به کودک اشاره کرد به این طرف بیاید. کودک وقتی درخواست دوباره او را دید به سمتش آمد.

  • می تونی این قفل رو تمیز کنی؟

کودک نگاهی به دستانش کرد.

  • نمی خواد با دستات. با آب توی جوب.

خودش یک لحظه پشیمان شد که این را گفته. آخر آب مغزی  قفل را خراب می کند. این هم قفل دعا نوشتۀ قدیمی که چه قدر پول بابتش داده و سالها برایش خوش یمن بوده. نگاه دیگری به قفل انداخت. قفلی که این همه نجاست رویش است حتماً دعایش باطل شده، دیگر چه فرقی می کند خراب یا سالم بودنش.

  • برو زودتر شروع کن تا مدرسه ت دیر نشده.

کودک با فرزی خاصی کیفش را به گوشۀ پیاده رو انداخت. دست در جو که آب زلالی از آن رد می شد کرد و با عجله به سمت قفل رفت و روی قفل ریخت. نصف همان آب کم هم در راه هدر می رفت. پانزده بیست بار آب ریخت تا قفل کمی از کثافت پاک شد. کامل اما هنوز نه. مرد کلید را از دسته کلید بزرگش درآورد و به کودک داد.

  • دو بار بچرخون تا باز بشه.

کلید را گرفت بعد از چند بار چرخاندن قفل را باز کرد.

  • تو راهت این قفلم بنداز تو جوی آب. باشه؟ حتما جوی آب، نه جای خشک.

و دست در جیبش کرد و یک اسکناس درشت درآورد و به کودک داد. کودک اسکناس را قاپید و قفل و کیفش را برداشت و بدو بدو کنان رفت.

با بی میلی ادویۀ کاری روز را ساخت و مقدار کمی هم فروخت. هوا از دم ظهر به بعد ابری شد اما نه باران بارید که دلخوشش کند و نه آفتابی شد که مشتری برای خرید بیاید. بازار با حال و هوایش یکی شده بود. کساد و بی رمق. شب هم با بی محلی به عهد و عیال و بدون خوردن شام به رختخواب رفت.

صبح ساعت همیشگی از در بیرون زد. نگاهی به آسمان انداخت و تسبیح را دستش گرفت و راه افتاد. نکند بازار همۀ این روزها مثل دیروز باشد؟ نکند پول جمع نشود برای عروسی آخر بهار و دل اکبر مانند دستش خون شود و گلنار به اکبر نرسد؟ قدرت خان، سابقۀ کله شقی و یک دندگی داشت. دو سه سال قبل با این همه سابقۀ دوستی سر قیمت گل خشک شده چانه زده بود و چند روز بعد که رفته بود گل ها را بیاورد، قدرت آن ها را زیر قیمت داده بود به یکی توی شهر کناری. نکند اکبر عزب بماند و تا آخر عمر خاطرخواه نشود؟ یا خدای نکرده با رفتن گلنار مثل بچۀ علی رحم که خاطرخواه شده بود و بهش ندادند و توی باغ های اطراف خودش را دار زد، کاری دست خودش بدهد؟

نزدیک دکان شده بود. مستقیم رفت سر قفل جدیدی که دیروز خریده بود و به در زده بود. ابروهاش را اما در هم کشید و استغفرالله بلندی گفت. بیش از آن که مثل دیروز دستپاچه شود، عصبانی شده بود. دوباره روی قفل گُه دید. کمتر بود ولی به همه جای قفل زده بودند. تسبیح را مچاله کرد و در جیبش گذاشت. دوست داشت داد بزند. سری به اطراف کشید. جز چند رهگذر و همان کودک مدرسه ای کسی دیگر را ندید.

صدایش کرد. کودک با اولین حرکت دست آمد. نگاهی به مرد انداخت. مرد گفت زود شروع کن.

کودک کیف را پرت کرد و مثل دیروز آب آورد و ریخت روی قفل. هفت هشت ده بار که ریخت قفل تمیز شد. کلید را گرفت و قفل را باز کرد.

  • بیا این پول رو بگیر قفلم هرجا انداختی مهم نیست.

کودک بدو بدو قفل و کیف را برداشت و رفت.

دو سه نفر که از ادویۀ کاری دیروز برده بودند، پس آوردند. مثل این که تند شده بوده. این هم بیشتر باعث عصبانیتش شد. تا ظهر با بی محلی به مشتری ها خودش را سرگرم شیشه های اجناس و جعبه های دکان کرد. خسته که شد نشست و به روبه روی دکان نگاه کرد.

بچه های مدرسه تعطیل شده بودند. با شیطنت و سر و صدا از جلو پیاده رو می گذشتند. یک لحظه بالا پرید و به بیرون رفت. از دور بچه ای که این دو روز صبح قفل را تمیز کرده بود دید. کرکره را پایین کشید. می خواست قفل بزند ولی نزد. یواش بدون این که پسرک بفهمد او را تعقیب کرد. کودک لی لی کنان پیچ کوچه ها را می گذراند. دو سه در خانه ها را به شیطنت می زد و فرار می کرد. مرد هم پشت سرش از دور پشت دیوار و ستون ها دنبالش می کرد. کودک رسید به خانه اش. با پا محکم چندین بار به در زد. مرد سر کوچه ایستاده بود. تسبیحش را در آورد. نگاهی به کوچه انداخت. چند دقیقه هی عرض کوچه را قدم زد. با تسبیحش فال گرفت. هم بد و هم خوب و هم متوسط آمد توی چند بار. تسبیح را مچاله کرد و در جیبش گذاشت و با قدم های محکم و تندی به سمت در خانۀ پسرک رفت. چند بار کلون در را محکم زد. کودک در را باز کرد و برای یک لحظه به عقب برگشت. با مرد چشم تو چشم شدند. مرد دست در جیبش برد. پسرک در را تا نیمه بست ولی مرد دو اسکناس که در آورده بود را از لای در گرفت سمت پسرک. پسر مکثی کرد و بعد پول ها را قاپید و در را محکم بست.


ثبت نظرشما

آقای رضا سالاری

موضوع داستانی که انتخاب کرده اید جالب است. شاید بهتر بود بجای روایت خطی داستان از میانه روایت می شد و با بازگشت به عقب بخش دیگر داستان مطرح می گردید. داستان کند پیش می رود و خرده روایت ها مانند باغ گل محمدی و ماجرای عروسی پسر بیشتر از اینکه کمک به داستان کرده باشد، بر موضوع اصلی داستان سنگینی می کند.

شاید بهتر بود موضوع از داخل مغازه شروع می شد. مشتری روز قبل، ادویه را پس می دهد بخاطر اینکه ادویه بو می دهد.

صاحب مغازه سعی دارد تا چیزی را گتمان کند، اما بو همه چیز را لو می دهد. شاید بو بتواند در این داستان کارکرد پیدا کند.

بهتر است روای اول شخص داستان را روایت کند. در این حالت موضوع باور پذیرتر و مخاطب خود را به روای نزدیکتر حس می کند. شاید بهتر باشد روای داستان غیر قابل اعتماد باشد و مخاطب به تدریج به تناقض گویی او پی ببرد.برای مثال « از صبح اول وقت بیشتر از ده بار دست هایم را شستم. نه اینکه وسواسی هستم، نه، اقتضای شغلم هست. ادویه ای که دستی ترکیب می کنم یه مزه دیگر دارد. این را مشتری ها می گویند.» و داستان به همین شکل پیش میره تا اینکه یه مشتری ادویه را پس آورده و میگه این ادویه بوی گه میده و چالش داستان شکل می گیرد.

در وضعیت حاضر مخاطب از انگیزه کثیف شدن قفل بی اصلاع است و در پایان بندی داستان نیز چیزی دستگیر مخاطب نمی شود.

جناب آقای سالاری موضوع داستان جالب هست و به همین دلیل داستان ارزش باز نگری و بازنویسی دارد.  منتظر داستان های بعدی شما هستیم

.موفق باشید