logo

دریا - محمد رستگار - داستان پایان دورۀ جامع بخش ادبیات داستانی

دریا - محمد رستگار - داستان پایان دورۀ جامع بخش ادبیات داستانی

دریا

محمد رستگار

 

کادر دوربین قاب نگاهش بود. چهار پا، از پشت پا تا به ساق پیداست که به اندازۀ نیم وجب از هم فاصله دارند. دو پا لاغرتر از دوپای دیگر است. سایۀ لاغرتر افتاده بر سایۀ دیگر. شلوار سیاه پوشیده‌اند، جلوی پاهای سفید و برهنه‌شان نوشته‌اند دوستت دارم، اما با حروف انگلیسی. بالا و پایین کادر را رد مشبک تایر ماشینی بسته است.

هنوز آفتاب به دریا و کرانه چندان نتابیده بود تا از امواج، شرجی و از ماسه‌ها، حرارت بخار کند. باید دل به دریا می‌زدند. از پراید پیاده نشد. موهای جوگندمی‌اش سقف ماشین را می‌سایید. زبری صورت نتراشیده‌اش را خاراند و گفت: «من که میل ندارم بیام توی آب. درها رو نبندید، ماشین گرم می‌شه.»

امواج دریا، کرانۀ شنی را پر می‌کرد و خالی برمی‌گشت. خروشان نبود. شعاع طلایی آفتاب با بالا و پائین رفتن امواج، کش‌وقوس می‌آمد. از همان پشت فرمان کفش‌هایش را که از پا درمی‌آورد، نگاهش افتاد به قایق تندرو ماهیگیری‌. مردی خم شده بود و صورتش دیده نمی‌شد. چفیۀ شیری اش بر صورتش آویزان بود. ریش سفید بلندش روی دشداشۀ خاکستری می‌جنبید. طناب و چوب‌پنبه‌های نارنجی توری را از دل امواج آب بیرون می‌کشید. جوانی پشت سرش توری ماهیگیری را در کف قایق مرتب می‌کرد.

هر دو کفش‌ و جوراب شان را کف ماشین رها کردند و درهای عقب را از دو طرف باز گذاشتند. هر دو مانتوی بنفش روشن و شلوار سیاه پوشیده بودند. دریا آرام بود، امواج ریزی روی شن ساحل بازی می‌کرد. آن که لاغرتر بود پایین روسری سفیدش را از دو طرف کشید و گرهش را سفت‌تر کرد و هورا کشان به‌طرف دریا دوید. دختر دومی قدش بلندتر بود با روسری سرخ. او هم خنده‌کنان، پشت سر اوّلی دوید. روسری سرخش در هوا تابی خورد و روی ماسه‌ها افتاد؛ اما توجهی نکرد. هر دو با فشار ران‌ها امواج را می‌شکافتند. آب که به سینه‌شان می‌رسید، گاه از سرشان بالا می‌رفت. شنا بلد نبودند و دست‌ها را به ترتیب با ادای شناگران در بین امواج جلو و عقب می‌بردند اما پاهایشان ماسه‌های لرزان را لمس می‌کرد. آن‌قدر جلو رفتند تا گردنشان در آب فرورفت. فقط سرشان پیدا بود.

مرد از پراید پیاده شد . از قبل در را باز گذاشته بود. با دست‌ها در هوا بال‌بال زد و شروع کرد به فریاد زدن. خروشش با بادی که از سمت امواج می‌وزید از روی لالۀ گوشش به عقب می‌پیچید. لاغرتر، آب تکانش می‌داد. قُلُپ آبی خورد و گفت: «چی می‌گه؟»

خواهرش روی نوک انگشتان دو پا به بالا می‌پرید: «باباست دیگه. مثل همیشه، جلوتر نرید، مواظب باشید.»

مرد دوباره برگشت و بر لبۀ کاپوت پراید لم داد و کف دست‌هایش را روی گلگیرها گذاشت. با سه‌رخ که بچه‌هایش را هم ببیند به دو کشتی صیادی چینی‌ها در وسط دریا خیره شد. سرش را پایین انداخت. پاهای برهنۀ خودش در قاب نگاهش بود، یکی لاغرتر از دیگری . سرش را که بالا برد ، فریاد زد: «خوب باشین باز هم جمعه‌ها میارم تون.»

هر دو دختر به عقب برگشتند. لحظاتی در کرانۀ کم ‌عمق، چهارزانو نشستند و اجازه دادند امواج آرام آب از روی سرشان عبور کند. لاغرتر همان‌جا ماند. باز سایۀ یکی دیگری را می‌پوشاند و در موج معلق می‌زد. دیگری امواج را شکافت و دوباره جلوتر رفت. آب تا گردنش آمد و موهای سیاه لَختَش در آب تاب خورد. زیرآبی رفت. خیره شد به شیارهای محو ماسه‌ها و سنگ‌های سیاه و دو ماهی کوچک که یکی مثل خودش سفید و دیگری تیره هر دو به‌موازات هم از کنارش رد شدند. لبۀ متخلخل سنگ‌ها از ماسه بیرون زده بود. گاه دو ماهی، گویی در مه غلیظ صبحگاهی، باله‌هایشان را به هم می‌مالیدند. فشار آب گوش‌هایش را کیپ کرده بود. سر از آب بیرون آورد. نفس‌نفس ‌زد . شوری آب را با دست کشیدن به چشم‌ها و صورت کک‌مکی‌اش پاک ‌کرد.

لاغرتر در عمق کم آب همان‌طور که نشسته بود فقط امواج را می‌دید که پرنفس بر سرش ویران می‌شدند. موهای حنایی‌اش از جلوی روسری سفید بیرون زده بود. مانتوی بنفشش از ذرات قهوه‌ای ماسه پر شده بود. بلند شد و ایستاد. امواج به عقب هلش می‌دادند. در قاب نگاهش دریا به آخر می‌رسید و آسمان آغاز می‌شد و آفتاب طلایی از شانۀ چپش زایش می‌کرد. جلوتر رفت . موجی بلندتر از خودش، او را در بر گرفت، بالا بردش، پایین آوردش . همۀ ماسه‌ها شسته شدند.

مرد که از پشت تکیه داده بود با کف دست‌ها به کاپوت فشار آورد و راست ایستاد. نور آفتاب تندتر شده بود. نگاهش را از روی پاهای برهنه برداشت، به‌خصوص پای چپ . در شن‌های لرزان قدم زد. یک پایش می‌لنگید. رسید به دو ستارة کوچک دریایی و رد پاهای مرغان ماهی‌خوار و طواف پریشانشان در دریا. دو مرغ بال‌های سفیدشان را برای شیرجه رفتن باز کردند و هنگام فرود، جمع کردند؛ دمی بعد سر از آب بیرون آوردند. از تکان سر و بال‌هایشان در شعاع نور، قطرات زرد و سرخ چکه می‌کرد. چیزی در منقار نداشتند. سمت نگاهش رفت آن‌طرف‌تر. دو کشتی پهن و بلند صیادی چینی به شکل کوسه، چون میخ، در وسط دریا فرو رفته بودند و این جا نزدیک کرانه، پیرمرد چفیه را پشت گوشش انداخت. صورت و ریش سفید بلندش پیدا شد . هنوز طناب سفید را که توری صید ماهی به آن وصل و آویزان بود و از شب قبل در آب انداخته بود ، خالی بیرون می‌کشید. جوان بر عرشۀ قایق، دست بر روی دست نشسته بود و پیرمرد را نگاه می‌کرد. چوب پنبۀ توری‌ها نارنجی بود.

مرد به کف دست‌هایش و نقش کبود طناب‌های کلفت در آن و از لای انگشتان دست به اثر زخم عمیق پشت پای چپش خیره شد. نور آفتاب چشم‌های عسلی مرد را سرخ کرده بود. بوی شرجی در هوا می‌تراوید. یک دستش را رها کرد و انگشتان دست دیگر را مشت کرد. با فشردن بیشتر گودی مشتی که بسته بود، روسری سرخ را از روی شن‌ها برداشت و در هوا پرتاب کرد. دوباره آن را گرفت و چند بار در هوا تکان داد. خروشید و صدای امواج و فریادش فقط در گوش های خودش پیچید. دخترها آمدند و رو به دریا ایستادند. آن که قدش بلندتر بود با نوک انگشت پا بر ماسه‌ها نوشت:       

                                                                       "DOOSET

DARAM"

مرد روسری سرخ را بر دوش انداخت و جلوی شانه‌ها آویخت و گردنش را به آن مالید. دست در جیب کرد و تلفن همراه را بیرون آورد. از جلوی پاهای آن‌ها خواست عکس بگیرد. آب شره می‌کرد از موهایی که تا پشت گردن دختر بلندتر روی هم چپه شده بود. مانتوهای خیس فراز و فرود تن شان را شیارشیار نشان می‌داد. لاغرتر گره روسری، سرآستین‌ها، پاچۀ شلوار و مانتواش را چلاند. بلندقدتر آب موهای سر و مانتو و شلوارش را با فشار دست خارج کرد. مرد ساکت بود. قطرات شرجی لای چروک پیشانی‌اش نشسته بود. پشت به دریا عکس گرفت. کادر دوربین قاب نگاهش بود و بالا و پایین کادر را نقش تایر ماشینی می‌بست.

دو پای سفید برهنه نگاه می‌کرد به دو واژه که در برابر چشمانش وارونه بودند.

و در چشمان دختر روسری سفید پیدا بود: دریا، آفتاب، آسمان.

 


ثبت نظرشما

خسته نباشید.از نظر بنده نام داستان مناسب نبود به دلیل اینکه داستان رو لو میداد.نام جذابی نبود،تعلیق نداشت.و مورد دیگر اینکه گره داستان مشخص نبود.مانع داستان و عاملی که مخاطب رو به اوج بکشاند در داستان دیده نمیشد.پیرنگ قوی نداشت .در داستان ما به دنبال همگام بودن توصیف و صحنه هستیم که به نظرم این داستان بیشتر صحنه بود.یک داستان خوب حاوی دیالوگ مناسب است که هم به جذابیت داستان کمک کند و هم چشم مخاطب خسته نشود که بنده دیالگوگ هم مشاهده نکردم موفق باشید

 درودها

زبان داستان با محتوا و  تم داستان هماهنگ می باشد. البته نام داستان بر خلاف عقیده ی  دوست عزیزمان چیزی را از داستان افشا نمیکند بلکه بسیار کلّیست. یک خواننده ی ضعیف دنبال تعلیق و دیالوگ میگردد در حالیکه برترین داستانهای جهان نه از لحاظ حوادث و دیالوگهای جنجالی بلکه از لحاظ سمبل ، تِم و زبان برترند. تِم، زبان و سمبل در داستان جنابعالی برجسته و اثرگزار میباشد. در ضمن روایت با زاویه دید نمایشی تا پایان ادامه دارد . راوی سوم شخص دانای کل محدود است که ورود به ذهن تعمدا نمی کند . و در مورد شخصیت ها مبنا را بر عدم فضاوت می گذارد ( قضاوت و حوادث اتفاقیه را بر عهده ی مخاطب می گذارد . ) از داستان استنباط ثابتی نمی شود بلکه در چرخه ای پر از ایهام و ابهام می گردد . به نظر می رسد حوادث در نگاه شخصیت ها نهفته است . و هر شخصی جهان را از دیدگاه خود می بیند . داستان با فضای بسته و بی روح یک کادر عکس شروع می شود اما با اتصال به دریا ماهیتی دیگر و دگرگونه پیدا می کند . حتی مرغان دریایی و کشتی ها نیز از یک مساله ی بغرنج خبر می دهند .

زبان داستان با محتوا و  تم داستان هماهنگ می باشد. البته نام داستان بر خلاف عقیده ی  دوست عزیزمان چیزی را از داستان افشا نمیکند بلکه بسیار کلّیست. یک خواننده ی ضعیف دنبال تعلیق و دیالوگ میگردد در حالیکه برترین داستانهای جهان نه از لحاظ حوادث و دیالوگهای جنجالی بلکه از لحاظ سمبل ، تِم و زبان برترند. تِم، زبان و سمبل در داستان جنابعالی برجسته و اثرگزار میباشد. در ضمن روایت با زاویه دید نمایشی تا پایان ادامه دارد . راوی سوم شخص دانای کل محدود است که ورود به ذهن تعمدا نمی کند . و در مورد شخصیت ها مبنا را بر عدم فضاوت می گذارد ( قضاوت و حوادث اتفاقیه را بر عهده ی مخاطب می گذارد . ) از داستان استنباط ثابتی نمی شود بلکه در چرخه ای پر از ایهام و ابهام می گردد . به نظر می رسد حوادث در نگاه شخصیت ها نهفته است . و هر شخصی جهان را از دیدگاه خود می بیند . داستان با فضای بسته و بی روح یک کادر عکس شروع می شود اما با اتصال به دریا ماهیتی دیگر و دگرگونه پیدا می کند . حتی مرغان دریایی و کشتی ها نیز از یک مساله ی بغرنج خبر می دهند .

سلام. داستان زیبایی بود. خلاقانه شروع شده بود. داستان با یک عکس شروع میشه و با عکس خاتمه پیدا می کنه. توصیفات زیبا و جان دار بودن . بدون اشاره مستقیم وضعیت اقتصادی مرد بیان شده بود. ارتباط پدر با دخترش با اوردن روسری قرمز و اینکه دختر  لاغر تر با مردی در ارتباط هست با اوردن دو تا ماهی نشان داده شده بود.نویسنده با جملات زیبا و روان چند دقیقه ای از زندگی یک خانواده را نشان داده بود که در بر دارنده حقایق بسیاری از جامعه کنونی ماست.