logo

اجتناب - ترانه خوشبخت - داستان پایان دوره سطح پایه

اجتناب - ترانه خوشبخت - داستان پایان دوره سطح پایه

اجتناب

ترانه خوشبخت

 

پرفسور تنها زندگی می‌کرد. آن قدری تنها زندگی کرده بود که عادتِ پیژامه پوشیدن از سرش بیافتد و پشت برهنه توی خانه‌اش بگردد. از تنهایی شکایتی نداشت. نمی‌دانست چون تنها زندگی کرده بود دیگر تحمل کسی را نداشت یا چون تنهایی را دوست داشت این نوع زندگی نصیبش شده بود. نه سر و همسری داشت و نه اولاد و نوه و نتیجه‌ای. البته همیشه هم این طور نبوده است. خودش روزگاری را یادش می‌آمد که در آغوش آن ساحرۀ دراز که سه تای خودش، قدش بود می‌خوابید. آن جهانگرد همیشه در سفر به خاطرش می‌آمد، که مدتی مهمانش بود و پرفسور شوخی و جدی انگل صدایش می‌کرد و او هیچ ناراحت نمی‌شد. خاطرش هم بود که چون صاحبخانه‌اش چشم دیدنش را نداشت، پرفسور ناچار عذرش را خواسته بود. خواهر ساحره به یادش می‌آمد که در نبودِ ساحره اصرار می‌کرد تا پرفسور برایش بخواند. پرفسور هم امتناع نمی‌کرد. حتی یک مرد تنهای خجالتی هم در برابر تقاضای شنیدن آوازش، «نه» نمی‌تواند بگوید. سالها بود که دیگر کسی را ندیده بود. به تنهایی خو گرفته بود. آوازهایش هم دیگر زمزمه‌هایی برای دل خودش بود.

 خوابش کم بود. صبح‌ها با صاحبخانه بیدار می‌شد. گاهی هم که صاحبخانه خواب می‌ماند، می‌فهمید. خودش بلند می‌شد و طبق عادت به سقف می‌کوبید تا او هم خواب نماند. این کار جز اندک ارتباط‌هایش با صاحبخانه بود.

 شب‌ها. شب‌ها گاهی می‌شد که اصلا نخوابد. پیری خواب را کم می‌کند. برای یک مرد تنها و کم‌خواب چه انتخاب‌هایی باقی می‌ماند؟ فلسفه، عرفان یا دیوانگی؟ و او پرفسور بود.

قد و قواره‌اش کوچک بود. قوز روی کمرش، گردنش را به جلو خم کرده بود. زیر گلویش و روی لایه‌های روی هم افتاده پوستِ چروکِ پُشتِ گردنش از سال‌ها پیش خال‌های قهوه‌ای‌رنگی در آمده بود. خال‌ها به مرور درشت‌تر شده بود و رنگ قهوه‌ای‌شان پریده بود و به سبز می‌زد. همان رنگ سبز هم در گذر زمان روشن و فسفری می‌شد و الان در این سال‌های اخیر یک سبزـ‌طلایی براق بود که وقتی همه جا تاریک بود می‌درخشید و نور می‌داد. کسی را نداشت که اگر داشت حتماً چقدر ذوق این دایره‌های درخشان عجیب را می‌کرد.

پرفسور رطوبت را دوست داشت. اعتقاد داشت که رطوبت استخوان‌هایش را نرم می‌کند. خانه‌اش را برای همین دوست داشت. فکر می‌کرد در هوای خشک هرگز نمی‌توانست این قدر دوام بیاورد. البته این دردِ مزمنِ پیچیده در مفاصل و استخوان‌ها را هیچ به رطوبت خانه و زندگی‌ش مرتبط نمی‌دید.

روال عادی زندگی برای پرفسور مهم بود. بیدار که می‌شد اول به اتاق حمامش می‌رفت. زیر باران آب، دوش می‌گرفت و توی آب‌های جمع شده‌ی کف لم می‌داد و دراز می‌کشید‍. دستش را زیر آب می‌زد و یک کف دست آب بیرون می‌آورد و پشت و توی گوش‌های پَت و پَهنش را می‌شست. یک مشت آبِ دیگر و زیر بغل‌ها را می‌سابید. یک کف دست آبِ دیگر و زیر چینِ شکمِ لاغرِ آویزانش را...

 بعد زمان صبحانه بود. پرفسور اگر از گرسنگی هم می‌مرد دست به پخت و پز نمی‌زد. صبر می‌کرد تا هرچه صاحبخانه تدارک ببیند و به طبقه‌ی پایین هم بفرستد. ملتفت بود کسی که خودش آشپزی نمی‌کند حق اعتراض و انتخاب هم ندارد. حتی اگر باشد یه لیوان چای شیرین یخ شده که البته کمتر پیش می‌آمد.

بعد از خوردن صبحانه گوش می‌داد و هر شصت تِپ تِپ صدای ساعتِ صاحب‌خانه را یک دقیقه حساب می‌کرد. پانزده دقیقه را می‌شمرد و زمان فعالیت مورد علاقه‌اش می‌رسید. پیاده‌رویِ آهسته و طولانی بر روی لوله‌های پهنِ حیاط عقبی. خودش اسمش را پیاده‌رویِ صبحگاهیِ بازکننده‌ی ذهن می‌گذاشت. چرا بر روی لوله‌ها؟ اگرچه هیچ وقت به روی صاحبخانه نیاورده بود، اما خوب می‌دانست این کارش گیر و گرفت‌های همیشگی لوله‌ها را آزاد می‌کند. یک جور تشکر غیرمستقیم برای صبحانه‌ و ناهارها. شام هم که هیچ کدام نمی‌خوردند. البته که محبت‌های دیگری هم داشت. لااقل چند ماهی یکبار می‌رفت سروقت تمیزکاری مجراهای باریک فاضلاب که می‌دانست صاحب‌خانه با آن قد و قواره‌ی بزرگش دستش به آنها نمی‌رسد. از لابه‌لای تأسیسات لوبیای بزرگ خودش را رد می‌کرد و جلو می‌رفت. یک سر لوله را باز می‌کرد؛ حجم گلوی گشادش را تا می‌توانست از هوا پر می‌کرد، دهانش را می‌گذاشت اول مجرای فاضلاب - بد دل نبود - و با همه‌ی قدرتش می‌دمید. هر تفاله و سنگ‌ریزه و خُرده غذایی هم که نشست یا گیر کرده بود از آن سر بیرون می‌زد. غیر از این کارها و چند کار جزیی دیگر وقتش به لم دادن و غور و تفکر می‌گذشت. روی تخت حرارتی‌ش دراز می‌کشید و به قدرت جاذبه سیاهچاله‌ها، خمیدگیِ فضا، تبدیل ماده به انرژی و انتقالش از کرمچاله‌ها و احتمال حیات بر خورشید می‌اندیشید. آن چه از زمان برایش باقی می‌ماند بدون اراده و اختیار به آواز و چهچهه و امان امان برای دل خودش می‌گذشت.

 

***

 

مرد از پله‌ها بالا می‌رفت. زن پشت سرش بود. صدای زن می‌آمد:

- برو منصور. اینجا نیست. یک طبقه بالاتره فکر کنم.

مرد توی پاگرد ایستاد. زن گفت:

- نایست منصور. دیر می شه.

و پنجه‌اش را توی کمر مرد گذاشت و هل داد.

مرد سرش را به سمت بالا گرفت و به راست کج کرد و به بالای راه پله‌ها نگاه کرد.

- دِ برو منصور. فِس فِس نکن.

مرد یک دستش را روی زانویش گذاشت و پای دیگرش را بلند کرد و روی اولین پلۀ بعد از پاگرد گذاشت. زن پشت سرش بود، حرف می‌زد:

- نمی دونی منصور... می‌گن چه دکتریه. بورد اختصاصی داره از خارج. رئیس هم هست توی هئیت‌ها داخل یه دانشگاهی. میگن مریض دور از جون تو جواب شده رو خوب می‌کنه. یه جنوب کشوره و این. از بوشهر و بندر و بهبهان بگیر تا همین جهرم و داراب و فسا. میان پیش این. برو بیایی داره. اگر آزیتا نبود که حالا نوبت گیر ما نمیومد. نوبت هاش یه ساله است. آزیتا محض من رو انداخته. تو بخدا نمی بینی داخلِ دوست و فامیل چقدر من رو می‌خوان.

مرد دستش را به دیوار گرفت. ایستاد و نفسی گرفت. زن کف دستانش را رو به بالا گرفت و به بالا نگاه کرد. گفت:

- بی فکر پیش، به امید خدا، ایشالا. مشکلت حل بشه... از خجالت آزیتا در میام. گل فروشی نبش کوچه آبجی نازی‌م هست... میاد یه گلدون‌های استوانه‌ای بلور میذاره؛ بعد زیرش خزه و سنگ‌ریزه‌های رنگی و اینجور چیزها میریزه. آبش میکنه. بعدش گل‌های رُز رنگی رو فرو می‌کنه توش. گل‌ها رو کامل می‌کنه تو آب، جایی‌ش بیرون آب نمی‌مونه ها. یعنی گل کامل میره زیر آب. دلت میره واسه‌ش. اینقدر شیکه که حد نداره. شیرینی‌های مامک هم خیلی طعم و مزه‌ی خونگی داره. میدونی مامک کدومه؟

مرد گفت:

- هوم.

- باقلوا میزنه اصلا نمی‌فهمی شیرینی بیرونه. می‌گیرم می‌چینم تو ظرف پیرکس. میرم خونه‌ش... بیا، کجا میری؟ همین جاست.

دوتا در کنارِ هم سمت چپِ راهروی طبقه بود. زن به پهلو شد و از کنار پیرزن و مردی که به کاغذی نگاه می‌کردند گذشت، در آستانه‌ی درِ سمت چپ ایستاد، برگشت و به منصور نگاه کرد. مرد جلو رفت. زن قدمی عقب نشست تا منصور داخل شود و منتظر ایستاد تا بنشیند. مرد اولین صندلی کنار در ورودی را انتخاب کرد و نشست. زن به سمت میز منشی رفت، صحبتی کرد و برگشت. به صورت شوهرش نگاه کرد. مرد نگاهش به گل‌های مصنوعی پشت سر منشی بود. زن کنارش نشست. گفت:

- منصور دست بردار. اخم و تخم چی رو می‌کنی؟ به ولله خودت باید عاجز می‌شدی. نه من ورت دارم بیارم.

مرد بلند شد. زن گفت؟

- کجا؟

- میرم پایین یه نخ سیگار بکشم.

- بشین منصور. خدا شاهده پات رو از این در بذاری بیرون دیگه باید قید من رو بزنی. می‌ذارمت خودت بمونی و حوضت و قناری‌هات.

مرد زانوهایش را خم کرد و نشست. زن خودش را صاف کرد و تکیه داد. به منشی نگاه کرد. گفت:

- فکر کنم بِلوند به من هم بیاد. تعجب می‌کنم خودت خسته نشدی... مکثی کرد و گفت: روشن کنم موهام رو بنظرت؟

بعد بلند شد و به سمت میز منشی رفت. مرد سر پنجه‌ی پاهایش را روی زمین فشار داد. دستش را بالا برد و دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کرد. نفس کشید. نفس‌هایش بریده بود و عمیق نمی‌شد. دستش را روی جیب پیراهنش گذاشت و پاکت سیگارش را فشرد. سرش را بلند کرد و به اطراف چرخاند. گفت:

- سَلی!

زن با منشی حرف می زد.

- سَلی!

مرد بلند شد و پشت سر زنش رفت، گفت:

- سلی توالت کجاست؟

منشی کاغذ را دست زن داد و گفت:

- برید پشت در. بعدش نوبت شماست.

لای در اتاق دکتر باز شد و دو زن بیرون آمدند. زنش در را نگاه داشت تا بسته نشود. منصور داخل شد. زن پشت سرش آمد.

زن روبروی میز دکتر ایستاد و شروع کرد:

-  دکتر من دخترخاله‌ی آزیتا خانمم. خانمِ آقای قاسم پور. عروسِ آبجی‌خانم‌تون. بخدا یک دنیا ممنونم. آزیتا جان همیشه گفتن دستتون شفاست. منت گذاشتید بخدا نوبت دادید.

دکتر صندلی کنارش را تعارف کرد، گفت:

- بفرمایید...

زن به منصور گفت:

- بشین.

منصور نشست. بوی ادکلن دکتر رفت توی دماغش. زن کاغذ و دفترچه را روی میز دکتر گذاشت، گفت:

-  مشکلِ ایشون هست دکتر.

مکث کرد و ادامه داد:

- به خدا هر جور پرهیز غذایی که بگید دادمش. البته خودش رعایت نمی‌کنه ولی خودم حواسم هست. خیلی تغذیه‌ش رو کنترل می‌کنم. جوشونده و دوای عطاری و دمنوش هم تا دلتون بخواد. ولی انگار نه انگار...

دکتر دفترچه را برداشت و برگ زد. گفت:

- خوبی پدرجان؟ مشکلت چیه؟

منصور گفت:

- سلامت باشی. خوبم خدا رو شکر.

زن دنباله را گرفت، گفت:

-  دکتر، خودش که الحمدرلا. اهمیتی نمیده. من و بچه ها تو عتابه‌ایم. وقت و بی‌وقت. تو آسانسور، تو مهمونی، وسط مجلس خواستگاری. بخدا من خجالت زده می‌شم. سر و صدای شکمش و قار و قورش انگار ساز و ناقاره. من هی عرق می‌ریزم. میگن زنش نمی‌فهمه لابد... انگار تو کُمِش عروسیه...

دکتر قسمت هایی از شکم منصور را با دو انگشت فشار می‌داد. پرسید:

- درد داره پدرجان؟

منصور سرش را رو به بالا تکان داد. گفت:

- نه.

زن حرف می‌زد:

- آزیتا گفته که شما... مشکلش چیه یعنی. خوب میشه؟

دکتر دست از معاینه برداشت. دفترچه را برداشت و شروع به نوشتن کرد. گفت:

- چیز مهمی نیست. فعلاً اندسکوپی و سونو لازم ندارید. یک مقدار کولیک و ورمه. اهل دود و الکل که نیستی پدرجان؟

زن گفت:

- پوف.

منصور گفت:

- من شصت سالم هم نیست‌ها. پدرجان پدرجان راه انداختی.

دکتر زیر خنده زد، گفت:

- حاجی روی سن هم حساس هستیدها. حق با شماست. بگم برادر جان خوبه؟

منصور گفت:

- حاجی باباته.

زن نهیب زد:

- منصور...

خنده ی دکتر بلندتر شد. گفت:

- خوب سر شوخی دارن‌ها. بگم جناب خوبه؟ دفترچه را دست منصور داد، به طرفش خم شد و دستش را روی آستین ساعد منصور گذاشت و ادامه داد: از ما به دل نگیری قربان. سه ماه رژیم سبزیجات خام و میوه و حبوبات داری. الکل و سیگار هم تا جایی که بتونی کم می‌کنی. غذای آبکی هم نخور. چایی و قهوه و نسکافه هم همین طور. دفترچه را برداشت و به سمت منصور گرفت: داروهات رو هم میخوری. سه ماه دیگه میای چکت کنم. خیالت راحت. هیولا هم تو شکمت باشه می‌کشیمش. و خندید.

منصور دستش را بلند کرد و زد زیر دفترچه. دفترچه از دست دکتر در آمد و افتاد. منصور بلند شد. به سمت زنش برگشت:

- سَلی هر کار می‌خوای بکن. برو. پانی و کتی و بچه هات رو هم وردار ببر. فقط جَک و جوونورهای تو حیوونن؟ یا منم همراش می‌کشی یا من قورباغه‌م رو نمی‌کشم.

به سمت در رفت. درِ نیمه باز را گشود و بیرون رفت. دکتر به زن نگاه کرد. دهان زن نیمه باز بود. دکتر گفت:

- پیش دکتر اعصاب هم بردیدش؟


ثبت نظرشما

باسلام 
روایت جالب و دلپذیری است از انسانی مسخ شده و از خود بیگانه . 
سه برداشت ازش میشه کرد . برداشت یک ، پیکره ی ظاهری داستانه که بی ارتباط با هم نشان می دهند .
برداشت دو و سه که دو برداشت متفاوتند . در نتیجه حوادث متفاوت از دلش بیرون میاد که یکی نزدیک و دیگری برداشت دور از ذهنه . 
چند پیشنهاد دارم : جمله ی روایت اگر اینگونه شروع بشه بهتره : او تنها زندگی می کرد من اسمش را می گذارم پرفسور ( تا پرفسور بودنش برطرف بشه ) 
کلمات فلسفه و عرفان به بخش دوم روایت ( که در اصل بخش اوله ) محول بشه در این بخش از همون کلمه دیوانه و معادل هنرش ( مثلن ترمپت زنی یا آوازه خوانی ) استفاده بشه . 
در بخش دوم خیلی از حرفای زن بی ربطه و اضافه . به امید آثار بهتر براتون آرزوی موفقیت می کنم