logo

لنگه ملکی سیاه گالش - شهربانو امیری - داستان پایان دوره سطح پایه

لنگه ملکی سیاه گالش - شهربانو امیری - داستان پایان دوره سطح پایه

لنگه ملکی سیاه گالش

شهربانو امیری

 

ازوقتی که شوهرو دخترم با سیاه گالش به مسافرت رفتند من هم به منزل خواهر شوهرم رفتم. زن مهربانی بود. زیرزمین خانه اش را به من داد و من آن جا زندگی خوب و راحتی داشتم.

جای شما خالی جای دنج وزیبایی بود.

یک خانۀ زیبا با چند زیرزمین وچند بالاخانه مثل امارت اشراف زاده ها. وسط حیاط یک باغ زیبای انار و پشت آن آب انبار و زمینی برای شالی کاری. خواهر شوهرم زن ثروتمندی بود و من به او افتخار می کردم و بسیار دوستش داشتم. دودختر پنج سالۀ زیبا هم داشت. آیناز وطناز. نمی دانید چه قدر شیرین و دوست داشتنی بودند. آیناز مرا به یاد دختر از دست رفته ام می انداخت...

شب ها به اتاق دوقلوها - آیناز وطناز را می گویم – می رفتم وبرای شان قصه می گفتم.

چند وقت پیش سیاگالش پیش من آمد. نمی دانم نمی دانم از کجا فهمیده بود که من به این جا آمده ام ولی خب کاری از دستم بر نمی آمد.  با او دوست شدم. شب ها موهای سفیدش را شانه می زدم. می بافتم و بعد رختخوابش را  پهن می کردم  و می خوابید.

روزهای اولی که آمده بود وقتی که با او تنها می شدم می ترسیدم. آخر تا  آن موقع موجودی که به جای بینی یک چشم داشته باشد که مثل کاسۀ خون می ماند و فقط یک لب سیاه و بزرگ زیر آن، ندیده بودم. قول می دهم اگر شما هم بودید می ترسیدید. صورت سفیدش گاهی قرمز می شد وگاهی هم رگ های سیاه و ورقلمبیده ای از آن بیرون می زد.

از وقتی که شوهر و دخترم به همراه سیاه گالش به مسافرت رفتند تنها ماندم. برای همین به این جا آمده.  خوشحال بودم. همراه و دوست خوبی بود.

بازی با دخترها، دوقلوها را می گویم آیناز وطناز، عالمی داشت... طناز مرا به یاد دختر از دست رفته ام می انداخت. اتاق شان را خیلی دوست داشتم و مثل دسته گلش می کردم.

نگفتم؛ خداییش خواهر شوهرم زن خوش سلیقه ای بود. اتاق بچه ها قشنگ بود. بزرگ با دیوارهایی به رنگ آبی آسمانی وپرده های نخی سفید با نقش های ماه و ستاره. دور پرده هم با تور سفید چین دوزی کرده بود.  دو تا کمد و تختخواب صورتی که با هم ست شده بودند... بالای تخت به شکل سلطنتی که زیر آن ها هم یک گل سفید جاساز کرده بودند و وسط پایین تخت هم یک آینه به شکل قلب چسبانده بودند. توی بوفۀ کمدها هم با چند عروسک ریز و درشت و چند گربه وخرس پشمالو و یک قطار بازی تزیین شده بود و وسط دو تخت  یک تخته قالی زیبا به رنگ دیوارهای اتاق که یک خرس پاندا میانش خوابیده بود.

بیشتر وقت ها دخترها، دوقلوها را می گویم آیناز و طناز، اسباب بازی های شان را وسط اتاق پهن می کردند . گاهی بازی گاهی هم باهم دعوای شان می شد، بعضی وقت ها هم صدای خنده شان تا دم در امارت می رفت. اکثر شب ها را تا ساعت ده با بچه ها می گذراندم و برای آن ها قصه های سیاه گالش را تعریف می کردم. بعد هم که خواب شان می برد آن ها را می بوسیدم و به زیرزمین برمی گشتم.

سیاه گالش زن مهربانی بود. روزهای اول از او می ترسیدم. حالا که فکر می کنم او مرا از تنهایی بیرون آورده بود و روزگار خوبی داشتم. در کارها هم کمکم می کرد. شب ها با هم شام می خوردیم ومن همان جا برایش رختخواب پهن می کردم و می خوابید.

نگفتم؛ زیرزمین جای دنج و راحتی بود. یک تختخواب فنری با یک تشک کوچک ابری و یک پتوی خاکستری که رو اندازم بود سمت چپ اتاق و وسایلم را سمت راست گذاشته بودم وجلوی آن ها یک پردۀ خاکستری با گل های سرخ کشیده بودم. البته یک موکت قرمز هم کف اتاق بود و دو تاقچۀ بزرگ هم داشت که داخل یکی سماور نفتی و سینی استکان و نعلبکی و در دیگری عکس شوهر و دخترم و سیاه گالش را گذاشته بودم. دو چمدان هم داشتم که زیر تخت جاساز کرده بودم.

صبح ها ساعت پنج از خواب بیدار می شدم. سعی می کردم  سیاه گالش بیدار نشود وخودم به آب انبار می رفتم و مقداری آب برای شستشو و آشپزی می آوردم.

نمی دانید صبح ها وقتی می خواستم از لابه لای درخت های انار بگذرم و خودم را به آب انبار برسانم چه منظرۀ زیبایی بود. البته بعضی وقت ها  که سیاه گالش بیدار بود با من همراه می شد... آن موقع تمام اهالی منزل خواب بودند. ساعت هفت از خواب بیدار می شدند و هرکس ناشتایی می خورد ومی رفت سر کار خودش.

توی آب انبار جای تاریکی بود. وقتی به آن جا می رسیدم اول چراغ نفتی کوچکی که  در دهانۀ آن بود روشن می کردم و بعد داخل می شدم . بعضی وقت ها که سیاه گالش با من همراهی می کرد چراغ را برایم نگه می داشت که خدای نکرده داخل آب نیافتم یا به صندوق های انار کنار آب انبار برخورد نکنم وخدای نکرده آن ها روی سرم نریزند.

پختن غذا هم که لذت بخش بود. خدا را شکر من هر روز برای بیست کارگر سفره پهن می کردم. سهم خواهرشوهرم و شوهرش و دوقلوها، آیناز وطناز را می گویم، خودم می بردم به اتاق ناهار خوری. سهم خوبی هم به من می رسید که آن را به زیر زمین می بردم و با سیاه گالش می خوردیم . بعد از ظهرها هم همراه با دو کارگر داخل باغ انار صندوق های انار را پر می کردیم و دوقلوها، آیناز وطناز را می گویم، آن جا بازی می کردند.

سیاه گالش هم که به درخت گل سرخ علاقۀ خاصی داشت، کنار آن بازی می کرد. یا اناری گلچین می کرد و می خورد. بعضی وقت ها هم چای می خورد و همان جا دراز می کشید. من هم برای او پز می دادم و از خواهر شوهرم تعریف می کردم و او همان جا خوابش می برد. وقتی هم بیدار می شد به من کمک می کرد. در آن میان اگر وقتی بود، اناری دانه می کردم و برای دوقوها می بردم. آیناز وطناز را میگویم. و قصۀ شوهر و دخترم که با سیاه گالش  به مسافرت رفته بودند را تعریف می کردم. نمی دانید، نمی دانید چه قدر بچه ها را دوست دارم. بخصوص دوقلوهارا. آیناز وطناز را می گویم.

به دخترها گفته بودم که نزدیک درخت گل سرخ نروند تا آرامش سیاه گالش به هم نخورد. خودم هم مواظب بودم. وقت هایی که داخل باغ مشغول چیدن انار می شدم دخترها، آیناز وطناز را می گویم، باهم ورجه وورجه می کردند و این طرف و آن طرف می رفتند. من هم مواظب بودم که نزدیک درخت گل سرخ نروند.البته طناز دختر گوشه گیری بود و بیشتر  زیر سایۀ یک درخت انار روی زیراندازی می نشست و با گربۀ پشم آلویش بازی می کرد یا  برایش قصه می گفت. اسم هم برایش گذاشته بود، (کیتی). آیناز هم گل بازی می کرد و به  پاکنی درختان علاقۀ زیادی داشت. بیلچۀ کوچکی را برمی داشت و پای درختان را گود می کرد.  اگر یک کرم خاکی از زیرزمین بیرون می آمد و روی زمین وول می خورد، آیناز کلی با کرم ور می رفت و بعد هم آن را له می کرد و رویش خاک می ریخت.

یک شب خواهر شوهرم به اتاقم آمد و دستورداد تا حوض داخل باغ را تمیز و آمادۀ آب گیری کنم. صبح که شد قبل از همه بیدار شدم آب آوردم و دیواره های مرمری حوض را با یک گونی ساییدم و آب کشی کردم. آفتاب که زد کارگرها آمدند. یکی از آن ها صندوق های انار را می آورد روی سکوی سیمانی می گداشت و سه نفر دیگر دانه می کردند و داخل سطل های پلاستیکی سفید می ریختند. من و سیاه گالش هم چکمۀ سیاه پوشیدیم  و رفتیم داخل حوض.

نمی دانید، نمی دانید چه لذتی داشت.له کردن دانه های انار را می گویم. کف پای مان را به چپ و راست می چرخاندیم و با تمام وجود دانه ها را له می کردیم. به قول معروف شیره کش شان می کردیم. آب انارها از لولۀ سبز پلاستیکی که به حوض وصل بود توی دیگ مسی می ریخت.

کارم که تمام شد حوض را شستم. سری به دیگ رب ها زدم و به یک کارگر دستور دادم تا مواظب باشد خدای نکرده آتش پخش یا خاموش نشود یا آب انارها سر نروند. گفتم بروم و سری به درخت گل سرخم بزنم. باید تشنه باشد.کاش می شد به بچه ها هم سری بزنم. دوقلوها را می گویم آیناز و طناز.

بطری آبی را برداشتم و رفتم سراغ درخت گل سرخ. وقتی رسیدم آه از نهادم در آمد. عرق سرد روی پیشانی و پشتم نشست و همان جا روی زمین ولو شدم. وقتی به خودم آمدم روی تخت فنری درازکش افتاده بودم و خواهر شوهرم شربت قند به حلقم می ریخت.

پای درخت گود بود و ریشه هایش از زمین در آمده و شکسته بودند. درخت عزیزم هم خم شده بود و تمام گل های آن پژمرده بودند. چند گل پرپرشده هم اطرافش روی زمین افتاده بود. آخر کدام بی انصافی دلش آمده  بود این کار را بکند.

چند روزی عزاداری کردم و دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. فقط روی تخت دراز می کشیدم و به درخت زیبایم فکر می کردم. سیاه گالش هم به من دلداری می داد ولی دلم آرام نمی شد. نه آب و غذایی می خوردم و نه جایی می رفتم. خواهر شوهرم همراه با دوقلوها، آیناز و طناز را می گویم، به زیر زمین می آمدند و به من دلداری می دادند. غذا هم می آوردند ولی  میل نداشتم.

نگفتم؛ مشکل دیگری هم  داشتم.  سیاه گالش شب ها خواب گردی می کرد. بعضی وقت ها ملحفۀ روی پتو را باز می کرد و  آن را دور خودش می پیچید تا سرمانخورد. نمی دانم، نمی دانم کجا می روفت و چه می کرد. نمی دانم...

بعضی وقت ها که از سر و صدای دوقلوها از خواب بیدار می شدم دلم برای شان می سوخت. دلم پر می کشید که به اتاق شان بروم و برای شان قصه بگویم اما می ترسیدم  کسی داخل اتاق باشد و مرا ببیند. آخر من بچه ها را خیلی دوست دارم. بخصوص دوقلوها را. آیناز و طناز را می گویم.

چند وقت بود گیوۀ سیاهی توی لانۀ مرغ ها پیدا شده بود که تویش پر از خون بود و دو تا از مرغ ها هم گم شده بودند. باید برای سیاه گالش گیوۀ تازه ای می بافتم که ناراحت نباشد.

بافتن گیوه سه روز طول کشید. تمام که شد از زیرزمین خارج شدم و بعد از مدت ها رفتم داخل باغ انار کنار جنازۀ گل سرخم نشستم و کلی گریه کردم. آن موقع دیگر درخت خشک خشک شده بود. خواهر شوهرم دلش سوخت و آمد و گفت عزاداری را بس کنم و دیگر خودم را اذیت نکنم. و قول داد قول داد به شوهرش بگوید تا برایم  قلمۀ گل سرخ بخرد و بیاورد و همین جا بکارد. گفت دو سال نشده گل می دهد و تو دوباره خوشحال می شوی. گفت فردا شب عروسی پسر مشتی غضنفر هست و گفتم تو هم بیایی شاید حال و هوایت عوض شود.

نمی دانست، نمی دانست  این گل با گل های دیگر فرق داشت. با این همه خوشحال شدم و برگشتم زیرزمین تا برای فردا آماده شوم. چی از این بهتر، خدا راشکر ، خدا را شکر...

آن شب باهمه طولانی بودنش صبح شد. ناشتایی خوردم و رنگ و روغنی زدم تا رنگ و رویم باز شود. بعد هم لباس پولک دارم را از چمدان بیرون کشیدم و دو دستمال قشقایی هم داشتم که آن ها را پر شال کمرم زدم و از پله ها رفتم بالا. چند دقیقه ای منتظر ماندم تا خواهر شوهرم و شوهرش و بچه ها، دوقلوها را می گویم آیناز و طناز، آمدند. تا خانۀ مشتی غضنفر فقط دوتا مزرعه فاصله بود. من و بچه ها عقب ماشین نشستیم وخواهر شوهرم جلو. نمی دانم با آن همه دارایی چه می کردند که دست از سر آن پیکان قراضه برنمی داشتند.

وقتی رسیدیم، در آهنی زنگ زدۀ حیاط چهارتاق بود، اول بچه ها و بعد من و خواهر شوهرم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل حیاط. زن ها با لباس های رنگارنگ حلقه زده بودند و می رقصیدند. از میان دایرۀ آن ها حیاط گلی را رد کردیم و به سکوی سیمانی جلو ساختمان رسیدیم. آن جا مطرب ها بساط پهن کرده بودند. گوشۀ راست حیاط چندتا درخت سیب ترش بود که پشت آن ها آشپز و چندتا خانم آتشی به راه انداخته بودند که بیا و ببین. دود سیاهی هم اطرف شان پیچیده بود. چهارتا دیگ  مسی دود گرفته هم بود. مطرب ها هم خوب مجلس را به دست گرفته بودند. جای شما خالی چند سکه هم نصیب من شد. باید از لباس پولک دارم برای عروسی های بعدی نگهداری کنم. دوقلوها، آیناز وطناز را می گویم، تور سفید پوشیده بودند و کنار من می رقصیدند. بعد از ناهار عروس را آوردند و هرکس رفت سر زندگی خودش. فقط من ماندم تا کمک کنم. آن شب تا حدود دو آن جا بودم به خانه که برگشتم، مستقیم رفتم زیرزمین. خیلی دلم می خواست به بچه ها هم سری بزنم ولی دیگر دیر شده بود. امیدوار بودم خوب بخوابند وخواب های خوبی ببینند. سیاه گالش هم خوابیده بود. سعی کردم سروصدا نکنم تا بیدار نشود. ازبس خسته بودم زود خوابم برد.

باور بفرمایید هنوز یک ساعت نشده بود خوابیده بودم که از صدای جیغ خواهرشوهرم بیدار شدم. سراسیمه خودم را از پله ها بالا کشیدم و به اتاق بچه ها رفتم. یک لنگه از ملکی سیاه گالش پر از خون داخل رختخواب آیناز بود ولی اثری از خودش نبود.

گفته بودم نزدیک درخت گل سرخ نرود...


ثبت نظرشما