logo

ویرانی - الهام فردویی - داستان پایان دوره سطح پایه

ویرانی - الهام فردویی - داستان پایان دوره سطح پایه

ویرانی

الهام فردویی

 

 از جلوی دفتر پرستاری دور شد و گفت: «بگو زودتر کاراشو تموم کنن از این جا بریم».

     حرفی نزدم، همیشه کارم این بود. اصلا برای همین من را همراهش فرستاده بودند. گفته بودند وقتی توانسته­ ای هشت سال در یک اتاق با کم ترین حرف کنارش کار کنی، بهترین کسی هستی که می توانی آرام­ش کنی. چاره ای هم نبود. کسی نبود یا نمی ­شناختیم که خبر دهیم بیاید و کنارش باشد. راهرو باریک بود و تاریک. از آن ­هایی که این سال­ها همیشه نفسش را می ­گرفت. دست می­ گذاشت روی سینه­ اش، دو سه بار نیم ­نفسی می­ کشید تا نفس عمیقش بیاید، بعد هم پی پنجره ­ای می­ گشت. خواستم از راهرو بیاورمش بیرون سمت حیاط تا از اتاق دور شود. دستم را کنار زد و رفت توی اتاق و روی تخت نشست. نگاهی به اتاق انداختم. دو تخت دیگر هم بود اما خالی بودند. تخت فاصله کمی با پنجره داشت. رویش به حیاط بود شاید از قصد رو کرده بود به پنجره و زل زده بود به حیاط­ خلوت پر از درخت. گفته بودند نیم ساعتی بیشتر طول نمی­ کشد.

« بلاخره یه روز حرف نزد. عجیب بود برام. اولش فک کردم یادش اومده، ولی یادش نیومده بود. تازه داشت همون چیزایی که بهش عادت کرده بودم هم از یادش می­ رفت. هوا ابری بود مث امروز. اما نه مث امروز. آشوب بود. آسمون سیاه شده بود. باد انگار می ­خواست همه چیز رو از جا بکنه و ببره. لهجه­ ش هم برگشته بود به وقتایی که خود خودش بود. کمتر دیده بودم این­ جوری حرف بزنه. مثل وقتایی که یکی می­ مرد. ریز­مویه می­ کرد و می­ خوند: عزیزوم زیر آواره...»

 خودش هم داشت بفهمی نفهمی مویه می­ کرد. خواستم بگویم من هم کمتر تو را این ­طور دیده­ ام. عادت داشتم ساکت باشی، سرت توی کار خودت باشد. آدمش نبودی که بی­ هوا شروع کنی به حرف زدن. آن روز هم که دیر آمدی و مثل مرده ها نشستی پشت میز و حتی کت سورمه ­ای­ ات را که همیشه قبل از نشستن به چوب لباسی آویزان می ­کردی درنیاوردی، بی ­هوا حرف نزدی. چند­باری منگنه­ کش را آرام و محکم فشار دادی و انداختی گوشۀ میز و چانه­ ات را مدام مالش می ­دادی. آن روز هم خودم پرسیدم که گفتی مجبور شدم بستری­ اش کنم. خواستم حتی حرف دیگری بزنم اما چیزی نگفتم. هنر من همیشه این بود که ساکت باشم و چیزی نپرسم.

    از روی تخت بلند شد. دو سه قدمی کنار پنجره می ­رفت و برمی­ گشت. کاری به من نداشت. نگاهم نمی­ کرد و مثل این که با خودش حرف می ­زد.

«آخرش باید این­ جوری می ­شد. ولی آخه تقصیر من نبود. نباید میاوردمش این جا. چاره چی بود؟ من پسرش بودم اما نمی­ دید. هر بار یکی اسمم رو جلوش می­ گفت شروع می­ کرد. هر روز خدا باید توضیح می ­دادم که من همون بچه ­ام که خیال می­ کنه زیر آوار مونده. یهو شروع می­ کرد شیون کردن که منم یه بچه داشتم هم اسم تو بوده. چطور پس این اسم لعنتی از یادش نمی­ رفت»

ساکت بودم. از این که با حرف به بقیه دلداری بدهد، بدش می­ آمد. همین باعث شد فکر کنم اگر دلداری­ اش دهم حالش بدتر شود.  

« مگه آدم چقدر جون داره هر روز منتظر بمونه یکی زنگ بزنه. ولی همیشه زنگ می ­زدن. منم تو همۀ این روزا عذاب کشیدم. شماره تلفن نوشته بودم. به دستاش هم بود. چکار باید می­ کردم؟ حتی وقت حمام نمی­ ذاشت درش بیارم. چرا قبلا با لهجۀ خودش حرف نمی ­زد اگه راحت ­تر بود؟ "هوا بود، آفتُو بود، مث حالا، روز زمستون، که سینه دیوار بشینی رو به آفتُو. چشاتُ بزنه. اگه خونه آتیش گرفته بود می ­تونستُم خودُم  برم بیارُمش. تهش این بود که می ­سوختُم. ولی دست تنها، با این همه آوار..." غش که کرده بوده پدرم می­رسه. صدبار شنیدم این رو، برای همین می­ دونم این ­جوری نبوده که نرسه. چرا همه ­ش می گفتی زاهد نبود. اگه بود می ­تونست درش بیاره، میون آجر و خاک و الوار شکسته».

توی کشوی کمد کوچک و چرخ­دار کنار تخت یک کیسه پلاستیکی مچاله بود، یکی دو دست لباسی را که توی کمد بود برداشتم، نه تسبیح و جانماز بود نه قرآن و مفاتیح. فقط یک برس مو و مسواک و خمیردندانی که از جلدشان درنیامده بود. دمپایی زنانه روی چهارپایۀ کوتاه و فلزی کنار تخت هم حتما به درد نفر بعدی می ­خورد. لبۀ تخت پشت به پشت او نشستم. حواسم به صداهای راهرو بود که اگر صدای مان کردند بشنوم و صدایش را بریده بریده می­ شنیدم. پاهایش را روی صندلی سفید پلاستیکی کنار تخت گذاشت و دست هایش را دور زانوهایش حلقه کرد.

«تقصیر من نبود که آخرش به این­ جا کشید، چیزی هم تقصیر اون نبوده. آدم مگه بچه رو با خودش همه جا می ­بره، سرد بوده، زمستون بوده. همۀ فصل سرما می­ گفت و می­ گفت: "جایی نرفتُم. تا لب حوض که دستامُ بشورُم. سرما دسّا رو سِر می­ کنه می ­دونی؟ کاش آوُرده بودُمش بیرون، تقصیر مُو نبود آدم بچۀ خوابُ  که نمی ­زنه زیر بغل بره ظرف بوشوره" حالا گیریم چونه ام هم زخم برداشت. گیریم نفسم هم از جاهای تاریک و تنگ بگیره، ولی زنده موندم. وقتی ساکت شد فهمیدم یه چیزی عوض شده ولی نمی ­دونستم چی. هنوزم نمی­ دونم. آدم یه جایی کم می آره دیگه. می دونی هر شب چندبار درا رو چک کنی قفل باشن چه­ جوریه؟ یا شده بند ببندی به کمر خودت و یکی دیگه توی خواب؟ نشده دیگه. نشده. هر روز یکی می آد رو این تخت می ­خوابه و از صبح زل می ­زنه به این باغ. کاری هم نمی­ شه کرد. یه روز هم ما مثل خودشون منتظر مرگ می ­شیم.  نمی ­دونستم این جوری می شه که. چند روز ساعت ملاقات می ­تونی بیای این جا با خودت حرف بزنی؟ اون مادر تو باشه، تو برای اون پسر نیستی. تو خاطرۀ اون هیچی نیستی. ساکت که شد شک کردم شاید خودشو هم نمی ­شناسه. نمی ­دونم چی می شه که آدم خودشو ول می ­کنه تو مصیبت و بعد سی سال همۀ زندگیش می شه چند ساعت که بچه ش مونده زیر آوار. کاش دم آخری یادش اومده باشه من رو...».

از حرف­ هایش چیزی نمی ­فهمیدم. دلم می­ خواست مثل همه گریه و ناله کند تا بتوانم دلداری­اش دهم. مثل همیشه که برای بقیه کارم همین بود. بعد یک گوشه بنشیند تا کارهای اداری تمام شود. و دست آخر یک تاج گل سفارش بدهم و تمام. بیشتر از این بلد نبودم.

«آدم از کجا باید بدونه چی راسته چی دروغ؟ شایدم زاهد بوده که یه عمر قصۀ دروغ گفته. شایدم یه مادری یه جا زیر آوار مونده. توی اون شلوغی می ­شده یه بچه مادرمرده رو برداشت و از شهر رفت. خیلیا پیدا نشدن و سنگ قبر براشون گذاشتن. چرا تا بابام زنده بود هیچی نمی­ گفت؟ وقتی مُرد تازه شروع کرد به گفتن قصۀ آوار... چه اهمیتی داره که چی راسته و چی دروغ. دیگه زاهد خیلی وقته مرده که بشه چیزی فهمید».

از راهرو صدای مان کردند، نشنید یا از جا بلند نشد. زل زده بود به درخت ­های لخت حیاط. چراغ مهتابی­ های راهرو روشن شده بود. با پلاستیک زرد و سبک توی دست­هایم فرم را تحویل گرفتم.

پرستار گفت: «سمت چپ خروجی اصلی. تابلو داره.»

 تصورم از اتاقک­ های یخ ­زدۀ توی دیوار با ندیدن­ شان برجا ماند، از پنجرۀ کوچکی فرم را تحویل دادم. مامور ثبت، فرم را که گرفت. یک ساعت مچی که به جای عقربه و عدد شماره موبایل وسط دایره ­اش نوشته شده بود به دستم داد. گاهی که دیر می­ کرد از تلفن اداره شماره ­اش را گرفته بودم. ساعت را توی جیبم گذاشتم تا بعد سر فرصت که یادش افتاد تحویلش بدهم. باید چند تلفن می­ زدم. اول از همه به شماره­ ای که روی کاغذ بالای پنجره نوشته شده بود.


ثبت نظرشما

عالی بود موفق باشین