logo

مرگ ماهی - نرجس امینی- داستان پایان دوره سطح پایه

مرگ ماهی - نرجس امینی- داستان پایان دوره سطح پایه

مرگ ماهی

نرجس امینی

 

ساعت هشت شب است.من و مادرم توی خانه تنها هستیم.من توی اتاق نشسته ام و مادرم توی هال است.پدرم با ما زندگی نمی کند چون نه سال پیش مرد.

همین الان برادرم با دو تا ساندویچ از مسافرکشی برگشت و شروع کرد به داد زدن سر مادرم.

-فقط یه پولی باشه خرج کنیم. قسط چه جور بدیم؟ خدا می دونه. بدهی چه جور بدیم؟ خدا می دونه. اصلا فکر هم نمی کنین بهش. بیا... من معذرت می خوام.

-نمی خوام.

-مرگ من بیا بخور.

-طلا هم این جا باشه من دیگه دست بهش نمی زنم.

-گه خوردم. عامو تو که می دونی من یه آدم دیوونه ای هستم.

-برای همه سالمی، برای من دیوونه هستی.

-ماهی...؟ ماهی نیستش؟ عامو می گم گه خوردم.

-صدا نده.

-گه خوردم.

-نکن دست نزن.

-بریزمش دور؟

-نه خیر.

-خب پس بخور. بذار بدمش پس.

-یه خرده اخلاقت درست کن.

-گه خوردم خب. من می گم توی این موقعیت شام بیرون نخوریم.همین سی هزار تومن شده.

-من که گفتم نگیر.خودت دوباره قرقر زنگ زدی.

-عامو من یه آدم دیوونه ای هستم.می بری بخوابونیم؟

-تو خودت دو سه بار زنگ نزدی؟ بعد هم میای لندش رو به جون من می دی؟

-خب گه خوردم.گه خوردم. ماهی خانم...؟ ماهی خانم از فردا به مدت ده روز کمکی مامانه.

-صدا نده.

-هر چی می خواین می گین بگیره. روزی دو ساعت تایم بگیر کمک مامان بکن ایشالله تا روزی ده تومن هم بهت بدم.خوبه؟ ده روز کمک مامان کن صد بگیر. باشه؟ باشه عشقم؟

جواب نمی دهم.

-نوکرتم. نوکر شکمت هم هستم. چند بهت بدم آشتی می کنی؟

-صدا نده اعصابم خرده... برو اون ور اعصابم خرده.صدا نده می زنم تو مغزت ها.

-همۀ پولم تموم شد.

پول هایش را می شمرد.

-صد و بیست؟ چرا انقدر کم...؟ گه خوردم. اگه نمی خورین ببرم بدمش کارگرای سر کوچه.

-ور نزن.

-خب چرا نمی خورین؟

-فقط برای مردم زرنگی؟

-برای مردم زرنگم؟ مامان گه خوردم تو رو خدا بیا چی بخور. ماهی پاشو بیا چی بخور. به قرآن می ریزمش سطل آشغالی اگه نخوردین.

-غلط می کنی.

-فکر بدهی ها دیوونم کرده.

-تو از اول دیوونه بودی.کاری به بدهی ها نداره.

-باشه من دیوونه بودم.

مادر می آید ساندویچش را برمی دارد.

-چی چیه؟ سوسیسه؟

-ها. خیلی خوشمزه ست... نصفش کن.

-اینا چی چیه؟

-چی چی چی چیه؟ کاهوه... ماهی پاشو بیا.

من هی مربع های خالی بالای کاغذ های دفترم را پر می کنم. هی پر می کنم...

***

دارم روی دیوار با سایۀ دست هایم اشکال خیالی می سازم که مادرم صدا می زند «ماهی بیا صبحونه.»

برادرم یک هو می زند زیر خنده. وقتی علت را می پرسم با دهان پر شروع می کند به تعریف کردن خاطرۀ دوران کودکی اش.

«یه بار کلاس چهارم ابتدایی بودم. یه بازی بود به اسم خرگوشی. خیلی باحال بود. من همه ش از مدرسه فرار می کردم. رفتم نشستم تو گیم نتی گفتم نیم ساعت خرگوشی. پول هم نداشتم. همین جور نشستم بازی کردم. دیگه آخرش می خواست ببنده. یه کم دست کردم تو جیبام پونصد تومن می شد، خیلی بود ها، اندازۀ پنجاه هزار تومن الان. نمی دونم چی چی گفتم، گفت کیفت رو بذار گرو. گفتم تو کیفم یه کتابیه. یه کتاب دینی بود گذاشتم گرو. دیگه هیچ وقت هم نرفتم بگیرمش. هر وقت هم از روبه رو مغازه ش رد می شدم، راهم رو کج می کردم.»

***

ساعت چهار و نیم بعد از ظهر است. من تویخانه تنها هستم. لباس های بیرون رفتنم را می پوشم. به آشپزخانه می روم و در یخچال را باز می کنم. به چیزهای توی یخچال نگاه می کنم؛چند تا گوجۀ کپک زده، یک لیوان آب نیم خورده، یک بادمجان، شربت سینه و یک پلاستیک خالی.

در یخچال را می بندم. شیر آب را باز می کنم و توی دستم آب می خورم. تا در هال می روم. برمی گردم و به خانه نگاهی می اندازم. چشمم می افتد به ماهی گلی عید پارسال روی اپن که خودش را از توی تنگ بیرون انداخته و تقلا می کند. آن قدر نگاهش می کنم تا جان می دهد. زیر لب می گویم «طفلکی» و از خانه بیرون می آیم.

وسط کوچه سوگند را می بینم که به سمتم می دود. «خاله مگه قرار نبود ساعت چهار بیای بیرون بریم قدم بزنیم؟ کلی وقت منتظرت وایسادم.» به سوگند می گویم «شاید فردا» و توی دلم می گویم «شاید هم هیچ وقت» و می روم.

توی پیاده رو مردی را می بینم که ته یک نان ساندویچی خشک را از توی آشغال های کنار خیابان پیدا می کند و با ولع در دهانش می گذارد. ترس را توی چشمانم می بیند و پشت ستون قایم می شود.

چند متر جلوتر یاکریمی را می بینم که توی پیاده رو دانه می خورد. می ایستم و تماشایش می کنم. مردی از دور به سمت پرنده می آید. نگرانم با نزدیک شدن مرد، پرنده بپرد و نتواند باقی غذایش را بخورد. از سمت دیگر زنی رد می شود و پرنده فرار می کند.

به ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان نگاه می کنم. از ظاهرش پیداست به تازگی رنگش زده اند. یادم می آید هفتۀ پیش رویش نوشته شده بود «کیر تو زندگی»

***

پشت یکی از مغازه های کفش فروشی می ایستم و به کفش ها نگاه می کنم. بعد به کفش خودم نگاه می کنم و پایم را از زمین بلند می کنم. چشمم می افتد به ته کفشم که دهن باز کرده و فوری پایم را زمین می گذارم. به اطرافم نگاه می کنم، خوشبختانه کسی حواسش به من نیست. چند متر جلوتر صدایی می گوید«خانم تو رو خدا یه جوراب ازم می خری؟» اهمیت نمی دهم.

سر خیابان می ایستم و سوار یک تاکسی می شوم.به رادیو تاکسی گوش می دهم. «هشدار مقامات ایرانی به اسراییل در پی حملات سوریه... هفده شهریور روز ننگ تو، هفده شهریور افتخار ما... هر شهید ما به خاک و خون تپیده... ای راه او جاودانه باد نام او نام او نام او رهنمای هر مجاهد است و می رسد به گوش خلق قهرمان پیام او پیام او... درود، درود، درود بر خمینی روح خدا... ای که پرپر کنی جوانه ها، می زنی آتش به خانه ها، می کشی خلق مسلم خدا تا که خود پر کنی خزانه ها... انقلاب درس همبستگی به همه داد. دغدغه های سطحی فراموش شد و یک هدف والا به جاش نشس. خبر ها سریع پخش می شد. خبر دستگیری بچه ها همه رو به تکاپو می انداخت... »

راننده می گوید بفرمایید و من پیاده می شوم. می پیچم توی یکی از کوچه ها. کمی دورتر از معتادهایی که آن جا هستند، روی زمین کنار دیوار می نشینم و چشم هایم را می بندم.


ثبت نظرشما

باریکلا، آفرین، برآووو

خلاصه، مختصر، مفید.

بیشتر از همه از صداقتش توی روایت خوشم اومد، همه چیز کاملا واقعی و بی پرده بود. بدون کمترین آرایه ادبی، ولی جذاب. هرچند از موضوع تلخی حرف میزد اما خشم و بی خیالی که توی لحن راوی بود طنز تلخی رو ایجاد کرد. من بعد از اتوبوس رنگ شده همه رو با خنده خوندم.

لااااااایک فراوان برای نظام راوی.

ببخشید خیلی نظر تخصصی نمیدم. چون من متخصص نیستم.

باسلام اگر از تحلیل ساختاری داستان و زبان و روایت بگذریم و نادیده بگیریم . ادبیات متین ، شایسته ی ادیب ایرانی است . بزرگان ادب نیز هر گاه از کلمات زشت می خواستند استفاده کنند از واژه های معادل یا سه نقطه استفاده می کردند . انشاالله در آثار دیگر جنابعالی شاهد سلامت واژه ها باشیم . تفاوت داستان های محاوره کوچه بازاری با دیالوگ  در داستان نویسی در همین استفاده ی به جا و مناسب کلمات آشکار می شود .