logo

زیارت - مریم رمضانی - داستان پایان دوره سطح پایه

زیارت - مریم رمضانی - داستان پایان دوره سطح پایه

زیارت

مریم رمضانی

 

صنوبر بقچه ای که پیچیده بود را گذاشت لای هیزم های جلوی در و توی تاریکی کوچه منتظر شد تا ماشین عمو طمراس از راه برسد. مهتاب روی خاک کوچه پهن شده بود. صنوبر توی تاریکی بود که چشم های ماشین را دید که نزدیک خانۀ بابا سلمان شد. ماشین جلوی در ایستاد و بابا و عموطمراس بیدون های شیر و روغن را تویش گذاشتند و سوار که شدند، صنوبر با پنجۀ پا حرکت کرد و از توی تاریکی رفت توی بار ماشین و پشت بیدون ها قایم شد.

ماشین از بین دیوارهای کاهگلی کوتاه و خانه ها می گذشت و روی ناصافی های جاده بالا و پایین می شد. روی بیدون ها را با پلاستیک و طناب محکم کرده بودند تا شیر از آن ها بیرون نریزد. ماشین بوی شیر تازه می داد. بوی دورچین کاهگلی روستا هم توی ماشین می آمد. تن چاق صنوبر خیس عرق شده بود و بوی زهم شیر حالش را به هم می زد. زیر ناخن هایش پر شده بود از کاه که امشب زودتر از همیشه برده بود به زیرین خانه و ریخته بود جلوی حیوان ها.

ماشین از در چوبی بزرگی که ورودی روستا بود می گذشت  و روی سنگ و کلوخ جاده که می رفت، صنوبر دستش را محکم زیر شکمش می گرفت تا روی چاله چوله ها تکان نخورد. گرد و خاک بود که توی هوا بلند می شد و می رفت توی حلق صنوبر و روی تنبون پرچینش می نشست.

با پاهای گوشتالویش یکی از بیدون ها را کنار زد و نور باریکی از بین آن ها روی صورتش افتاد. به زحمت توانست طاق باز بخوابد. ستاره ها را می دید که دنبال ماشین حرکت می کردند و مثل اشرفی های روی چارقدش برق می زدند و بعضی هاشان هم خاموش و روشن می شدند.

چشمش که به ماه کامل افتاد، دستش را روی پارچۀ سبزی که دور مچش بسته بود گذاشت و گفت « یا شاه چراغ نطلبیده دارم میام پابوست ضامن بچۀ تو کمم بشی و بلا از جونش دور کنی. تو را به غریبی برادرت نگهدار راهمون باش. منم تو شهر غریبم.»

لبش به ذکر و دعا بود که صدای آدمیزاد به گوشش خورد. آهسته بلند شد و نشست. دو تا چشم روشن از توی تاریکی، بیرون ماشین را نگاه کرد و صدای بابا سلمان را شنید  به مردی که پیاده بود گفت «همه رو بار کن خودتم برو بالا»  

دو تا چشم روشن ِ توی ماشین رفت پشت بیدون ها و خاموش شد. مرد چند حلب فلزی روغن قو را گذاشت توی ماشین و بعد خودش هم سوار شد و ماشین حرکت کرد. از توی حلب ها بوی میوۀ خشک می آمد. از توی آن طرفی اش هم بوی گوشت خشک شده می آمد.

دوتا چشم از پشت بیدون ها به مردی که کلاه سبز سوراخ سوراخ سرش بود نگاه می کرد که ناگهان ماشین رفت روی ناصافی و اشرفی های نقرۀ چارقد صنوبر به بیدون ها خورد و جیلینگ جیلینگ صدا کرد. مردی که کلاه سبز سوراخ سوراخ سرش بود گفت «کی اونجان؟» و تنش را کش داد طرف بیدون ها و دو تا چشم  روشن را دید که توی چشم هایش نگاه می کند. عقب رفت و تسبیح را محکم توی دستش فشار داد و گفت «یا بسم الله لا حول ولا قوة الا بلا علی العظیم» و فوت کرد طرف چشم ها و می خواست داد بزند که صنوبر بیرون آمد و گفت « نترس بابا جان منم مثل خودت مسافرم»

مرد گفت « از کدوم آبادی میای؟ مال این دور و ورایی؟ تا حالا ندیدمت . صنوبر گفت « از روستای کنار درۀ گاومیشی. روستای ما اسم نداره.»

نور ماه موهای روشن صنوبر که به حنایی می زد را روشن کرده بود. صنوبر هر از چند گاهی برمی گشت و از شیشۀ عقب ماشین کلۀ عموطمراس و بابا سلمان را نگاه می کرد که باهم پچ پچ می کردند و بین آن ها قاب قرآنی از آیینه آویزان بود.

ماشین از بین مزارع ذرت می گذشت و بوی خاک و علف توی ماشین می آمد و با بوی بز و میوه های خشک شده قاطی می شد. صنوبر از مردی که کلاه سبز سوراخ سوراخ سرش بود پرسید «تا حالا چند دفعه رفتی شهر؟» مرد گفت «زیاد. حسابش از دستم خارجه. به گمونم بیست باری می شه» صنوبر گفت « تماشاخونه هم دیدی؟»  مرد گفت «دیدم، خودم نخواستم برم. معصیت داره خدا قهرش می گیره. نعوذ بالله شنیدم زن های لخت و پتی تو تاریکی خودشون نشون غریبه ها می دن» صنوبر گفت «چه قدر راه تا شهر مونده؟»  مرد گفت «دوتای همین راهی که اومدیم، تا دم دمای طلوع خدا»

مرد گفت «نگاه کن داریم می رسیم چارچنار. نور فانوس ها رو  می بینی؟» صنوبر برگشت و دید که چشم های فانوس ها از توی تاریکی ماشین را نگاه می کنند. مرد دستش را کرد توی حلب روغن قو و مشتش را پر کرد از چیزهای خشک رنگ رنگی و گفت «بیا بگیر برای آذوقه  راهت» صنوبر آن ها را ریخت  گوشۀ چارقدش و گره زد.

 به نور فانوس ها که نزدیک شدند، مرد از ماشین که سرعتش کم شده بود پرید پایین و یک زن برقع پوش بچه بغل نزدیکش شد. مرد بچه را بغل کرد و بو کرد. موهای بچه رنگ چشم فانوس ها بود. مرد بچه را به زن داد و بچه به زن چسبید و با هم به طرف ماشین آمدند. مرد حلب ها را از ماشین پایین برد و گذاشت کنار در چوبی  و بعد از توی شلوار نخودی رنگش چند سکه داد به عمو طمراس. دوتا چشم سبز کوچک از توی بغل زن برگشت و صنوبر را نگاه کرد. مردی که کلاه سبز سوراخ سوراخ سرش بود برای بچه تسبیح را توی هوا تکان تکان  داد. مرد با عموطمراس و باباسلمان دست داد و خداحافظی کرد. ماشین حرکت کرد و از چشم های کنار در چوبی دور شد.

از شدت تشنگی و خستگی، تکان های بچه توی شکم صنوبر قوت گرفته بود. با زحمت توانست طناب یکی از بیدون ها را باز کند تا کمی شیر بخورد. بوی کره ای که روی شیر بسته بود حالش را به هم زد، سرش گیج رفت و سنگینی هیکلش را روی بیدون انداخت. بیدون از زیر هیکلش در رفت و کف ماشین یله شد و هر چه تویش بود ریخت کف ماشین. صنوبر با ترس برگشت و به اتاقک ماشین نگاه کرد و کلاه قهوه ای باباسلمان را دید که به شیشه پشت سرش چسبیده بود. بافت دامنش توی شیر جمع شده بود و شیر ازآن چکه می کرد. بقچه اش را باز کرد و چشمش که به خمیر خیس خوردۀ نان توی شیر افتاد، حالش به هم خورد. چشمش که باز شد شیر و استفراغ توی هم قل می خورد. با دیدن آن، معده اش ته مانده  آشی که غروب خورده بود را پس زد. بی حال شد و با صورت توی استفراغ افتاد.

چشمش که باز شدۀ هوا روشن شده بود. کلۀ عموطمراس و باباسلمان را دید که بالای سرش ایستاده بودند و عمو با گیوه های گلی ، روی بازوهای صنوبر که  دراز به دراز کف ماشین افتاده بود را فشار می داد و می گفت « زن ببین این لکنته رو به چه گندی کشوندی، یکی نیست بگه آخه زن جماعت رو چه به شهر اومدن شماها پشه هم تو دهنتون چال نمی کنه بعد هوایی شهر می شین که چی؟ یالا تن لشه ت رو بنداز پایین ببینم چه طوری گندت از ماشین پاک کنم»

صنوبر تمام وزنش را روی دستش انداخت و کف ماشین نشست. به چشم هایی نگاه کرد که از شیار در توی ماشین را نگاه می کرد.  بابایش توی سر خودش می زد که «من یه زن آبستن رو توی شهر غریب کدوم قبرستونی ور دارم ببرم .خدا ذلیلت کنه زن خیر نبینی که همیشه باعث دردسری. بعد این شونزده سال با نذر و نیاز بچه ت شده، البته اگه دیگه تا حالا بچه ای هم مونده باشه.» عموطمراس بازوی صنوبر را گرفت و هل داد و گفت « مگه نشنیدی چی گفتم تا جون مرگت نکردم پیاده شو»

باباسلمان کنار در چوبی رفت و طناب بالای در را کشید و زنگوله ای که از آن آویزان بود جیلینگ جیلینگ صدا کرد و آن دوتا چشم توی شیار در به سرعت عقب رفت و توی تاریکی گم شد. مردی از توی خانه گفت « در وازه بیا تو »

صنوبر بعد از بیدون ها از ماشین پیاده شد. تمبونش تمام شیر و استفراغ ها را جارو می کرد و از ماشین می ریخت روی خاک و مرغ و خروس های گرسنه با ولع به آن نوک می زدند. باباسلمان و عموطمراس بیدون ها را پیاده می کردند و توی خانه می بردند. داخل که شدند به مرد توی خانه دست دادند.

وسط حیاط حوضی بود که آبش لجن بسته بود. باباسلمان به صنوبر اشاره کرد و به مرد توی حیاط که عموطمراس، عیدی صدایش کرده بود گفت «کنیز شماست، دخترم است آوردمش شهر ببرم زیارت آقا تا صلات ظهر نگفته برمی گردیم». عیدی به باباسلمان گفت «داغش نبینی، دختر منم سند و سال دخترت داره» و بعد عیالش را صدا کرد و صدای زمخت مردانه ای از اتاقی که بالای خانه بود جوابش را داد و کمی بعد زنی هیکل سنگینش را روی دورچین کوتاه گلی انداخت و توی حیاط را نگاه کرد. عیدی گفت «زن بیا مهمون داری» و بعد رو کرد به صنوبر و گفت «برو بالا دختر غریبی نکن»

صنوبر از پله های خشتی راهرو بالا رفت و توی اتاق. کنار پاشنۀ در روی نمد زبری نشست. زن استکان کثیفی را توی لگن فلزی پر از آبی تکان داد و از توی سماور چای سنگینی ریخت و بدون این که حرفی بزند جلوی صنوبر گذاشت. صدای مرد ها از توی حیاط که با هم حساب و کتاب می کردند می آمد.

زن صنوبر را توی اتاق ول کرد و به ایوان بازی جلوی اتاق رفت. گندم های توی غربال را توی هوا می چرخاند و هیکل گنده اش مثل پوسته های گندم این طرف و آن طرف می رفت. صنوبر چشمان زن را پایید و استکان چای را زیر نمد خالی کرد. بوی رطوبت خاک و پشم بز بلند شد. صنوبر بلند شد و از زن تشکر کرد. می خواست خودش را توی حوض تمیز کند که به زیارت برود. از پله ها که پایین را نگاه کرد، سرش گیج رفت. دست های ورم کرده اش را به دیوار کنار پله ها زد اما نتوانست روی پاهایش بند شود. چشمش سیاهی رفت و به پایین پله ها پرت شد.  

باباسلمان داد زد یا امامزاده قاسم خودت رحم کن. صنوبر را بلند کرد و برد لبۀ حوض نشاند. توی سر و صورت خودش می زد که «خدا امانت مردمه دستمه من جواب خونوادۀ شوهرش چی بدم» زن دست کرد توی آب حوض و توی صورت صنوبر پاشید. باز توی دستش آب کرد و توی حلقش ریخت. باباسلمان به عموطمراس گفت « بیا تا از دست نرفته برگردیم آبادی تحویل خونواده شوهرش بدیم» عیدی گفت « ببرینش شفاخونه رنگ تو صورتش نیست، همه برای دوا درمون از ده میان شهر اونوخت شما می خواین برگردین؟ کار دنیا برعکسه؟» باباسلمان با چهرۀ تکیده و  رنگ پریده صنوبر را روی زمین می کشید و باریکه ای از خون از زیر تمبونش روی خاک می ریخت. با کمک عموطمراس صنوبر را توی ماشین انداختند و باریکۀ خون از روی خاک رفت توی ماشین. باباسلمان خاک  روی سر خودش می ریخت و ناله کنان سوار ماشین  شد.

ماشین با سرعت حرکت می کرد و تن بی جان صنوبر به این ور و آن ور می خورد. چشم های کوچکش توی گوشت پف کرده صورتش گم شده بود. عموطمراس با دست های لپرکی فرمان را به چپ و راست می چرخاند و پوسته های کهنه و رنگ و رو رفتۀ چرم از فرمان که با بند ماهیگیری به زور، چرم را رویش نگه داشته بودند، روی پایش می ریخت . ماشین با تمام سرعتش حرکت می کرد و قاب قرآن توی شیشه می خورد. صدای اذان ظهر توی ماشین می آمد. توی ماشین بوی پشم بز و پشکل گوسفند می آمد. بوی خون تازه هم می آمد. صنوبر دراز به دراز کف ماشین افتاده بود و تنش روی ناصافی های جاده تکان می خورد. از زیر تمبونش خون شره می کرد و از بار ماشین می ریخت پایین. خون باریکی از جاده دنبال ماشین حرکت می کرد.        


ثبت نظرشما