logo

گزارش کار - امیدرضا کشاورز - داستان پایان دوره سطح پایه

گزارش کار - امیدرضا کشاورز - داستان پایان دوره سطح پایه

گزارش کار

امیدرضا کشاورز

 

ساعت ده بود. از نوشتن گزارش کار روز قبل فقط با تشکر و امضا‌‌ زدنم مانده بود که صدای بوقی آشنا از پشت در مانعش شد. نگاهم از روی کاغذ رفت به در نرده‌ای کارخانه. پراید نقره‌ای‌رنگ حمید چراغ می‌زد. دستم را روی کلید برقی گذاشتم و در باز شد. ماشین ماه‌ها رنگِ ‌آب ندیده را گازی داد و تِیک‌زنان آمد تو. توی پارکینگ پارکش کرد. دوان‌دوان سمت اتاقم آمد و در را باز کرد و گفت: «رضاجان سلام، ساعت ورود من رو بزن برم.»

«سلام ساعتت را زده‌م، بیا داخل.»

«مرسی. می‌خوام برم یه سر بزنم به مشعل دیگای بخار.»

«بیا مردحسابی یکی باید به مشعلای خودت سر بزنه.»

آمد توی اتاق نگهبانی. کاشی‌های کف اتاق از شستشوی صبح کاملا خشک نشده بودند که قدم‌هایش آن‌ها را لک ‌‌انداخت. روی صندلی روبه‌روی میزم نشست. مشت‌های گره کرده‌اش را روی دسته‌ها گذاشت و سرش را به  پشتی صندلی چسباند و چشمانش را بست.

از پنجرۀ کناری‌ام به باغچه‌های شرکت نگاه کردم. ساقه‌های رز دیگر گلبرگی نداشتند. به‌خاطر زمستان، نارنج‌های جوان را با گونی‌های سفید کفن پوش کرده بودند. تولید نداشتیم و سکوتی همچون غروب جمعه که فقط من آن را در شرکت حس کرده بودم همه‌جا را فرا گرفته بود.نگاهم را از باغچه جدا کردم و به حمید که چشمانش هنوز بسته بود دوختم و گفتم: «عادت می‌کنی.»

حمید چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:«همیشه فکر می کردم آسونه،  نیم‌ساعت آخر جلسه واقعا بهم سخت گذشت. نمیدونی چه حالی داشتم.»

سرم را پایین آوردم و به برگۀ گزارش کار نگاه کردم و گفتم: «حمید تو که مهندس برق هستی بی‌متال رو با کدام ت می نویسی؟... بلاتکیفی و سر دوراهی موندن آدم رو از پا در میاره. چند بار هم بهت گفتم که اول تکلیفت رو با خودت روشن کن که مثل من نشی؟»

حمید دست راستش را برد سمت یقۀ کتش و آن را صاف کرد و گفت: «فلاسکت چایی داره؟ با ت دو نقطه. بی زحمت ده متر کابل هم اضافه کن بخرن.»

فلاسک چایی را از زیر میز بالا آوردم و روی آن گذاشتم و گفتم :«بزرگترین نعمت فراموش کردنه. ده متر کافیه؟ چیز دیگه ای نمی‌خوای وارد کنم؟»

از روی صندلی بلند شد و برای آوردن لیوان رفت سمت ظرف شویی ته اتاقک. به مانیتور دوربین‌های شرکت که رو‌به‌رویم بود نگاه کردم. به جز دوربین‌های قسمت دیگ‌های بخار تمام دوربین‌‌ها روشن بودند. خاموشی دوربین‌های آن بخش اتفاق‌های بعد از مرخصی دیروز حمید را به ذهنم آورد.

نیم ساعت بعد از مرخصی اش برق کل مجموعۀ دیگ‌های بخار اتصالی کرد و قطع شد و تولید هم خوابید. همزمان با خوابیدن خط تولید، حاجی هم وارد شرکت شد.جلیلی سرکارگر هم از این موقعیت بدست آمده نهایت استفاده را برد و آتش عصبایت حاجی را دو برابر کرد تا کتکی که هفته قبل از حمید خورده بود را تلافی کند.

با این حالِ حمید مردد بودم که قضیۀ دیروز را بگویم یا نه. آمد نزدیک و لیوان را گذاشت روی میز. فلاسک را برداشت و هم زمان با پرکردن لیوان به مانیتور دوربین‌ها نگاه کرد و گفت:«چرا دوربینای دیگا خاموش هستن؟»

قندان را از کشو بیرون آوردم و روی میز گذاشتم و گفتم: «برق شون قطع شده.»

قندی برداشت و گفت: «از کِی؟»

«دیروز نیم‌ساعت بعد از رفتن تو.»

قند را توی قندان انداخت و گفت: «ده متر کابل رو خط بزن لیست جدید بنویسم بیارم.»

خودکارم و کاغذی را از روی میز برداشت و از اتاق رفت بیرون. به برگۀ گزارش نگاه کردم. ده متر کابل را هنوز ننوشته بودم که بخواهم خط بزنم. پاره اش کردم و توی سطل زیر میز انداختم. منتظر لیست جدید ماندم تا گزارش را با لیست حمید بنویسم.


ثبت نظرشما

 سلام. به نظرم بسیاری از پاراگراف های اولیه داستان می تواند نباشد و روایت شکل بگیرد. از این قسمت مخاطب تازه سر کلاف داستان را به دست می گیرد که بله اصل مطلب این جاست! از روی صندلی بلند شد و برای آوردن لیوان رفت سمت ظرف شویی ته اتاقک. به مانیتور دوربین‌های شرکت که رو‌به‌رویم بود نگاه کردم. شاید اگر ترشی نخورید و بوکوفسکی هم قلبش رقیق شود و دعای تان کند بعد از تلاش فراوان بتوانید یک چیزی توی مایه های نوشته هایش خلق کنید. موفق باشید.

سلام.جناب بیهقی می فرمایند که : و مرد آنگاه آگاه شود که نبشتن گیرد و بداند که پهنای کار چیست؟ این داستان نوید بخش نوشته های بهتر تری از شماست. بیهقی بزرگوار در جایی دیگر فرموده اند که: و سخت دشوار است بر من که بر قلمِ من، چُنین، سخن می رود. و لکن چه چاره است! در تاریخ محابا نیست. و از نظر من و بنا به قول شمس تبریزی با کمی دخل و تصرف, که صورت "داستانِ شما" نیکوست.چون معنی، با آن یار باشد! داستان را دوست نداشتم و این عیب از سلیقه ی کجِ منست قطعاً! در هر حال هیچ نبشته نیست که آن به یک بار خواندن نیرزد. قلم تان پویا و مانا...

باسلام و عرض ادب.جناب کشاورز عزيز داستان نسبت به ساختار خود و ايجاد کشمکش وابهامی که برای مخاطب به وجود اورده بود بسيار خوب بود. ساختار داستانتون را دوست داشتم.شاید عده ای مخاطب هدف شما را در نوشتن تان درک نکردند واز موضوع خارج شدند ولی در کل داستان خوبی بود وبرایتان ارزومندم که قلمتان هميشه ماندگار بماند. 

ابهام داستان جالب و جذب کننده بود. صحنه سازی ها و توصیفات خیلی خوب بود.  من رو یاد داستان های کارور انداخت. غلط های املایی و دستوری توی ذوق می زد. با آرزوی خواندن داستان های دیگر تون