logo

لبخند - محمد سالاری - داستان پایان دوره سطح پایه

لبخند - محمد سالاری - داستان پایان دوره سطح پایه

لبخند

محمد سالاری

 

سراغ  در آهنی ِ راهرو و بعد درحیاط رفتم. هر دو را از داخل حیاط قفل کردم. شست روی دندانه‌های کلید کشیدم و کف دست قلش دادم، دورخیز و بعد با شدت پرتابش کردم سمت پشت بام. ماهیچه‌های زیرِ بغلم کش آمد. کلید چرخی زد و میان آفتاب ظهر ناپدید شد. رو کردم به پنجرۀ شش تکۀ  فلزی آشپزخانه. پردۀ سفید با لکه های سوختۀ سیگار از زیر سقف آشپزخانه تا موکت کش آمده و همان جا خبر دار ایستاده. لابلای تور چین خوردۀ پرده، عروسی گردنش را به عقب خم کرده و داماد گلویش را می‌بوسد.

آن طرف پنجره و پرده، شانه‌ها و سایۀ مادر روی دیوار خاکستری می‌لرزد. دست بلند می‌کند و با گوشۀ مینار بینی‌اش را پاک می‌کند. خط چشم، خط سیاهی پشت دستش می‌کشد. کولر گازی آف و آن می‌کند، لرزش شانه‌ها ولرزش عروس و داماد با ساز عود همسایۀ دیوار به دیوار هم ریتم می‌شود. آفتاب برش خورده نوک خنجرش را از عمق آسمان وسط مغزم فرو می‌کند. باد داغ کولر گازی ساق های لختم را می سوزاند.

 راه می‌افتم سمت انبار گوشۀ حیاط. زیرِ سایبان سکوت سایه انداخته. از انبار تا پشت پنجره پیت بیست لیتری را کِشان کِشان می‌برم. خط های کج و معوج روی زمین کشیده می‌شود و ریگ های زیرش سوت می‌کشندشیرجه می‌زنم، آبی آب پاره می‌شه من و صدای آب خیس می‌شیم پیت بیست لیتری را بلند می‌کنم. تمام تنم به رعشه می‌افتد، از فرق سر خالی می کنم، مثل آبشار روی موهای تا کمر خرماییم سرازیر می‌شود. روی شانه‌ها، از بینی‌ فاصله می‌گیرد و روی تنم شُر می‌کند و از میان سینه‌هایم رد می‌شود. سرم را عقب می‌برم روی پیشانی به قول مادر به سنگ نخورده‌ام. تمام پیت را خالی می‌کنم. بوی نفت از میان موهایم پرواز می‌کند. حبابای هوا روی گوشام می لغزن سه دست یه نفس سه دست یه نفس پا بزن جلو نگاه کن چشمات رو باز کن  کف حیاطِ سیمانی رنگین کمان شده. سبز و زرد و بنفش و قرمز. از سفید خبری نیست. درخشش آفتاب روی نفت بازی می‌کند و شکل‌های هندسی می‌سازد و نقش‌های کوبیستی تحویلم می‌دهد، می‌چرخم سمت پنجرۀ آشپزخانه. روی شیشه غبار گرفته درخششم را می بینم. مثل طاووس شده‌ام. ترکیبی از همه رنگ ها.

زیپ ماکسی مادر تا وسط کمرش باز است. دست می‌برد زیپ را بالا بکشد و کبودی بدنش را بپوشاند. زیپ گیر کرده‌. دستۀ کوچک زیپ کنده می‌شود. گوشه مینارش را روی کمر می‌اندازد و روی اجاق گاز چیزی را هم می زند. انگار خودش هم نمی داند زیر قابلمه خاموش است. قاشق چوبی سر سوخته را چند بار لبۀ قابلمه می‌کوبد. ادویه و روغن اضافه می‌کند. مثل همیشه فلفل قرمز بیشتر می‌ریزد.

با هم کبریت بر می‌داریم. او از بالای هود، من از طاقچۀ سیمانی هفت رنگ. روی پنجه بلند می‌شوم. دستانم را شبیه بال های طاوس باز می‌کنم، سینه جلو سر بالا آرام گام بر می‌دارم. پای راستم را بالا می برم، نگاهم روی تاتو کلید سل ِ قوزک پا جا می ماند. تکانش می‌دهم. قطرات رنگی و درخشان در هوا جا می مانند. پاهایم را جفت می کنم. روی زانو به احترام خم می‌شوم و با دو دست گوشۀ دامنم را بالا می‌برم و گردنم را کمی کج می کنم. به دنبال جفتی برای ادامۀ رقصم می گردم. وسط جایگاه رقص، وسط حیاط، وسط خانه، وسط شهر، وسط جهان ایستاده‌ام.

 با هم آتش روشن می کنیم. او زیر قابلمه و من پایین دامن توری و چین دارم. جفتی برای ادامه رقص پیدا کرده‌ام، دست دراز می کند، روی زانوهایم خم می‌شوم، دستش را می‌گیرم، تمام تنم داغ می‌شود، دست دور گردن و کمرم می‌اندازد، بالا می‌آید، گُر می‌گیرم. الان چهار دست یه نفس چهار دست یه نفس چه غلطی داری می‌کنی هوا گیری کن صورتم را می‌پوشاند گونه‌ام را می‌بوسد لبانم را فشار می‌دهم لحظه‌ای گوشۀ چشم باز مانده‌ام با دهان باز مادر یکی می شود از پشت پنجرۀ فلزی کاری از دستش بر نمی‌آید جیغ می‌زنم به در و دیوار می‌کوبم لباسای زیرم رو به زور از تنم در‌آورد هنوز کشیده‌اش تو گوشم زنگ می‌زنه پشت در راهرو ظاهر می شود دستگیره را بالا و پایین می کند روی در قفل شده می‌کوبد لگد می زند دوباره پشت پنجرۀ آشپزخانه می رود می‌خواهد فریاد بزند گلویش خشک شده شاید دلش آشوب است روز اول مدرسه توی صف آخرین فیلم سینما اولین ارضام پتو روی تن لختم می‌کشم خودم رو جمع و جور می‌کنم می‌خواهم فریاد بزنم کمک غلط کردم لبانم به هم چسبیده بوی گند و نفت و دود خفه ام کرده موهای بلند خرماییم پشت گردنم جمع شده و چسبیده دود سیگار رو بیرون نمی‌دم حبسش می‌کنم همه مرض شمارش گرفته‌ن تعداد شمعای تولد  ای خدا غلط کردم طاووس کجا بود بوی سوختنم کل محل و بعد کل شهر رو می‌گیره آره یه بسته بی زحمت بزارین تو پلاستیک مشکی سرخ شدم قطره‌های عرق پشت لب تازه بند انداخته م فروشنده سوپرمارکت نیشخند می‌زنه دود سیگار میره توی ته ریه‌هام صدای عود و کوبیدن‌ها و فریادها حیاط را صحنۀ تئاتر کرده من و آتش نقش اولش هستیم رها!؟ رها!؟ همسایه‌ از دیوار بالا آمده چه غلطی داری می‌کنی؟ انعکاس من و جفتم در چشمش شعله ‌کشیده صدای تیک تاک زمان در مغز سوخته‌ام نبض می‌زند لحظه‌ای سکوت، سکوت، فقط صدای سوختنم و بوی زهم می‌آید، با دهان باز از من به مادر و از مادر به من نگاه می‌کند، در رقص دو نفره بهترین همراه پا به پایت می آید، خسته ات می‌کند، ناز و عشوه و چشم نازک کردنت را جواب می دهد، ولی دیگر پاهایم می‌لرزند، تاب همراهی ندارم، دستانم با درد از بدنم جدا می‌شوند، درد می کشم. پس هنوز هستم. لبانم به هم چسبیده، آرواره‌هایم قفل شده. التماس هوا می‌کنم وارد ریه‌هایم شود. کولر آف و آن می‌کند، موسیقی قطع می شود. حتما نوازنده‌ی عود، همسایه را بالای دیوار دیده. چند سالی است کر شده دیگر هیچ نمی شنود.

باید راز دار باشم. تئاتر بازی کنم و کلی دیالوگ حفظ باشم تا توجیهی باشد برای آزادی از دست نرفته‌ام. وقتی از تمام رازهایم با خبر شدند به سراغم می‌آیند. روزگارم به جای اینکه برای خودم قابل قبول باشد، برای اولین معروفیت یک خبرنگار تازه کار از نان شب واجب ترمی‌شود. صورتی باند پیچی شده، بدنی سوخته و چروک، پر از زخم و چِرک و تاول و چند تا عکس با عینک آفتابی سرتیتر روزنامه‌ها. کفِ حیاط هفت رنگ آفتاب از وسط آسمان پایین‌تر آمده. همسایه با شانه ضربه به در می‌زند. برای پیدا کردن کلیدی که قفل را باز نمی‌کند این جیب آن جیب می‌کند. نگاهم می‌کند. ژاک پره ور از میان چین و چروک های مغز سوخته‌ام  قلاب شد و بالا آمد "بیهوده به قفل‌ها خشم می‌ورزی، تمام درهای جهان از درون باز می‌شود". میله می‌اندازد و در راهرو را باز می کند.

 مادر با ملحفه سفید به سمتم می دود. زمین می خورد. گریه و هق هق از بیخ گلویش آزاد می‌شود. تیله‌ها از چشمان خیسش با دانه های ریز مشکی روی گونه‌ها قل می‌خورند. جیغ می زند. دیگر دیر آمده. دوباره بلند می‌شود. چشمانم دارند به هم می چسبند، حتما سنگ تمام گذاشته ام. همراه رقصم هنوز ول کنم نیست. ملحفه به پوست ورقه ورقه شدۀ تنم می‌چسبد. آه می‌کشم. مادر به تنم ضربه می‌زند. مثل ِ لگد زدن ِنوزاد توی شکم مادرش. ضربه‌ و دردی خوشایند. چشمانت را باز کن، زانویش را زیرسرم می‌سراند. تا مغز استخوانم تیر می‌کشد. صدای عود و موسیقی دوباره بلند می‌شود و با صدای آه و ناله در هم می‌پیچد...


ثبت نظرشما

عالی باهمه ی گوشت وپوست واستخوانم حس کردم ودرد کشیدم .برای نویسنده  آرزوی موفقیت روز افزون دارم امیدوارم که روزی روی میزتحریر وکنار تخت همه ی کتابخوانهای این سرزمین یک جلد از کتاب شما باشد محمد سالاری .

سلام. عالی بود. خواننده خودش رو در صحنه حس میکند. جزئیات هم خوب شرح داده شده. نگاه دقیق و ریز به جریان واقعه هم خیلی زیبا بود. 

بسیار عالی و تاثیر گذار با بیانی شیوا و توصیفی بسیار هنرمندانه و عجیب ...آرزوی موفقیت های بیشتر برای شما 

خوندن داستانتون تجربه قشنگ و جدیدی بود. بسبار لذت بردم

سلام. ببینید من وقتی این داستان را می خواندم در گذر از آنچه در متن می دیدم و تخیل می کردم, دخالت نویسنده را هم در شکل دهی به ذهنیتم در داستان حس می کردم. این در کُنه هر داستانی می تواند باشد به شرط آنکه تصنعی نباشد. 
و این که در خلال خواندن, ناخودآگاه یاد رمان خشم فیلیپ راث افتادم. اون جا که پسره می گه: پس این بازی‌ها برای چیه, پدر؟
 برای زندگیه, که در آن کوچک ترین قدم عوضی می‌تونه عواقب غم‌انگیزی به بار بیاره...
خیلی موفق باشید...