logo

شمشاد های آخر محوطه - نرگس اکبری - داستان پایان دوره سطح پایه

شمشاد های آخر محوطه - نرگس اکبری - داستان پایان دوره سطح پایه

شمشاد های آخر محوطه

نرگس اکبری

 

 زن گوشۀ نیمکت نشسته بود و به کفش های مشکی اش چشم دوخته بود. بند های باز شده اش روی زمین نم دار پارک کشیده می‌‏شد. جدول های پشت نیمکت را یکی در میان سیاه و سفید رنگ زده بودند. پشت آن چمنزاری به چشم می‌‏خورد با علف های کوتاه و بلندی که رنگ شان به زردی می‌‏رفت. بعد از آن یک زمین خاکی با چند وسیلۀ کهنه و زنگ زده بچه ها را دور خودش جمع کرده بود.

مرد از گوشۀ دیگر نیمکت به دستان باندپیچی شدۀ زن نگاهی انداخت. باند سفیدی چهار انگشتش را پنهان کرده و گره نسبتا بزرگی کنار انگشت شصتش زده شده بود. مرد همان طور که سرجایش نشسته بود، پرسید: "درد داری؟"

زن سعی‌کرد آستینش را تا نوک انگشتانش جلو بکشد و بعد نگاهش را دوخت به حوضچۀ روبه رو و گفت: "فواره! چطوره امروز از حوض عکس بگیری؟"

مرد دوربین عکاسی را از گردنش درآورد و به شمشاد های آخر محوطه نگاهی انداخت. ردیفی از درختچه های کوچک که بین دو سرو بزرگ رشد کرده بودند. زن پایش را جلو آورد و با نوک کفشش طرحی روی زمین  نم‏دار پارک کشید و انگار که دردی را حس کند، دستانش را روی دلش گذاشت.  همان طور که سرش را پایین انداخته بود خواست خودش را بکشاند سمت مرد، اما او بلند شده بود تا سمت شمشاد ها برود.

زن سرش را بلند کرد و به بچه هایی که دور حوض بازی می‌‏کردند نگاهی انداخت. سه پسر که دنبال یک دختر بچه افتاده بودند. زن سرش را عقب جلو کرد تا بچه ها را از ردیف درخت هایی که جلویش بودند، بهتر ببیند. هر از گاهی هم سرش را می‌‏چرخاند و  نگاهش می‌‏افتاد به مرد که روی زانو ها خم شده بود و عکاسی می‌‏کرد.

زن به جلو خم شد و چشمانش را بست. صدایی مثل گریۀ بچه و عکس گرفتن یک دوربین قدیمی‏ در گوشش پیچید؛ به همراه چند صدای دیگر که هنوز معنایی برایشان پیدا نکرده بود.

چشمانش را که باز کرد، مرد را دید که دوربین را به طرفش می‌‏گیرد.

"یه نگاهی بنداز. عکس های خوبی شده؛ سکوت! تو نمی‏‌دونی سکوت اون آخر چه معجزه ای می‌‏کنه"

زن دوربین را در دستانش گرفت. شمشاد‌ها جا گرفته بودند در چهار گوشۀ قاب کوچک و می‌‏درخشیدند زیر نور خورشید. اما زن نگاهش را دوخت به حوض و دختر بچه ای که پشت درخت های سرو بازی می‏‌کرد. بعد با صدایی آهسته تر از قبل پرسید: "حوض. از حوض عکس نمی‏گیری؟"

 دوباره چیزی در دلش لغزید. خودش را جمع و جورکرد؛ سعی کرد چشمانش را بدوزد به چشمان مرد. اما او دوباره بلند شد و به سمت آخر محوطه حرکت کرد. خورشید روی شمشاد ها می‌‏تابید و زن سوزشی خفیف اما مداوم در دستان باند پیچی شده اش حس می‌‏کرد.


ثبت نظرشما

سلام. داستان توصیفات خیلی خوبی دارد اما مثل طرح کلی یک مجسمه ی تراش نخورده باقی مانده. ویژگی های روانی شخصیت های داستان که قرار است با توصیفات به من مخاطب منتقل شود خوب شکل نگرفته وقتی مرد و زن با کلیت مرد و زن خطاب می شوند پس درونیات آنها در سیر روایت داستان می تواند اهمیت زیادی داشته باشد. این نظر شخصی من است که وقتی روح و روان شخصیت ها بر فضای روایتم سایه نیندازد با یک کاراکترهای بی آب و رنگ و خشک و کلیشه ای مواجه می شوم. خاصیت منحصر به فرد بودن شان از دست می رود. ممنونم از شما , موفق باشید...