logo

یک روز هیجان انگیز - صدیقه داراب پور - داستان پایان دوره سطح پایه

یک روز هیجان انگیز - صدیقه داراب پور - داستان پایان دوره سطح پایه

یک روز هیجان انگیز

صدیقه داراب پور

 

 آن روزها هیجان، جزء لاینفک زندگی ما بود. تا می آمدیم از تب و تاب یک هیجان خلاصی پیدا کنیم، می افتادیم در ورطه ی هیجان بعدی.

دهه ی شصت بود. احتمالا سال ۶۱. دبیرستانی بودم، احتمالا اول دبیرستان. گمانم زمستان بود چون کُرسی داشتیم. یک بعد از ظهر سرد، احتمالا دی ماه. نورخورشید، از پنجره ی اتاق نشیمن که رو به باغ  شاپور بود - پشت خانه مان - به درون تابیده بود.

باغ انار کوچکی بود. احتمالا از آن باغ هایی که ته مانده ی پیوند انسان با خاک است.  ساعت ۳ یا ۳ و نیم بعد از ظهر بود. همه ی اهل خانه بعد از خوردن یک سوپ خوشمزه که از لوبیا چیتی و ساقه ی جعفری دُرُست شده بود، زیر کرسی به خوابی خوش فرو رفته بودند. قبل از خواب، اخبار هیجان انگیز تلویزیون را هم دیده بودند. این اخبار تشکیل شده بود از مراسم تشییع جنازه ی شهدا، نمای خانه ها بعد از یک بمباران جانانه، حرف های دلگرم کننده ی مردم زخمی جلوی دوربین و خاکریزهای زاهدانه ی نیروهای خودی.

 فقط من و بابا بیدار بودیم. بابا رفته بود بیرون. احتمالا رفته بود آشغال ها را بگذارد دم در. در آن ساعت، من احتمالا می خواستم نماز بخوانم چون چادر سَرَم بود و دسته ی سمت چپ آن را مثل عمامه پیچیده بودم دور سَرَم و گوشه اش را داده بودم زیر قسمت عمامه ای شکل و در انتهای پذیرایی اِل مانندمان، کنار دکور چوبی خراطی شده، ایستاده بودم. یک مُهر هم گذاشته بودم جلوی پایم روی فرش و زُل زده بودم به پنجره ی پذیرایی در سمت چپ. پنجره ای بود سراسری با چارچوب آهنی و شیشه های رنگی که در بالا یک ردیف گُل لاله ی قرمز را تشکیل می داد و روی آن پرده کرکره ی آبی زنگالی از سقف تا کف کشیده شده بود.

 هیچ صدایی به گوش نمی رسید. خانه در یک سکوت نیمروزی خلسه آور فرو رفته بود و هیجانِ ناشی از اخبار، فروکش کرده بود. داشتم با خودم فکر می کردم، این میزان آرامش، احتمالا باعث افسردگی می شود که یک دفعه، پرده کرکره ی آبی زنگالی، بدون هیچ صدایی، شروع به لرزیدن کرد و شیشه های پشت آن از بالا تا پایین فرو ریخت. مثل این بود که کسی خانه را گرفته بود و داشت به شدت تکان می داد.

 لبخند رضایتی بر لبانم نشست. زیر لب گفتم : «زندگی بدون هیجان یعنی مرگ» و همان طور که چادر سَرَم بود، به طرف اتاق نشیمن، دویدم. شیشه های پنجره ی رو به باغ هم خرد شده بود و ریخته بود روی سر و صورت مامان و پسرها. برادرم - همان که توی زیر زمین به دیوارِ شوره زده تکیه داده بود – در حالی که تا گردن زیر لحاف کرسی رفته بود، چشمانش را تا تَه باز کرده بود، طوری که فقط دو گِردی درشتِ عسلی از چشمانش دیده می شد و بدون آن که حرکتی کند پرسید : «چی شد؟» صورتش از بغضی که از لب هایش شروع شده بود و تا چشمانش ادامه پیدا کرده بود، پُر بود. برادر آخری ام هم که چشمانش را باز کرد، مسیر نگاهش پنجره ی روبه رو بود. به سرعت از زیر لحاف بیرون آمد و مانند شصت تیر به طرف در اتاق دوید در حالی که یک ریز بابا را صدا می کرد. وقتی به در اتاق رسید و بابا را ندید، ایستاد. صورتش را به طرف پنجره برگرداند و با چهار انگشت دست راست، در حالی که شصتش را به طرف داخل تا کرده بود، به پنجره ی خالی از شیشه اشاره کرد و با زبان کودکانه اش گفت : «بابایی! این هم کُله سیون سُد.» یعنی "کلکسیون شد".

مامان که صورتش هنوز پف کرده بود، با حوصله بدن سنگینش را تکان داد و از جایش بلند شد. صورت و لباس پسرها را از خرده شیشه هایی که رویشان ریخته بود، پاک کرد. من را که دید احتمالا لبخند زد. بعد، پسرها را مثل جوجه هایی که دم غروب به طرف لانه، کیش می دهند، به طرف زیر زمین هدایت کرد. خودش هم گهواره ی خواهر کوچکم را برداشت و همان طور که سعی می کرد با شتاب به طرف زیر زمین بدود، تور سفید روی گهواره از لکه های خونی که احتمالا از گوشش می چکید، سرخ شد.

چند دقیقه بعد بابا برگشت و رفت طبقه ی بالا و وقتی کسی را آن جا ندید، آمد زیر زمین پیش ما. صورتش از هیجان گُل انداخته بود. دو زانو روی زیلوی شش متری که کف زیر زمین پهن کرده بودیم، نشست و شروع کرد به تعریف کردن : «نمی دانید چه معرکه ای بود. انگار آتش بازی بود.»

برادر آخری ام با آن موهای فر و صورت خواب آلود، دست بابا را کشید و گفت : «بابایی، بابایی! منم آتیش بازی.»

بابا او را روی زانوی خود نشاند، صورتش را بوسید و گفت : «آتیش بازی دوست داری بابایی؟ چشم، دفعه ی بعد می برمت تماشا.»

و ادامه داد : «تمام آسمان پُر بود از گلوله های کوچک گِل که داشتند می رفتند هوا. احتمالا صد متر شد، شاید هم بیشتر، بعد همه برگشتند پایین و ریختند کف خیابان و روی سقف خانه ها و ماشین ها. همه جا پُر شد از تیله های کوچک گِل. من هم زیر یک ماشین پارک شده پناه گرفتم تا بتوانم بهتر تماشا کنم.»

مامان پرسید : «این همه گِل از کجا؟»

بابا با خنده گفت : «موشک خورده بود توی باغ شاپور و عمل نکرده بود. احتمالا دیروز آبش داده بود وگرنه آن همه گِل از کجا ؟»

مامان با هیجان گفت : «وای، فکرش را بکن، اگر عمل می کرد چه معرکه ای می شد.»

بابا سری تکان داد و گفت : «حیف شد، هیجان به این بزرگی را از دست دادیم.»

مامان نگاهی محبت آمیز به بابا کرد و برای آن که دلداری اش داده باشد، گفت : «غصه نخور. وقت بسیار است. انشاالله دفعه ی بعد.»

بعد بابا چشمش افتاد به قطره های خونی که روی تور سفید چکیده بود و به طرف مامان برگشت. احتمالا هنوز قطره های خون داشتند می افتادند روی تور چون بابا هول شد و رو به مامان گفت : «هِی، نگذار خون ها هدر برود. هنوز تا پایان هشت سال خیلی مانده.»

مامان سرش را به طرف پایین تکان داد و گفت : «خُب»

زیر زمین تاریک بود و نور رنگ پریده ی لامپ ۶۰ واتی، سایه ها را به اندازه ی هیولا بزرگ کرده بود. بابا که دید بچه ها حوصله شان سر رفته، گفت : «بچه ها بیایید با این لکه های خوش رنگ نقطه بازی کنیم.»

 من دستم را بلند کردم و ذوق زده گفتم : «اول من، اول من.»

مامان با اخم گفت : «نخیر، اول من، این ها خون منه، من اول باید بازی کنم.»

بابا با سر اشاره ای به مامان کرد و گفت : «دخترم بگو، توی این قطره ها چی می بینی؟»

چشم هایم را تنگ کردم و به قطره ها خیره شدم و خیلی زود تصویری واضح در ذهنم شکل گرفت.

 گفتم : «یک دسته گوجه گیلاسی ریز» و مطمئن بودم که به فکر هیچ کس نمی رسد.

 مامان دوباره اخم کرد و با قاطعیت گفت : «نخیر، قبول نیست.»

بدون آن که مقاومتی کنم، سری تکان دادم و گفتم : «باشه، قبول دارم. توی زمستان گوجه گیلاسی پیدا نمی شود.»

 مامان به علامت نه سرش را حرکت داد. «گوجه گیلاسی بیست سال بعد تولید می شود و می آید به بازار.» خب احتمالا حق با او بود چون من حرفی برای گفتن نداشتم.

مامان گفت : «حالا نوبت من است.» همه سکوت کردیم و چشم دوختیم به تور تا تصویری را که مامان می دید، مجسم کنیم. مامان سرش را آورده بود پایین و داشت با دقت نگاه می کرد. بعد با احتیاط و آرام گفت : «احتمالا این جا یک نقشه هست.»

بابا روی دو پا بلند شد و گفت : «کجاست، کجاست؟»

مامان بیشتر دقت کرد. همه با چشمانی خیره به نقطه ها، منتظر جواب مامان بودیم. بابا با هیجان گفت :«عجله نکن، خوب دقت کن. این خیلی مهم است.»

مامان باز هم دقت کرد و بعد با انگشت به چند نقطه که گوشه ی تور به هم نزدیک شده بودند، اشاره کرد ولی چیزی نگفت. احتمالا بغضش گرفته بود. چون گوشه ی  روسری اش را که برای احتیاط سر کرده بود جلوی صورتش گرفت و های های شروع کرد به گریه کردن، طوری که نفسش بند آمد و بابا برایش آب آورد.

من که اوضاع را نگران کننده دیدم، برای بالا بردن روحیه ی خانواده، پریدم جلو. نقطه ها را خوب نگاه کردم و با صدای بلند گفتم : «من مطمئنم که این، جزیره ی انگلیس است.»

مامان با شادی دستانش را به هم زد. صورتش را که هنوز از اشک خیس بود، پاک کرد و گفت: «وای من انگلیس را خیلی دوست دارم. ملکه، قصرهای با شکوه، پرنسس های زیبا، تشریفات کامل، جواهرات سلطنتی، لباس های فاخر، مهمانی های مجلل ...»

 برادرم که به دیوارِسیمانی زیرزمین که تا نیمه، نم داشت و شوره ای دایره ای شکل زده بود، تکیه داده بود، گفت : «آن جا هم وقتی شیشه هایشان می شکند می روند زیر زمین؟ توی زیر زمین هم می شود مهمانی مجلل داد؟»

مامان آهی کشید و گفت : «احتمالا»

در همین موقع، همان برادرم خودش را سُراند جلو. نگاهی به لکه ها کرد و در چشمانش برقی پسرانه درخشید. بعد نگاهی به صورت بابا انداخت و گفت : «بگم بابا؟»

بابا سرش را چند بار تند تند تکان داد و گفت: «آره بگو!»

 برادرم  بریده، بریده گفت : «من می گویم احتمالا این، یک مسلسل است.»

 و مثل یک بازیگرِ فیلم اکشن، بلند شد، مسلسل خیالی اش را در دست گرفت و صدای رگبار در آورد. بابا در حالی که ابروهایش درهم رفته بود به طرف او برگشت، بعد تک تک ما را از نظر گذراند و با صدایی رسا گفت : «یک نصیحت به همه تان می کنم. هیچ وقت روی احتمالات سرمایه گذاری نکنید.»

 برادرم همان طور که آمده بود جلو، سُرید عقب و دیگر چیزی نگفت.

بابا سرش را خم کرد و به نقطه ها خیره شد. همگی خودمان را کشیدیم عقب و منتظر شدیم. سکوتی سنگین حاکم شد. بابا چند بار سرش را به چپ و راست حرکت داد و با صدایی که به سختی از حنجره اش بیرون می آمد، گفت : «پیچیده است. خیلی پیچیده است.»

 مامان که به نظر می رسید خشکش زده و دارد به بابا نگاه می کند، یک دفعه روی دو زانو بلند شد. چشمانش برقی زد و با هیجان گفت : «نه، باورم نمی شود. نمی تواند پیچیده باشد. نگاهشان کنید.»

و با دست به چهار جفت چشم براق که در تاریکی گوشه ی زیر زمین، کنار تخته پاره های کمد قدیمی و دیگ نذری، به ما زل زده بودند، اشاره کرد. بعد با لب هایی که به خنده متمایل بود گفت : «تمام مدت مواظبش بودم. هر روز به او آب و غذا می دادم. ولی باز هم نفهمیدم کِی زایید.» یک گربه ی مادر بود و سه بچه گربه که احتمالا قبل از موشک باران به دنیا آمده بودند. در همین اثنا، خواهر کوچکم که توی گهواره خواب بود، کش و قوسی کرد و خندید.

بعد از چند دور نقطه بازی، احتمالا بابا خسته شد، چون رو به مامان کرد و گفت : «زن! بلند شو برویم درمانگاه. شاید لازم باشد اسمت را توی لیست مجروحان بنویسیم. ممکن است به اسامی توی لیست کوپن اضافه ی پودر رختشویی بدهند.»

مامان با شادی گفت : «خیلی خوب است. برای شستن تور به آن نیاز داریم.»

 وقتی می خواستند بروند بابا به من اشاره کرد و گفت : «خرده شیشه ها را دور نریز لازمشان دارم.»

 مامان زیر چشمی نگاهی به بابا کرد و گفت : «تو هنوز کلکسیون ' خاطرات زیبای جنگ ات' را کامل نکرده ای؟ »

بابا نگاهی به مامان کرد و گفت : «یادت باشد شیشه هم سفارش بدهیم برای دفعه ی بعد لازم است.»

هوا داشت تاریک می شد. احتمالا شب شده بود. آمدم توی حیاط. نوری کم جان از پنجره ی نیم متری زیر زمین روی موزائیک حیاط افتاده بود. صدای بلند و قدرتمند مردی از خیابان شنیده شد که داد می زد خاموش کن، خاموش کن.

 با خود فکر کردم پس چطور موشک بعدی را هدایت کنیم؟ بعد جارو و خاک انداز را برداشتم و رفتم طبقه ی بالا. از پنجره های بدون شیشه سرمای مطبوعی به پذیرایی و اتاق نشیمن رخنه کرده بود. احتمالا نمی توانستم چراغی روشن کنم چون فضا شاعرانه شده بود. هوس کردم آواز بخوانم. در حالی که خرده شیشه ها را بطرف خاک انداز جارو می کردم یکی از سرودهایی را که آن روزها مرسوم بود، شروع کردم به خواندن :

«با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کرب و بلا دارد...»


ثبت نظرشما

زیبا و غم انگیز. ایشاالله موفق باشین

زیبا و دلنشین بود. چقدر این داستان به خوبی پرداخته شده. جنگ به عنوان هیجان، ویرانی های جنگ به عنوان کلکسیون زیبا، خونی که از جراحت مادر هست و روی گهواره کودکش میریزه بهانه ای برای بازی میشه، و بمبی که عمل نکرده باعث تاسف همگان. شعر پایانی با عبارت کرب و بلا عالی بود، این که بشتابید تا به سوی بلا برویم، غریزه مرگ به زیبایی هر چه تمام تر به تصویر کشیده میشه، و نکته های بسیار دیگه. تبریک میگم به نویسنده داستان، لذت‌بخش بود. 

عالی بود