logo

راضی - سپیده رضایی - داستان پایان دوره سطح پایه

راضی - سپیده رضایی - داستان پایان دوره سطح پایه

راضی

سپیده رضایی

 

«در یخچال رو ببند»

قبل از این که حرکتی بکنم در بسته شد. هنوز چیزی برنداشته بودم. یک عادت بدی که داشتم این بود که نقطه های همه چیز را باید می شمردم: شیر پنج نقطه، شیر کم چرب نه نقطه، ماست دو نقطه...

وقتی یکی حرفی می زد توی کلمه ها و جمله هاش دنبال نقطه ها بودم. یخچال شش نقطه، ببند سه نقطه...

ماست و شیر کم چرب، یک بسته پنیر و خامه صبحانه را از یخچال برداشت و روی پیشخوان گذاشت. بعد به طرف قفسه رفت و چهار تا بیسکوییت برداشت و یک شانه تخم مرغ از بغل گونی تخمه آفتابگردان دستش گرفت و کنار بقیه خوراکی ها گذاشت روی پیشخوان مغازه که جاهای مختلفش لکه و جای دست مشتری ها و چرک کف دست صاحب مغازه بود. یک روشویی توی مغازه نگذاشته بود که دستش را بشوید و بعد جنس دست مردم بدهد. اصلا دلم نمی خواست از این جا خرید کنم ولی سیا پاش را کرده تو یک کفش که چهار تا مغازه بالاتر نیاید و حتما همۀ خریدهایمان را از این جا بکنیم. مجبور بودم دور از چشمش وسایلی را که برای خانۀ خودمان می خریدیم یکی یکی پاک کنم که مریض نشویم.

دستورات مامان جانش را که چک کرد نایلون را برداشت و از مغازه بیرون آمدیم. توی ماشین غرغرهاش شروع شد. «هزار بار گفتم لازم نیس تو توی مغازه بیای. نه برای خودمون نه هیچکس دیگه. تو خونه که از دستت آسایش ندارم پیاده شدی بری رو اعصاب من؟»

داشتم شماره پلاک ماشین ها را می خواندم ولی هی حواسم پرت سیا می شد. هرچه سرعت خواندنم را تند می کردم باز عقب می ماندم. صدایش رو اعصابم بود. برای این که شر نشود سکوت کردم. به خانۀ مامانش که رسیدیم کمی دورتر نگه داشت و همان طور که وسایل را برداشته بود و پیاده می شد گفت «مامانم اومد دم در پیاده نشو، نمی خواد سلام و علیک کنی.» سرم را به طرف شیشه سمت خودم چرخاندم و گفتم «برای هزاااارمین بار.»

برگشت یک چیزی بگوید پشیمان شد. در را محکم بست و رفت. به بیرون نگاه می کردم. به گربه ای که آویزان سطل آشغال بود. حالم را به هم زد. حالت تهوع گرفته بودم. یک پسر دوازده سیزده ساله از یک خانه بیرون پرید و باباش پشت سرش نگاهی به بیرون انداخت و در را محکم بست. یادم به اشکان افتاد. چه قدر بدبختی کشید و آخر هم...

سیا به طرف ماشین آمد. مامانش پشت سرش دوید در ماشین را باز کرد و سلام کرد. مجبور شدم پیاده شوم. دلم نمی خواست باهاش روبوسی کنم. صورتش را که به سمتم آورد بوی خامی دهانش حالم را به هم زد. سریع خودم را عقب کشیدم و احوالپرسی ام را با فاصله ادامه دادم. روسری اش را مرتب کرد و لبخندی تحویلم داد. تعارف کرد که بروم داخل. قبل از این که جوابی آماده کنم سیا گفت «عجله داریم مامان، باشه برای بعد»

 مامانش به من زل زد «آش درست کردم بیاین بخورین»

آش سه نقطه، درست دو تا، بیاین شش تا، بخورین پنج تا.

«مامان باشه برای یه وقت دیگه. خدافظ»

«براتون بریزم تو ظرف بیارم؟»

سیا استارت زد. «نه مامان دستت درد نکنه؛ سوار شو راضی»

سوار شدم و خواستم در را ببندم که مامانش گفت «یه بچه بیار تا این قد تو خودت نباشی»

یک دو نقطه، بچه چهارتا، بیار سه تا، .... چه قدر حرف می زند...

بهش جوابی ندادم؛ با خودم درددل کردم «چه راحت خودش رو می زنه به اون راه. یعنی نمی فهمه من محلش نمی ذارم. مشکل من تویی و اون بچه ت. می خواد بگه با خودم مشکل دارم. با خودم درگیرم. تو خودمم. خودش رو خیلی بالاتر از این حرفا می دونه که کسی باهاش مشکل داشته باشه. خدای خوبی ها. خدای مهربونی. خدای...»

سیا حرکت کرده بود. داشت غر می زد.

«این بار آخر راضی... سری بعد می فرستمت خونه بابات. تا دفعه دیگه فکر نکنی زرنگی. بلایی سرت میارم که کلک و حقه از یادت بره» بعد یک مکثی کرد و گفت «جلو خودم قرصا رو می خوردا... یا خدا از مکر زن»

نمی توانستم نقطه ها را بشمارم. تند تند حرف می زد و با هر جملۀ جدید سرعتش ده بیست تا می رفت بالاتر.

بابا هروقت اعصابش خورد بود صدای تلویزیون را هی بالاتر می برد. مامان هم بیشتر خانه را می سابید و نق می زد. «این قدر به این خواهرات رو نده. بگو بچه بودن یه چیزی گفتن. دو بار که اومدن چغلی کردن بزن تو دهن شون تا دس از این کارای مسخره شون بردارن.»

صدای تلویزیون بلندتر می شد. «خفه شو. می زنم تو دهن تو و همۀ کس و کارت»

وایتکس روی کاشی ها ریخته می شد. «زنیکۀ گنده خجالت نمیکشه دم به دیقه خبرچینی بچه های کاکای خودش رو می کنه.»

تلویزیون بلندتر می شد. «بچه گم شو تو حیاط بازی کن. این قد این جا نپلک.»

اسکاچ دونه دونۀ کاشی ها را می سابید. «راضی این قد نرو جلو آینه. روزی چند دس لباس عوض می کنی دختر؟ بیا این جا کمک من. زود باش.»

اشکان توی حیاط... بووووووومب... اسکاچ رو کاشی افتاد.

«یا ابوالفضل»

کنترل تو هوا چرخید. کمربند بابا باز شد. «پسرۀ ریقو برای من آدم شدی؟ درستت می کنم... .»

اشکان تو کوچه... شاید هم دو سه تا کوچه بالا پایین تر. سرعتی که اشکان تو فرار کردن داشت یوسین بولت که می گویند سریع ترین دونده بوده نداشته. یادش به خیر. چه زود رفت. یک شب از خانه زد بیرون و دو ساعت بعد چند تا خیابان پایین تر بابا بالای سر جسدش زار می زد.

سیا صدای ضبط را بالا برده بود و نمی گذاشت صدای غرغرهاش را بشنوم. گوشی ام را از کیفم درآوردم و با چند تا دستمال پاکش کردم. خیلی رویش چرب شده بود. سیا تقریبا داد می زد.

«کسی از این غلطا می کنه که زندگیش مثبت یک باشه نه منفی هزار.»

یک سر از شیشه ماشین کناری «سگ تو روح هفت جد و آبادت با ای رانندگیت.»

سیا «الان درستت می کنم»

این را نگفت. من حدس زدم و نقطه هاش را شمردم.

سیا با ماشین افتاد دنبال طرف.

«مرتیکۀ روانی»

شاید هم بدتر از این حرف را گفته. به هر حال با سرعت در می رفت.

«خب وایسا تا نشونت بدم کی سگه»

 ماشین های دیگر جا خالی می دادند. چراغ قرمز و آبی و زرد و هیچ چیز مهم نبود. مهم تلافی بود. سیا تا چیزی را تلافی نمی کرد آرام نمی شد. حالت تهوعم بیشتر و بیشتر می شد. تا زد روی ترمز آوردم بالا.

سیا پیاده شد برود به سمت "طرف" ولی یک هو پشیمان شد. برگشت سمت من.

«آخه منِ توله سگ رو چه به بچه...؟ خودم عین خر بزرگ شدم حالا باید یکی دیگه رو بدبخت کنم؟ تف به این زندگی...تف به...»

یک نگاهی به من کرد و با لگد زد به درِ ماشین.

چشم هام را بستم و محکم شکمم را فشار دادم. باید با این کره خر هم خداحافظی می کردم.


ثبت نظرشما