logo

ترتیبش را می دهم - زهرا محسنی پور - داستان پایان دوره سطح پایه

ترتیبش را می دهم - زهرا محسنی پور - داستان پایان دوره سطح پایه

ترتیبش را می‌دهم

زهرا محسنی ­‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پور

 

با لباس‌کار چرب و سیاه دور یخچال چرخید و دوباره پرسید:«گفتی مشکلش چیه؟»

پشت پیشخوان آشپزخانه ایستاده بودم:«خوب کار نمی‌کنه. فریزرش یخ نمی‌زنه.»

دستی به سبیل کلفت و بلند‌ش کشید و دماغش را خاراند:«کسی هست کمک بده جابه‌جاش کنم؟»

با مکث جواب دادم:«نه.»

چشمش برقی زد و در حالی که داخل ‌هال را ورانداز می‌کرد، به قاب عکسی که با مامان گرفته و روی دکوری آشپزخانه گذاشته بودم، نگاه کرد. گوشۀ لبش بالا رفت و قدمی به‌طرفم آمد:«تنها زندگی می‌کنی نه؟ نگرانش نباش ترتیب‌شو می‌دم.»

مامان گفت: «دستت درد نکنه دیگه سفارش نمی‌کنم. جون تو و جون آرمان.»

گفتم:«چشم نگران نباشید. شمام مواظب خودتون باشید. دارن زنگ می‌زنن. حتما خودشه. التماس دعا.»

گوشی را گذاشتم و در را باز کردم. آرمان با قد بلند و چهره‌ای که هنوز بین بچگی و بلوغ دست‌وپا می‌زد، روبه‌رویم ایستاده بود. کلاه بیسبال قرمزی روی موهای مشکی و براقش گذاشته بود و با لبخندی بچه گانه دستۀ کولیش را میان انگشتانش جابه‌جا می‌کرد.

با سلامی نصفه‌کاره آمد توی خانه. در حالی که به‌دقت اطراف را نگاه می‌کرد، قاب عکسی که من و سگ بزرگ قهوه‌ای رنگم را نشان می‌داد از روی تاقچه برداشت و گفت:«هپی کجاس؟»

«بستمش. فعلا بهتره بهش نزدیک نشی.»

کیفش را گوشه‌ای پرت کرد و خودش را روی کاناپه انداخت. ابروهای پهنش را بالا گرفت و در حالی که با کلاهش خودش را باد می‌زد گفت: «تشنمه. برام شربت می‌آری؟»

 گفتم:«آره. برو لباس‌هاتو عوض کن و قول بده که پسر عاقل و حرف گوش کنی باشی.»

از آشپزخانه که برگشتم، روی مبل یله داده و یک پایش را روی پشتی مبل گذاشته بود و به دکمه‌های کنترل تلویزیون ور می‌رفت. شبکه‌ای حملۀ شیرها به گلۀ گوزن‌ها را نشان می‌داد. چشم‌های سیاهش به صفحۀ تلویزیون بود و با نیشخند برنامه را نگاه می‌کرد. با چشم‌های براق به طرف تلویزیون نیم‌خیز شد. شیر با دندان به پای گوزن چسبید و او را روی زمین غلتاند.

قبل از اینکه به در خانه برسم، با جهشی تند خودش را به من رساند. با یک دست، بازو و با دست دیگرش جلوی دهانم را محکم گرفت. سر در گوشم کرد و آهسته گفت:«نترس. اگه دختر خوبی باشی و کولی‌بازی در نیاری هیچ‌کی نمی‌فهمه.»

دست‌وپا زدنم فایده نداشت. بوی تند بدن و دست سیاه و چربش، داشت خفه‌ام می‌کرد. قلبم از شدت ترس داشت می‌ترکید.

آرمان بالا پرید و کف دست‌هایش را به‌هم کوبید:«ای ول! شیر سلطان جنگل!»

چشم از صحنۀ شکار برنمی‌داشت. لیوان شربت را روی میز گذاشتم و خواستم کنترل تلویزیون را از دستش بگیرم: «بده ببینم. چی نگاه می‌کنی؟ دلم ریش شد.»

 دستم را عقب زد و به‌طرف تلویزیون گردن کشید:«هیس. صبرکن ببینم چی می‌شه؟» و به‌دقت نگاه می‌کرد. کنارش نشستم و برایش پرتقال تو سرخی پوست گرفتم و توی پیش‌دستی گذاشتم.

 کشان‌کشان مرا روی مبل انداخت. نگاهش مثل کارد توی بدنم فرو می‌رفت. چیزی به خفه شدنم نمانده بود. دنبال وسیله‌ای برای دفاع از خودم می‌گشتم.

همزمان بقیۀ شیرها با چنگ‌ودندان به جان گوزن افتادند و آن را در یک چشم به‌هم زدن تکه‌پاره کردند. نگاهم به تلویزیون بود و بی‌اختیار پوست پرتقال را با کارد ریزریز می‌کردم.

 «آرمان جون صحنه‌های خشن برای روحیۀ بچه خوب نیست.»

نصف پرتقال را توی دهنش انداخت و با ملچ‌ملوچ جواب داد:«آره می‌دونم.»

«پس چرا نگاه می‌کنی عزیزم؟»

 لپش پر بود. «خودت می‌گی بچه. من که بچه نیستم. تازه اینم که صحنۀ خشن نبود. طبیعت یعنی همین. یه بازی‌هایی دارم که اگه ببینی به این می‌گی کارتون بچه‌های زیر پنج سال. یارو می‌ره خونۀ دوستش، با اره سر طرفو می‌بره، بعد جنازه شو تیکه‌تیکه می‌کنه و می‌ذاره تو یخچال، هر روز یک تیکه شو می‌پزه و...»

دست‌هایم را گذاشتم روی گوشم و چشم‌هایم را بستم:«بسه دیگه. حالم به‌هم خورد.»

در حالی که تقلا می‌کردم. چشمم به کارد میوه‌خوری روی میز افتاد. صدایش را نمی‌شنیدم. سنگینی تنش داشت قفسۀسینه‌ام را خرد می‌کرد.

بقیه پرتقال را توی دهنش انداخت:«بازیش ای‌طوریه که هرچه بیشتر بکشی امتیاز بیشتری می‌گیری. دیوثا یه چیزایی می‌سازن! ولی من خوشم نمی‌آد.»

«پس تو اتاقت دائم از این بازی‌ها می‌کنی؟»

آب سرخ پرتقال از دهنش بیرون ریخت:«ناموسا نه آبجی. فقط یه بار بازی کردم. از جنگ و خون‌ریزی بدم می‌آد.» چند قطره از آب سرخ پرتقال گوشۀ لبش پریده بود.

با تمام قدرت خودم را به‌طرف میز کشاندم. با انگشتان باز که از شدت فشار مثل چوب خشک شده بود روی میز می‌گشتم.

 آرمان زبانش را روی قطره‌های سرخ پرتقال کشید و با ملچ‌وملوچ فرو برد. نفسش را بیرون داد و با سر آستین دهانش را پاک کرد: «دست درد نکنه آبجی. تو بازی سربازهای آمریکایی همه‌اش شربت‌های سرخ می‌زنن بالا. یک حالی می‌کنن! یک هیکلی دارن.»

بدنم خیس عرق شده و چشم‌هایم از کاسه بیرون زده بود. همچنان برای دفاع از خود تقلا می‌کردم.

فیلم شکار تمام شد. پیش‌دستی پر از پوست خرد شدۀ پرتقال و انگشتانم قرمز شده بود.

روز بعد، هر نیم‌ساعت یک بار، از محل کار با آرمان تماس می‌گرفتم و مدام قدغن می‌کردم که دست به چیزی نزند، از خانه بیرون نرود، به هپی نزدیک نشود و هزار سفارش و نصیحت دیگر. تا رسیدن به خانه جانم به لبم رسیده بود. آن‌طوری که انتظار داشتم خراب‌کاری نکرده بود. بلافاصله رفتم توی اتاق هپی. خانه‌اش وارو و اسباب بازی‌هایش پخش‌وپلا شده بود. از موهای به هم ریخته‌اش معلوم بود که با آرمان گلاویز شده.

به‌محض اینکه از اتاق بیرون آمدم با لحنی گله‌آمیز گفت: «این چه توله سگیه! آدمو درسته قورت می‌ده!»

«چه بلایی سرش آوردی؟ زبون بسته از ترسش رفته پشت خونه‌اش قایم شده. صد بار گفتم تا باهات آشنا نشده بهش دست نزن. این سگه شکاریه.»

زخم‌های روی دست و پایش را نشانم داد و گفت: «فکر نمی‌کردم این قدر زبل باشه! بی‌ناموس جدی‌جدی می‌خواست شکارم کنه. سگ قحطیه؟ آدم که برای خونه‌اش سگ هار نمی‌گیره! گنده‌بگ!»

دستی به سر هپی که با هیکل بزرگش کنارم نشسته بود کشیدم و گفتم: «اینو برای دفاع از خودم خریدم. تعلیمش دادم که با یک کلمه، بپره رو سر طرف و تیکه‌تیکه‌اش کنه.»

پوزخند زد:«هوم دست درد نکنه. راستی تو هم بازی می‌کنی؟ سی دی جنگ و خون رو تو کشو تلویزیونت دیدم.»

جا خوردم. من‌من کنان گفتم:«با اجازۀ کی سر وسایل من رفتی؟ این، این سی دی مال دوستمه برای...» نمی‌دانستم چه بگویم.

آرمان بدون این که منتظر بقیۀ حرفم شود گفت:«سی دی زیاد دارم. اگه می‌خوای بیا خونه بهت می‌دم. این بازیه به‌دردنمی‌خوره. اعصاب خورد کنه.»

یک دفعه دلم هری ریخت توی سینه‌ام. دویدم توی اتاق خواب و کمد لباس‌هایم را زیرورو کردم و با دیدن چاقوی ضامن‌دار و شوکر الکتریکی‌ام، آرام گرفتم. بلافاصله دور از چشم آرمان آن‌ها را بالای کمدم زیر کارتون کتاب‌ها قایم کردم.

روز بعد بالاخره هپی، سگ بزرگ و با هیبتم، با آرمان اُخت شد و تا نیمه‌شب در پارک روبه‌روی آپارتمانمان با هم بازی کردند. فردای آن روز، باز هم با دلهره از محل کار به خانه برگشتم و خوشحال از اینکه فقط قاب‌عکس و گلدان روی میز شکسته و همۀ کوسن‌های روی کاناپه پخش‌وپلا شده بودند، مشغول مرتب کردن خانه شدم که همسایۀ روبه‌رو، تلفن زد و از من خواست به آپارتمانش بروم. لباس مرتبی پوشیدم و از آرمان خواستم که تا برمی‌گردم، با تلویزیون سرگرم شود. گیتی‌خانم تنها زندگی می‌کرد. آن روز پیراهن کرم و دامن کوتاه قهوه‌ای رنگ پوشیده بود و مثل همیشه موهای بلوندش را با سلیقه جمع کرده بود بالای سرش و سعی می‌کرد شق‌ورق راه برود و پیریش را پنهان کند کنار من نشست. در حالی که مدام، گردنبند و گوشوارۀ جواهرش را لمس می‌کرد گفت:«آتنا جون، شب جمعه عروسی خواهرزادمه. چند شب مراسم دارن. بهم زنگ زدن و اصرار کردن که حتما تو مراسم‌شون باشم. می‌شه زحمت بکشی، دو سه روز مراقب پرنده‌ها و گل‌هام باشی؟»

نگاهم توی آپارتمان که نه، باغ پر گل و پرنده‌اش چرخید. گلخانه‌ای پر از گل‌های کوچک و بزرگ با انواع پرنده‌های رنگارنگ و گران‌قیمت که هرکدام از یک کشور و منطقۀ خاص خریده بود و مثل چشمش از آن‌ها نگهداری می‌کرد. کاسکوی خاکستری رنگ بزرگی اطراف گلدان ارکیده می‌چرخید و پشت‌سر هم می‌گفت: «گیتی جون مهمون داری. مودب باش.»

تلویزیون روشن بود و اخبار پخش می‌شد.

 طوطی رنگارنگی آرام پرید و روی شانۀ پیرزن نشست و بقیۀ پرنده‌ها با آرامش اطراف سالن می‌پریدند و دانه ور می‌چیدند. انگار قسمتی از جنگل‌های بکر آمازون را به خانه‌اش آورده بود. میان آواز یک جفت قناری هندی جواب دادم: «چشم حتما. فقط بگید...» صدای زنگ در خانه حرفم را قطع کرد و چند لحظه بعد آرمان وارد هال شد. با تعجب از جا بلند شد: «آرمان! مگه نگفتم...»

در حالی که نگاهش بین پرنده‌ها و گل‌ها می‌چرخید با صدای بلند گفت: «ای بابا! انگار اسیر آورده.» و روبه گیتی‌خانم ادامه داد: «حاج‌خانم، خونه‌اش انگار زندان ابوغَریبه.»

گیتی‌خانم با دست به مبل اشاره کرد و با لبخند گفت: «بفرما بشین پسرم. منظورت زندان ابوغُریبه؟»

صدای تلویزیون آهسته به گوش می‌رسید. فیلم بمباران را نشان می‌داد.

آرمان که نزدیک بود روی کاسکو پا بگذارد. خودش را عقب کشید و گفت: «اَه چه پرندۀ بدترکیبی!» گیتی‌خانم سینه‌اش را بالا گرفت و دستی به موگیر طلایی رنگش کشید و گفت: «بچه‌ام. اسمش کامیه.»

 آرمان تلپی خودش را روی مبل انداخت. در حالی که چشم‌های درشتش را در گوشه و کنار خانه می‌گرداند زیرلب گفت: «چه‌قدر هم شبیه خودته!»

گیتی‌خانم روبه‌روی ما نشست. دامنش را روی پاهای کلفتش پهن کرد و روبه آرمان گفت: «کامی چهار سال‌شه. اونو از بازار پرندگان تایلند خریدم. دو ماهش بود خریدمش ده میلیون تومن.» به پرندۀ دیگری که نزدیکش می‌چرخید اشاره کرد و گفت: «اینم دخترم از هند برام سوغاتی آورده. یک چهچهه‌ای می‌زنه!»

آرمان از جا بلند شد و آهسته گفت: « پیرزن باغ‌وحش راه انداخته! حتما تو و منم میمون و پلنگش‌ایم.» و پنجه‌هایش را باز کرد و با صورتی درهم چروکیده، صدای خرناس پلنگ در آورد.

لب گزیدم و با نگاه تند او را ساکت کردم.

 تلویزیون همچنان صحنه‌های جنگ را نشان می‌داد. بدن‌های خون‌آلود و تکه‌تکۀ زن‌ها و بچه‌ها. نیروهای نظامی با سگ‌هایشان در حال بیرون آوردن جنازه‌های زیرآوار بودند. آرمان چرخی در هال زد و پشت‌سر گیتی‌خانم که به مبل تکیه داده بود، ایستاد. سرش را نزدیک گوش او برد و با صدای بلند گفت: « حاج‌خانم اخبار گوش می‌دین؟ چی میگه؟»

پیرزن از جا پرید و دستش را روی گوشش گذاشت. در حالی که سعی می‌کرد عصبانیتش را پنهان کند خودش را عقب کشید و گفت: «چرا داد می‌زنی بچه؟ هنوز اون‌قدر پیر نشدم که گوش‌هام سنگین بشه.»

با ایماواشاره از آرمان خواستم که بنشیند. اما نگاهش از من دور بود و میان گل‌ها و پرنده‌ها پرسه می‌زد. گیتی‌خانم با نگاه به تلویزیون سری تکان داد و گفت: «چه‌طور همه رو لت‌وپار کردن! دعوا سر نفته، اون‌وقت می‌گن براتون رفاه و آسایش می‌آریم.»

برادرم روی مبل پرید و چهارزانو زد. بازویش را پشت مبل انداخت و گفت: «لا مصبا عجب تیپ و هیکلی دارن! در عوض براشون استراتژی می‌برن. بهشون چی می‌گن؟ خدمات می‌دن.»

پیرزن با لبخند گفت: « احتمالا منظورت تکنولوژیه عزیزم.» آرمان خودش را جمع‌وجور کرد و موهای سیخ‌سیخی ژل زده‌اش را خاراند و گفت:«آره همون تکنولوژی. حاج‌خانم معلومه با سوادینا! این‌قدر از پیرزن‌های تحصیل کرده خوشم می‌آد که نگو.»

 پیرزن در حین پذیرایی از ما، مدام دربارۀ پرنده‌ها و گل‌های گلخانه‌اش می‌گفت. بعد راهنمایی‌ام کرد که چه طور به پرنده‌ها آب و دانه بدهم و مراقب‌شان باشم. آرمان بلند شد و بعد از برگشتن از دستشویی گفت: «حاج‌خانم همه‌جاتون چکه می‌کنه!»

 لب گزیدم و ابرو بالا انداختم: « داداش درست حرف بزن.»

 قطره‌های آب از روی کرک‌های نازک بالای لبش روی زمین می‌ریخت. بی‌توجه به عصبانیت من، در حالی که دست‌های خیسش را با شلوارش خشک می‌کرد گفت: «لولۀ روشویی‌تونم نشتی داره. می‌خواین براتون ترتیب‌شو بدم؟»

 خون خونم را می‌خورد. بلند شدم و دستش را گرفتم. در حالی که دندان‌هایم را به‌هم می‌فشردم آهسته گفتم: «بریم خونه حسابتو می‌رسم.» و بعد با خنده گفتم: «بچه تو از لوله‌کشی چی می‌دونی؟ بیا بریم عزیزم.» آرمان محکم دستش را از میان انگشتانم بیرون کشید و گفت: «حاج‌خانم بابام اوسای لوله‌کشه. منم چندساله وردَستش‌ام. همۀ فوت‌وفن‌شو بلدم.»

گیتی‌خانم با خوشحالی گفت:«دست درد نکنه. اتفاقا شیر ظرفشویی هم چکه می‌کنه.»

دوباره مچ دستش را گرفتم و او را به‌طرف در خانه کشیدم: «گیتی‌خانم حرفش رو جدی نگیرید. با اجازه تون.»

کاسکوی پیر در حالی که شعر می‌خواند به ما نزدیک شد. پیرزن گفت: «نمی‌دونین چه‌قدر باهوشه. یه جمله رو سه بار جلوش بگید فورا تکرار می‌کنه.»

آرمان با جدیت گفت: «آره. دوستم یه دونه از همین‌ها داره، بی‌ناموس یک فحش‌هایی می‌ده! حواس‌تون باشه جلوش حرف‌های نامربوط نزنید وگرنه دهن‌تونو...»

اجازه ندادم ادامه بدهد و او را به بیرون خانه هل دادم. گیتی‌خانم دسته‌کلید خانه‌اش را آورد و آن را به‌طرف من گرفت: «آتنا جون دیگه سفارش نمی‌کنم. مراقب بچه‌هام باش. تشنه نمونن!»

خواستم کلید‌ها را بگیرم اما پیرزن با لبخندی شیطنت‌آمیز کلیدها را از من دور کرد و کف‌دست آرمان گذاشت. شش روزی که برادرم پیش من بود، به اندازۀ شش سال حرص خوردم. مدام از محل کار با خانه تماس می‌گرفتم و از راه‌دور مراقبش بودم . به خانه که می‌رسیدم، داشت با هپی ور می‌رفت، می‌خندید و وسط حرف‌هایش به سگم فحش می‌داد. هپی هم با هیکل گنده‌اش، با زبان آویزان از سروکول او بالا می‌رفت و دم تکان می‌داد. از این که یک روز بعد مامانم از سفر برمی‌گشت و آرمان را تحویل‌شان می‌دادم خوشحال بودم و برای رفتنش لحظه شماری می‌کردم.

بالاخره روز آخر رسید. به او گفتم: «داداشی تا وسایل تو جمع کنی و لباس بپوشی، من یه دوش می‌گیرم با هم می‌ریم پیش مامان.»

 او هم مثل بچه‌ای سربه‌راه و مطیع سر تکان داد و به اتاق رفت و چند دقیقه بعد با پیراهن خاکی رنگ و شلوار شش‌جیب پلنگی از اتاق بیرون آمد. کلاه بیسبال را وارونه روی سرش گذاشت و سینه‌اش را جلو داد و با صدای کلفت گفت: «تیپ نظامی رو حال می‌کنی؟»

توی لباس نظامی قوی هیکل نشان می‌داد. دستی به سرش کشیدم و بوسیدمش:«قربونت برم. ماشاالله مردی شدی.»

سریع دوش گرفتم و در حالی که موهایم را با حوله خشک می‌کردم گفتم: « آرمانی، آماده‌ای بریم؟» جوابی نشنیدم. با تکرار جمله‌ام و سکوت خانه، هراسان دنبالش گشتم. از خانه بیرون رفتم و با دیدن درِ بازِ خانه ی همسایه، قلبم توی سینه ایستاد. پاورچین داخل خانه رفتم و با دیدن صحنۀ روبه‌رو، در جا خشکم زد. هپی پرندۀ آبی رنگی را به دندان گرفته بود و له‌له زنان، به این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید . گلدان‌ها گوشه و کنار خانه افتاده بودند و خاک‌شان کف سالن پخش شده بود. پرهای رنگارنگ توی هوا معلق بودند و چند تا از پرنده‌ها خودشان را به در و دیوار می‌کوبیدند. لاشۀ چندتایشان، خونین‌ومالین روی کاناپه و میز تلویزیون افتاده بود و صدای شرشر آب از دستشویی شنیده می‌شد. زانوهایم شل شد و کنار در روی زمین افتادم. هپی پیروزمندانه، سر خونی کاسکوی پیر را به دهان گرفت و آن را جلوی من روی زمین انداخت و با تکان دادن دم، منتظر تشویقم شد. با صدایی که به‌سختی از گلویم بیرون می‌آمد فریاد زدم:«آرمان!»

آرمان در حالی که گوشی هدفون روی گوش‌هایش بود، از دستشویی بیرون آمد. با دیدن من لبخند زد و آچار فرانسۀ بزرگی را از جیب بغل شلوار پلنگیش بیرون آورد و مثل تفنگ به سمتم گرفت: « دست‌ها بالا. تکون بخوری با یه گلوله خلاصت می‌کنم.»

 با کف دست زدم توی سر خودم و با گریه گفتم: «وای! جواب گیتی‌خانمو چی بدم؟»

 با خون‌سردی گفت: « حیفم اومد برم و لوله‌هاشو تعمیر نکنم. سه‌سوت ترتیب‌شو دادم. دیگه چکه نمی‌کنه.»

نگاه اشک آلودم به دستۀ چاقوی ضامن‌دارم که از جیبش بیرون زده بود افتاد. در حالی که نگاهم را می‌پایید، شوکرم که روی زمین افتاده بود را با پشت‌پا زیر میز تلویزیون هل داد.

پرندۀ سفیدی که بالش زخمی شده بود و هراسان به این‌طرف و آن‌طرف پر می‌زد، به سینه‌ام خورد. او را گرفتم و در حالی که خونش از بین انگشتانم می‌چکید ، کف دستم جان داد.


ثبت نظرشما