logo

خاطراتی در جزیره به دور از شنبه ای - حمیرا ثوابت - داستان پایان دوره سطح پایه

خاطراتی در جزیره به دور از شنبه ای - حمیرا ثوابت - داستان پایان دوره سطح پایه

خاطراتی در جزیره به دور از شنبه ­ای

حمیرا ثوابت

 

تمام آخر هفته‌هایم به‌ نقاشی کردن می‌گذرد و از شنبه‌ها بیزارم. شنبه‌ها پر از خلا است، پر از تصویر دور. همیشه دلخوشی‌ام به شنبه‌ها بود. فکر می‌کردم شنبه چه روزی است! سوگلی روزهای هفته. می‌توانم تصورکنم که شنبه‌ها می‌توانست دلپذیرترین باشد. روزهایی که رفته‌اند هیچ‌وقت تکرار نمی‌شوند، اگر هم پیش بیاید موقعیت دیگری است و من در آن روزهای بی‌تکرار گیر افتاده‌ام. همه شنبه‌ها پشت‌سرهم می‌آیند و می‌روند و تمامی روزها را عقب‌سر خود می‌کشاند، اگرچه سیال‌اند اما نمی‌خواهم حرکتی کنم. در بعد از ظهری به‌دور از شنبه در جزیره، در پارکی با منظره‌ای زیبا، گوشه‌ای روبه‌روی دریاچه به درختی تکیه داده و برگه‌ای را روی شاسی جای می‌دهم.

باید همه و هر چیزی که هست را سر جای خودش بگذارم. کاش این‌همه شلوغ نبود، نمی‌خواهم پیچیده‌اش کنم باید هر آنچه می‌بینم در این قاب ‌جای شود. شاید تغییراتی ایجاد کنم. بهتر است بعضی‌ها و بعضی چیزها را حذف یا کم‌رنگ‌تر کنم و نقطه‌ها را دور از هم بگذارم.

ذهنم پراکنده است، همه عناصر جلوی چشمم رژه می‌روند،گیج و سردرگمم. من به‌دنبال نقطه مرکزی هستم درست جایی که روز شنبه‌ای در میان زمان گم شدی. دارم آن گوشۀ دور و ناپیدا را تصور می‌کنم. اینجا در جزیره همه‌چیز به‌ظاهر آرام و امن است به‌دور از هیاهو و ازدحامی بی‌حرکت و بی‌معنا. رفت‌وآمدها را متوقف و به همین‌ها بسنده می‌کنم. قایق‌ها را در جای خودشان ثابت می‌گذارم نقطه‌چین‌ها جوری است که معلوم نیست قایق‌ها می‌روند یا اینکه می‌آیند.

انگار زمان به نقطه انجماد رسیده باشد و تنهایی در لابه‌لای شلوغی‌ها جا خوش کرده است. نوشتن خیلی خوب است از هر نوعی که باشد، چیز دلپذیری است. اینکه در هر نقشی،کاراکتری خودت را جای می‌دهی بدون اینکه قضاوت شوی، زمان را به تسخیر در می‌آوری. اینجا همه‌چیز بی‌صدا و گاه تصویری ناپیداست.

آسمان آبی و صاف و رنگ‌ها در همه‌جای صفحه با هماهنگی نقطه‌چین‌ها به‌شکل‌ها تازگی می‌بخشند، و من با دقت و سعی تمام می‌خواهم ویژگی‌های تک‌تک تصویرها و فضا‌ها را داشته باشم. لباس‌ها را با دامن بلند و کمی پف‌دار با بلوزهای آستین‌دار و کلاه‌های تا روی صورت پایین آمده و سایه‌ای بر صورت. همه این‌ها می‌توانست در اندام زیبای تو جا خوش کند اما تو در تغییراتی کم‌رنگ‌تر ناپیدا شده‌ای، فقط نقطه‌ای که ناتمام خلق شده.

نقطه‌ها را در سطح زمین با ضربه‌های حساب شده کنار هم گذاشته‌ام که چمن‌ها نرم به نظر برسند. می‌خواهم تصورات، خیالات و رویاهایم را پردازش کنم تا شاید این کار به نتیجه دل‌خواهم برسد، در بعد از ظهری به دور از شنبه در جزیره، در پارکی...

البته تازگی‌هایی را کشف کرده‌ام که نمی‌خواهم در باره‌شان چیزی به میان بیاورم. نقطه‌ها، نقطه‌های امن من کجاست؟

ترجیح می‌دهم ایستاده نقاشی کنم تا بتوانم تمامی زوایا را در نظر بگیرم و کسی را از قلم نیندازم. هرچه به اطراف نگاه کنی، بیشتر می‌توانی ترسیم کنی فقط نگاه متفاوت می‌خواهد.

یک بغض بزرگ چشمانم را خیس می‌کند که ناخودآگاه باعث خلق خطوط زیبا در فرم ساده تصاویر می‌شود و حس تنهایی درونم را چنان بیرون می‌ریزم که تمامی چهره‌ها را در گیر می‌کند. من آماده تغییر در سراسر فرم هستم، آماده عبور از رنگ‌هایی که گوشه ذهنم زُق‌زق می‌کند. می‌خواهم آزادانه بدون اسارت و درگیری ذهنی خلوت‌سازی و سازماندهی کنم.

مهاجرت چیز خوبی است از جابه‌جایی جسمم بدم نمی‌آید. یادآوری مکان‌هایی دورتر از جایی که در آن حضور داریم خیلی سخت است اما شنبه‌ها می‌توانست روزهای خوبی باشد و داستانِ خوبی داشته باشد، ولی احتمالات پنجره نیمه‌بازی است که نمی‌شود روی آن حسابی باز کرد و شنبه‌ای لای پنچره گیر کرده است و من در روایت کردنِ سایه درخت، سایه آبی، سبز چمن، تمامی رنگ‌های نارنجی، قهوایی، سیاه برگرفته از ‌هارمونی رنگ‌های موردِ علاقه تو است و انتخاب رنگ‌ها احساسی هستند.

وقتی نقطه‌ها را کنار هم می‌گذارم حس خاصی دارم. باید دستی به سر احساسات کشید و خوش به حال آن نقطه‌های دور و ناپیدا. شناخت این دنیا و آدم‌ها کار آسانی نیست. من نمی‌توانم توی این جزیره، توی این پارک دنبال آن چیزی باشم که ایدئال من نیست، شاید برهنگی افکار... و من در حسرت فردا.

من آماده تغییر در سراسر فرم هستم، یک‌وقت دیگر همه را زیر نور ماه و نقطه‌ها را طلایی خلق خواهم کرد. شاید این نقاشی را برای زندگان به نمایش بگذارم وقتی که می‌دانم زنده بودن احتمالی بیش نیست.

من جزء همان نقطه‌های هستم که دور و ناپیداست و نمی‌دانم که این ایده از کجا آمده و شروعش کردم. به گمانم هنوز حالم خوب است که می‌توانم چنین تصاویری را خلق کنم و ‌همه‌کس و همه‌چیز را بدرقه کنم.

می‌گویم آدم‌ها آن‌قدر هم که جدی می‌نویسند خشک و عبوس نیستند.

مرز بین خیال و واقعیت را به گذشته می‌سپارم و برای خودم شنبه‌ای از جنس‌ دیگری می‌سازم.


ثبت نظرشما

ترکیبی از داستان و شعر و نقاشی صحنه هایی دلپذیر را برای خواننده رقم زده که نویسند با بیان جزییات در قالب جملات کوتاه و زیبا برای لحظاتی دست مخاطب را درهمان شنبه دلپذیر به جزیره ای دلخواهش برده و او را در دلخوشی های هر چند کوچکش شریک میکند. خسته نباشی دوست عزیز لذت بردم.