logo

صفحه 84 - یاسمن جعفری - داستان پایان دوره سطح پایه

صفحه 84 - یاسمن جعفری - داستان پایان دوره سطح پایه

صفحه 84

یاسمن جعفری

 

«فردا که برگردم، باید حسابی حواسم رو جمع کنم که صدام نلرزه. باید دستاش رو توی دستم بگیرم، شاید هم بد نباشه دستش رو ببوسم، یا شاید پیشونیش رو؛ و بعد از اینکه همه چیز رو براش توضیح دادم، تو جمع کردن وسایلش کمکش کنم و تا دم در بدرقه ش کنم. شاید هم خوب باشه اگه تو لحظۀ آخر بغلش کنم تا بتونه اشکاش رو پنهون کنه.»

ساعت نزدیک به دوازده شب و هوا به طرز بی­رحمانه ­ای گرم و شرجی ا­ست. برای تمام کردن این مقالۀ هشتاد صفحه­ ای نیاز به هوای تازه و نور کم دارم. هوای تازه حال گلدان کنار پنجره­ ام را هم بهتر می­ کند. اگر تایپ مقاله را از حالا شروع کنم، تا کمتر از پنج ساعت دیگر از شرّش خلاص می ­شوم. با این­که عذاب ­آورترین موضوعی بود که به عمرم قبول کرده ­ام، اما به پولش احتیاج دارم.

از صدای اولین ماشین سنگینی که از روی دست­ انداز جلوی خانه­ مان رد شد، ساده گذشتم. کار هر شب­ شان است. فقط چند صفحه تایپ کرده بودم که کامیون بعدی هم با بارش رد شد. باید پنجره را ببندم. ­

«اگر نابغه به دنیا میومدم، حتماً کامیونایی می­ ساختم که صدایی ازشون درنیاد.»

 تقصیر نرمین بود که خودکار آبی­ رنگ مورد علاقه ­ام شکست. آنقدر صدای آن مستطیل سخن­گوی مسخرۀ احمق روی دیوار را بلند کرده بود که حسابی کفری شده بودم. گرمای داخل اتاق جوری­ست که انگاری ارث پدرش را از فرق سرم می­ خواهد. طفلکی گلدان کوچک مورد علاقه­ ام! فقط توی همین چند دقیقه برگ­ هایش بی ­حال شده است. اگر در این لحظه کنار پنجره نبودم تا دوباره آن را باز کنم و رد شدن آن ماشین­ های سنگین دراز و بدقواره را با چش م­های خودم نمی­دیدم، قسم می­ خورم که خیال می­ کردم جایی را منفجر کرده ­اند. اگر دست خودم بود، هیچ ­وقت انتخابم زندگی توی این دوره نبود.

«از وقتی که برای سریع­تر انجام دادن کارام از این موتورای جست­ وجو استفاده می­ کنم، سطح یادگیریم به گه کشیده شده، حافظم کپک زده.»

 "هوش مصنوعی راه حل خوبی­ست برای انجام کارهایوقت­گیر و دشوار"

«مرد حسابی؛ مگه عزراییل دنبالت کرده؟! اون­قدر تند می رونی که مجبوری این­جوری ترمز بزنی و صدای جیغ  میکروفن از لاستیکات درآد.»

کاش می­ توانستم پنجره را ببندم. به­ هرحال باید تا هشت صبح شرش را بکنم. به محض این­که مقاله را تحویلش دادم و بقیه دستمزدم را از او گرفتم، باید همۀ آن خنزر پنزرهای هوشمندی را که از قبل برای­شان مشتری پیدا کرده ­ام، بردارم، ببرم، بفروشمشان و پول­ شان را با پس ­اندازهای این چند سال، دو دستی تقدیم نرمین کنم و مؤدبانه از او بخواهم که اینجا را برای همیشه ترک کند. اصلاً آوردنش به اینجا از همان اول اشتباه بود. درست، اگر نرمین نبود نمی ­توانستم این خانه را دست­ وپا کنم. صبحش که برگردم حسابی از دستم کفری و عصبانی خواهد شد که چرا تلویزیونش را فروختم. اما من باید آرام باشم. آرام بمانم و باید از او هم بخواهم که خونسردی­ اش را حفظ کند و بگویم برایش توضیح خواهم داد که چرا این کار را کرده ­ام.  پیدا کردن توضیح قانع­ کننده برای نرمین کار راحتی نیست، قبل­ ترها منطقی ­تر بود.

اگر صدای بازوبسته شدن در را نمی­ شنیدم، به این زودی­ ها به خودم نمی­ آمدم. صدای پای نرمین را به خوبی می­ شناسم، ساعت کامپیوتری روی دستم 12:37 دقیقه را نشان می ­دهد. باز هم اگر مجبور نبودم حتی از این بچه ­مارهای چنباتمه ­زن استفاده نمی ­کردم. در هیچ کجای خانۀ من ساعت دیواری نمی­ بینید؛ صدای تیک ­وتاکش، حسابی مغزم را می ­خورد.

 "تاریخ نشان می ­دهد با پیشرفت تکنولوژی، همواره کیفیت زندگی انسان بهتر شده ­است "

دیروقت است و خبری از شلوغی شهر نیست اما هوا هر لحظه گرم ­تر می ­شود. طفلکی خارپشت کوچولوی من! تو هم از این جبهه هوای گرمی که به شکل وحشیانه­ ای به درون اتاق حمله ­ور شده احساس خطر می­ کنی؟ به گمانم هر لحظه آماده­ است تا خاری را به اطراف پرتاب کند. اما گرما نباید آرامشم را از من بگیرد، باید تمام حواسم را پای مقاله ­ام بگذارم.

 «67  صفحه دیگه و خلاص.»

 دوم اکتبر 1925. «اگر در آن زمان زندگی می­ کردم، جان لوگی ­برد و تمام نوچه­ هاش رو تیر بارون می­ کردم.» دست­ هایم به شدت عرق کرده­ است. «صدای ترمزشون بس نبود، صدای به­ هم­ خوردن بارشونم اضافه­ شد.» اگر ابزارش را داشتم، همین امشب دقیقاً همین امشب کار این دست­ انداز نکبت را یک­ سره می­ کردم. کاش می ­شد پنجره را ببندم. با اینکه بارها و بارها نرمین از گرمی هوا شکایت کرد و با غرغرهایش مغز سرم را تراشید که چرا کولرآبی را فروختم، اما اصلا پشیمان نیستم. صدایش حسابی اعصابم را به ­هم می ­ریخت. بودنش فایده­ ای نداشت. در اکثر مواقع، آب منطقه­ ها را بخاطر کم ­آبی قطع می­ کردند و فقط باد داغ بود که از دریچه ­ها به سر و صورتمان می­ خورد. حتی چندتا از گلدان­ های زیبایم زیر باد گرم کولر زرد و خشک شدند.

 "خانه­ های هوشمند مصرف انرژی را کاهش می ­دهند و امنیت بیشتری برای ساکنان فراهم می­ کنند. "

باید همۀ حواسم را جمع کنم. باید خونسردی ­ام را حفظ کنم. اگر ساق دستم را امروز صبح جا نمی­ گذاشتم، حالا راحت ­تر می ­توانستم مقاله­­ را تایپ کنم. شاید بهتر باشد مدتی روی صندلی کنار پنجره بنشینم تا هوایی به کله ­ام بخورد. اینجوری بهتر است. شاید هم لپ­تاپم را کنار پنجره بگذارم . فکر خوبی­ست. باید میز و صندلی­ ام را جابه­ جا کنم. اینجوری بهتر است. هوای تازه حالم را بهتر می­ کند. اما اگر سر و صدای این غول­ ها­ی لعنتی بگذارد.

«دِ حرومزاده­ ها مگه روزو ازتون گرفتن، گه تو قبر پدر پدرسگ اونی که گفت اینجا دست ­انداز بزنن، ریدم تو روح اَول و آخر اونایی که این دست ­انداز رو زدن، گه تو روح بابای من که اصلاً اینجا خونه گرفتم.»

درحالی­که تا نصفه از پنجره بیرون آمدم، مشت­ هایم را به دیوار و پنجره می­ کوبم، عربده می­ کشم و لیچار بارشان می­ کنم، نرمین در اتاق را باز می­ کند و بر و بر با آن چش م­هایی که در معمولی­ ترین حالت هم انگار از حدقه بیرون زده ­باشد، نگاهم می­ کند. دستپاچه می­ شوم و نگاهی از روی تنفر به او می­ اندازم. تا می آید دهانش را باز کند و زبانش را در حلقش بچرخاند و چیزی بگوید، سرش فریاد می­ کشم که فوراً اتاقم را ترک کند. بیچاره حرفی نمی ­زند، حتی خم به ابرو هم نمی­ آورد. در را می ­بندد و می­ رود.

 اما چرا رفت؟ باید می ­ایستاد و به من جواب پس می ­داد. باید توضیح می­ داد که تا این موقع شب کجا بوده؟ با چه کسی بوده؟ چرا اینقدر دیر آمده؟

 «دِ لامصبا تموم کنید سروصداتون رو.» کاش من آدم بودم و نرمین حوا. «اونوقت کاری می­ کردم که نرمین خودش به ­تنهایی به زمین تبعید بشه.» باید دوش آب سرد بگیرم. «آب سرد خوبه. حالم رو بهتر می­ کنه.» حمام کمی آن طرف­تر از اتاق نرمین است. امیدوارم تا بعد از دوش آب سرد با او چشم تو چشم نشوم. بهتر است با احتیاط و آهسته­ در را باز کنم. قاعدتا الان باید یا در اتاقش یا در آشپزخانه سر یخچال باشد تا چیزی برای خوردن پیدا کند. خوشبختانه آشپزخانه هنوز سبک قدیمی­ اش را حفظ کرده ­است. در که ندارد؛ فقط یک پنجره دارد که من آن را هم با گلدان پوشانده­ ام. یعنی؛ اگر آنجا هم باشد نمی ­تواند من را ببیند.

 هنوز چند دقیقه ­ای تا شروع تکرار آن برنامۀ مضحک مورد علاقه ­اش با آن دیالوگ مسخرۀ اله بله جیم بله مانده. پس نمی ­تواند روی کاناپۀ جلوی تلویزیون هم ولو شده باشد. فاصلۀ حمام تا اتاق من فقط شش قدم است که در سریع­ترین حالت با سه تا چهار گام بلند می­ توانم سر و تهش را هم بیاورم و به حمام برسم.

 از لای ­در نگاه می­ کنم. خبری از نرمین نیست. فقط یک قدم تا حمام مانده. نرمین درحالی­ که لیوان بزرگ آبی ­رنگ من را توی دستش گرفته است، از آشپزخانه بیرون می­ آید. لیوان آبی من دستش چکار می­ کند؟ تا آمدم سرش هوار بکشم که به چه حقی آن را برداشته، لیوان را به سمتم می­ گیرد و با آن صدای زمختش می­ گوید: «خسرو، یک­ کم آب خنک بخور.»

 وقتی با آن چشم­ های درشت و ابروهای لنگ و والنگش به من نگاه می­ کند، حسابی کفرم را در می آورد. کار خوبی می­ کنم که می­ خواهم تلویزیونش را بفروشم. باید فوراً به اتاقم برگردم.

  «فقط 67 صفحه .»

 "ترکیب بی ­نظیری از انسان و ربات در آینده ­ای نه­ چندان­ دور، امری مثبت و عادی خواهد شد."

کاش از فداییان حسن صباح بودم.

 «66 صفحه و نصفی. این دیگه، صدای یکی دوتا نیست، صدای یه گله کامیون وحشیه که از طویله ­شون رم کردن.»

مگر من از نرمین آب خواسته ­بودم! چرا راحتم نمی­ گذاشت!

 «وای... وای، انگاری دارن مغزم رو جابه ­جا می­ کنن.»

 نرمین، نرمین، نرمییین! چرا نمی ­روی و لباس ­هایت را عوض نمی­ کنی! چرا در اتاقت نمی ­مانی؟

 در اتاق را باز کردم تا سرش هوار بکشم اما نرمین نبود. به گمانم باید... باید آرام باشم. باید همۀ حواسم را پای مقاله­ ام بگذارم. همه ­اش تقصیر این بارش­ های اخیر است که هوا شرجی شده.

 «صدای تلویزیون نمی ­ذاره.»

 کاش یک فضانورد بودم. باید فضانورد می­ شدم. «یوری الکسی­ یوییچ گاگارین، من تو رو خیلی ستایش می­ کنم. بازم همون دیالوگ مزخرف! انگاری یه قاشق برداشتن، دارن ته یه قابلمه رو توی مغزم می­ کرونن.»

 «وای خودکارام!» هیچ کدامشان نتوانستند از شدت ضربۀ مشت­ هایی که به میز زدم قسر در بروند. همه­ شان کف زمین پخش ­وپلا شدند. می­ خواستم همۀ زورم را توی صدایم به­ کار گیرم و سرش داد بکشم که صدای گوش ­خراش آن جعبۀ احمق را کم کند.

 اما نرمین نیست!

دستپاچه می ­شوم. به طرف اتاقش می ­روم. روی تختش نشسته و وسایلش را توی چمدانش جا می­ دهد. می ­ایستم و نگاهش می­ کنم. چرا اینکار را می­ کند؟ چرا چیزی نمی­ گوید؟ چرا نگاهم نمی­ کند؟

چمدانش را بسته اما هنوز نیمی از وسایلش مانده است. شاید خوب باشد اگر چمدان خودم را هم قرضش بدهم. نه خوب نیست. قرضش نمی­ دهم. نمی­ خواهم دیگر هیچ­وقت او را ببینم. روز اول با همین یک چمدان اینجا آمده، با همین یکی هم باید برود.

" پشت سرمون می­ گن اله بله جیم بله"

چمدانش سنگین است. باید خودم برایش تا دم در ببرم. چقدر خوب می ­شد اگر در اواسط قرن نوزدهم چمدان­ بر یکی از افراد ثروتمند بودم.

چمدانش را برمی ­دارم. ایستاده و بِر و بِر نگاهم می­ کند. حرفی نمی ­زند. سوالی نمی ­پرسد.

 باید از من تشکر کند. بله، باید تشکر کند. باید از من بابت تمامی این سال ­هایی که تحملش کردم تشکر کند. فقط دو سه تا پلۀ دیگر مانده. چرا حرف نمی ­زند؟ چرا لال­مونی گرفته؟ چرا خداحافظی نمی­ کند؟ حتی وقتی در را رویش می ­بندم. «اصلا، اصلاً چرا تلویزیون رو روشن کرده؟»

 خوب است به اتاقم برگردم. 67  صفحه مانده.

 صدای شکستن خودکار زیر پایم، حسابی قلبم را به درد آورد. تقصیر نرمین بود. «یک لیوان آب خنک حسابی حالم رو جا میاره.»

 بطری آب را از توی یخچال برمی دارم. روی کاناپه جلوی تلویزیون لم می­ دهم و بطری آب را سر می­ کشم.

"این چند نفر پشت سرمون می­گن اله بله جیم بله"


ثبت نظرشما

...واسه این دنیای امروز که همه واسه گند زدناشون دنبال یه مقصر میگردن خوب نوشته شده