logo

اگر با یک کاسه ماست دریا دوغ می شد- فرید خسروانی - داستان پایان دوره سطح پایه

اگر با یک کاسه ماست دریا دوغ می شد- فرید خسروانی - داستان پایان دوره سطح پایه

اگر با یک کاسه ماست دریا دوغ می­ شد

فرید خسروانی

 

1. دستپاچه

من یه دوچرخه دارم. قرمزه. اما اون روز که داشتم می­ رفتم ماست بخرم پیاده بودم. چون ترمز دوچرخه ­ام خراب شده. بابام گفته سرِ بُرج که حقوق بِدَن ترمزشُ درست می­ کنه حتماً. چون مامانم گفته دوچرخه­ ی تو پای منه. فعلاً که من پای مامانمم. همه خریدا رو پیاده می ­رم. مامان و بابا نمی­ ذارن با دوچرخه برم. چون آخرین بار نتونستم ترمز بگیرم، رفتم تو در و دیوار همسایه. یه بی آبروبازی پیرزنه راه انداخت انگار بمب خورده تو درشون. آبرومون رو برد. همیشه می تونستم با پا ترمز بگیرما. پامو می­ کشیدم زمین یا می­ ذاشتم رو تایر دوچرخه. اما اون دَفه نشد. سرعتم زیاد بود. کوچه ما یه جوریه که کلاً سرعتت زیاد می­ شه. شیب داره ... ... ... من یه دوچرخه دارم. قرمزه. اما اون روز که داشتم می ­رفتم خرید پیاده بودم. چون ترمز دوچرخه ­ام خراب شده. کوچه ما یه جوریه که کلاً سرعتت زیاد می ­شه. شیب داره. بالاش چند تا پله ­اَس که می ­خوره به خیابونِ اصلی. بعد شیب داره تا آخرِ کوچه. واسه همین تا ترمزش درست نشه سوار نمی ­شم. آدم باید حواسش باشه. احتیاط کنه. این خیلی مهمه تو زندگی. اینم بگم. همین روزا که حقوق بابا رو بِدَن می ­برمش پیش اِسمال چرخی تا درسِش کنه ... خودمَم می­ تونم دُرُسِش کُنما ... ... ... من یه دوچرخه دارم. خیلی نو و خوشکله. رنگش قرمزه. رنگش برق می زنه. نویِ نو. اما همیشه سوار نمی ­شم. دوس دارم بعضی وقتا واسه خودم راه برم. وقتی راه می ­رم ... بله مامان؟

- کجایی؟

- تو اتاقَم.

- داری چی­کار می­کنی؟

- دارم درس می ­خونم!

- بعدش برو برام ماکارونی بخر.

- باشه

من راه رفتن رو دوس دارم. مثه الان که داریم با هم راه می­ ریم. بعد واسه خودم قصه می ­گم. من قشنگ قصه می ­گم. تو مدرسه زنگای تفریح واسه دوستام قصه می ­گم. اونام حسابی گوش می ­کنن. کیف می­ کنن. بعدش برام دست می ­زنن. همون قصه ­های کتاب قصه­ هامُ. کلی کتاب قصه دارم. همشُ خوندم. خیلی قصه­ هاشون قشنگه. فقط نقاشی­ شون زیاده. دوس دارم کتابای بزرگ بخونم. مثه کتابای بابام. همه ­اش نوشته­ اس. چندبار رفتم بخونم اما چیزی حالیم نشد. باید بزرگ بشم ... سلام.

- سلام

- یه دونه ماکارونی بدین.

- یه دونه یا یه بسته؟

- یه دونه بسته

من قشنگ قصه می ­گم. تو مدرسه واسه دوستام قصه می ­گم ...

- بیا بقیه پولِتُ بگیر بچه! حواست کجاس؟ عاشقی؟

من ماکارونی خیلی دوس دارم. با سویا. یه بار اومدم همین­جا سویا بخرم. گفتم آقا سایوُ بدین. چون قبلش ای کیو سان دیده بودم. ای کیو سان خیلی خوبه. سایوُ جان هم دوستشه. مثه تو که دوست منی. من مامان ای کیو سان رو هم خیلی دوس دارم. خیلی خوشکله. خیلی­ اَم قشنگ راه می­ ره. آروم حرف می ­زنه. خیلی ­اَم عاقله. همه حرفاش درسته. دوس دارم تو جشنای مدرسه برم رو سنگر واسه بچه­ها قصه بگم. مدرسه ما یه سنگر داره. مال زمان جنگه. مثه یه زیر زمینه وسط حیاط. سقفش یه سکوی سیمانیه که اومده بالا. بچه­ها روش می­ شینن. بچه­ها رو سنگر مدرسه لوبیا می ­خورن. لوبیا گرم. بابا مدرسه ­ای دُرُس می­ کنه برامون. کاسه ­ای پنج تومن. خیلی می ­چسبه تو زمستونا. سنگرمون رنگش سفیده. بعد یه خط سبز بالاش داره. یه خط قرمز پایینش. وسطِشَم پُرِ گُل لاله­ اس. پولشُ بابای بچه ­ها دادن. سنگرمونُ آقای توسلی خودش رنگ زد. مدیرمونه. ریش داره. خیلی ریشش قشنگه. ریشش مثه معلم پرورشیمون نیس که کثیف باشه ... ریش آقای مدیرمون خیلی قشنگه. دوس دارم بزرگ شدم مثه اون ریش بذارم. تو مراسمای جشن آقای توسلی برامون ارگ می ­زنه. داره یه گروه سرود هم دُرُس می­ کنه. از بچه­ های مدرسه­ مون. صبح­ ها سر صف همه ­مون با هم شعرش رو می ­خونیم. قرار شده از بین بچه ­ها چند نفر که بهتر یاد بگیرن گروه سرود بشن. بچه ها خیلی دوس دارن عضو گروه سرود بشن که روز جشن بخونن. ... ولی من دوس دارم قصه بگم برای همه. پشت بلندگو صدام بپیچه تو حیاط و همه برام دست بزنن. کتاب قصه هم زیاد دارم. همشُ خوندم. بابام هم خیلی کتاب داره. همشُ خونده. منم همه کتابای بابامو خوندم. خیلی کار سختیه. فک نکن همه بچه­ های کلاسمون می تونن. نه برمشوری می ­تونه نه سعید. هیچکدوم. ولی من می ­تونم.

 

2. پاییزان بازی

امروز با سعید پاییزان بازی کردیم تو مدرسه. آخرش من مُردم. قایم شده بودم پشت سنگر. یهو از بالا اومد بِهِم تیر زد. بعد من مُردم. همون موقع که مُردم پاییزان خوندیم ... امروز تو مدرسه پاییزان بازی کردیم ... ... ... آخرش سعید رو کشتم. تونستم با تیر بزنمش. رفتم بالای سرش یهو زدمش. پشت سنگر قایم شده بود ... بله مامان؟ ... دارم شعر حفظ می ­کنم ... من شعر خیلی دوس دارم. همه شعرای کتابَمُ ...

- الان؟

- هنوز حفظ نکردی؟

- چرا کردم ... کامل نیس هنوز.

- کتابتُ بده. بخون ببینم چقدرش رو حفظ شدی.

- اووووممم ... اولش رو بگو. فقط همین اولش.

- دَر

- آها ... در کنار خطوط سیم پیام ...

- خارج ...

- خارج از ده دو کاج روییدند ...

- خُب؟

- اولش رو بگو ... فقط همین اولش.

- سالیانِ

- سالیانِ؟

- سالیانِ دراز

- سالیان دراز ...

- رهگذران

- سالیان دراز رهگذران ... اولِ بقیه­اش رو بگو ... فقط همین اولش!

- همه ­اَش که شد اولش مادر. حفظ نکردی هنوز؟ دو ساعته نشستی اینجا. چیکار می ­کنی پس؟ زود حفظ کن.

- باشه

... اونجایی که ازش می رن پایین رو با چند تا میله آهنی پوشوندن. بچه­ها رو میله ­ها پایین و بالا می ­پرن و کیف می­ کنن. اما یهو پاشون لای میله­ ها گیر می ­کنه. بچه­ ها رو سنگر مدرسه بازی می­ کنن. آقای حجاری چند تا ازین شاگرد گُندِه ­ها رو گذاشته کنار سنگر که هر کی بره روش بزننش. بعضی وقتا هم بچه ­ها چندتایی می­ رن روش تمرین سرود می­ کنن. مثلاً خیال می­ کنن تو جشن دارن می­ خونن. می­ خوان عضو گروه سرود بشن. ما که پاییزان بازی می ­کنیم کتک نمی ­خوریم. چون خطرناک نیست. کسی چیزیش نمی شه. فقط آخرش می ­میره. بقیه نه. بازیای خطرناک می­ کنن. مثلا آزادو بازی می ­کنن. دو تا تیم می­ شن. بعد یکی از تیما دنبال اون یکی می ­دَون تا بگیرن­شون. وقتی گرفتن­شون، اسیرشون می­ کنن. می ­برن­شون کنار دیوار که مثلاً زندانه. بعد نگهبانی می ­دن. هم تیمی ­هاش باید بیان بهشون دست بزنن تا آزاد بشن. اگر نه خودشون اسیر می ­شن. مثه جنگ می ­مونه. چون بازی خطرناکیه اگه آقای حجاری ببینه دارن می ­دَوَن با شلنگ سیاهه می ­زنتشون. آقای حجاری ناظممونه! شلنگ سیاهش کابله. یه بار منُ زده باهاش. چون زنگ تفریح از کلاس نرفته بودم بیرون. هم درد داشت هم سوز ... اگر آقای ناظم ببینه دارن می ­دون با شلنگ سیاهه می زتشون. می ­گن خیلی درد داره. هم درد داره هم سوز. من که تا حالا کتک نخوردم. بچه ها می­ گن. اگر آقای ناظم بچه ­ها رو نزنه بچه­ ها می­ خورن زمین و زخمی می ­شن. واسه همین می­ زنتشون تا زخمی نشن. وقتی سعیدُ کشتم رفتم سرشُ گرفتم تو بغلم. گفتم کُشته نشو. مثه تو فیلما. اما کشته شد. بعد با هم آهنگ آخر فیلمُ خوندیم. پاییزان. ثابت مثه مجسمه می ­مونیم. ینی فیلم تموم شده. بعد اسم بازیگرا میاد. اسم من اول میاد بعدشم سعید. ما هم پاییزان رو می­ خونیم. پااااااایییییزااااان پاااااایییزااااان پاییزان اسم یه فیلمه. آخرش که تموم می ­شه هی می ­خونه پااااااییییزاااان یه چیزای دیگه هم میگه­ ها. یادم نیس چی بود. همون پاییزانُ ما می ­خونیم. ثابت می­ مونیم دو سه دقیقه هی می­ گیم پااااااییییزااااان دوس داری فیلم بازی کنیم؟ خیلی از خاله بازی بهتره. بیا بازی کنیم. ببین! ینی تو زن منی. چرا زنم نیسی؟ مثلاً آقای رئیس جمهور دستور داده. گفته بچه­ ها هم می ­تونن زن و شوهر باشن. بچه­ های ده سال به بالا. منم ده سالمه. اشکالی نداره. خیالت راحت. بعد داری از کوه می ­افتی. من میام نجاتت می ­دم. خُب. حالا برو بالای رختخواب. ینی این رختخوابه کوهه. نمی تونی؟ اول من می ­رم بالا. خُب حالا چندتا بالشت رو می ندازم پایین که مثه کوه بشه پایینش. خُب ... حالا بیا روی این دو تا بالشته که انداختم پایین. وای داری می افتی. دستتُ بده به من. گرفتمش. نجاتت می ­دم. نترس. محکم دستامُ نگه دار. پاتُ بذار رو بالشت کناری. حالا بذار لبه این تشک آبیه که زده بیرون. آفرین. حالا اون دستتم بده دستم. حالا محکم گرفتمت. بیا محکم بغلت کنم. بیا. اشکالی نداره. تو زن منی. دیدی نجاتت دادم؟ مثه مجسمه وایسا. پاااااااییییزااان ... وای داری می افتی. دستتُ بده من زن! گرفتمش. نجاتت می­ دم زن! نترس. محکم دستامُ نگه دار. پاتُ بذار رو بالشت کناری. حالا بذار لبه این تشک آبیه که زده بیرون. آفرین. حالا اون دستتم بده دستم زن. حالا محکم گرفتمت. بیا محکم بغلت کنم. پاهات زخم شده؟ باید خوبش کنم. بزن بالا دامنتُ ... نه بالاتر ... بازم بالاتر. اشکالی نداره. ما زن و شوهریم. بذار دست بزنم. اوه اوه. چقدر زخم بدیه. بزار برم باند بیارم ببندمش. بستمش. حالا باید دستامُ بذارم روش تا خوب شه. آقای رئیس جمهور گفته دستامُ بذارم روش زودتر خوب می ­شه. حالا فیلم تموم می ­شه. ثابت بمون. تکون نخوریا. پااااااییییزاان ... بله؟

- چرا داری لای رختخوابا می ­لولی؟ چرا ریختیشون به هم؟ جیگرت لِه بشه الهی به حقِ ...

 

3. شلنگ قرمزه

سلام. منتظرم بودی؟ آخی! خسته شدی؟ بیا بریم خونه. دستمُ بندازم دور گردنت. اینم که باهامونه سعیده. همون که کُشتمش. سعید شوهرِ دختر همسایه شونه. همون که خیلی فوضوله. خیلیم بی تربیته. چقدر گفتم مرد! نکن اینکارو. حالیش نشد. خیلی خره. مثه من که نیس. من شاگرد اولم اون شاگرد چهارمه. دوم برمشوریه. سوم پور علی پسر علی. پور ینی پسر. واسه همین من به پورعلی می ­گم پسر علی. همیشه تو مدرسه که معلممون درس می ­پرسه و درست جواب می ­دم سعید برام دست می ­زنه. منم همین طور. معلممون مشق نمی ­ده. ولی می­ گه درس بخونید. هر روز هم می ­پُرسه. از همه. از هر نفر دو تا سوال. اول ردیف ما رو میاره پای تخته. بعد ردیف برمشوری اینا رو. برمشوری خیلی گُهِ سگه. خیلیم حسوده نکبت. همش هم دنبال معلم پرورشیمون راه می ­ره و حرف می ­زنه. ثلث اول من شاگرد اول شدم اون شاگرد دوم. شب تب کرد. خاک تو سر حسودش بکنن. موقع جشنا هم میارنش بالا شعر ... وقتی من درس جواب می ­دم و می ­شینم سعید برام دست می­ زنه. اما برمشوری حسودی می­ کنه. می ­دونم. چون من اولم اون دوم. معلممون وقتی می­ خواد درس بپرسه می­ گه بچسبید به دیوار. بعد سوال می ­پرسه. دو تا سوال می ­پرسه. بعد هر بار که درست جواب بدیم یه کاشی میایم جلو. اگر کلاً کمتر از یه کاشی بشه کتک ...

- خدافظ. من از این ور می ­رم دیگه.

... می­ خوریم. با شلنگ قرمزه. محکم می ­زنه معللمون. امروز ...

- هوی با تواَم. دارم می ­گم خدافظ.

- خدافظ.

- چته حالا؟ چیزی نشده ...

سعید رفت خونه شون. ما هم می­ریم خونه مون. زنِ اون زشته. مثه تو قشنگ نیست. لباساش کثیفه. اما لباسای تو تمیزه. زنش خیلی حرف می ­زنه. خیلی هم فوضوله. مثه تو ساکت نیست. دختر همسایه ­شونه. داداششم همیشه تو کوچه وِله. چرک و کثیف. بزرگ بشه می ­شه مثه برمشوری. خاک تو سر سعید. چقدر گفتم مرد! این زن رو نگیر. کثیفه. چرکه. حالیش نشد. خره دیگه. خونه زنش کثیفه. همش جلو در خونه شون می ­شینه نگای آدما می­ کنه. انگار آدم ندیده. خونه شما ولی خیلی قشنگه.

- سلامت کو؟

- سلام

- چت شده؟ تو مدرسه دعوات شده؟

...

می­ خوام کلی چیز نشونت بدم. بشین این گوشه پیش خودم. ببین اینا کتاب قصه ­هام هستن ... بله؟

- زود دستاتو بشور بیا ناهار

- باشه اومدم

 

4. آویزونِ بارفیکس

اعصابم خُرده زن! برام چایی بیار. بشین می ­خوام نصیحتت کنم. امروز یه چیزی یاد گرفتم. می­ خوام یادت بدم. چون زنمی دارم بهت می ­گم. باید بدونی. به هیچ کسم نگو. امروز به پسر شوکوپارسیه گفتم. یه پسره­ اس عینکیه. شوکوپارس میاره مدرسه. همونا که تو تلوِزیون نشون می ­ده. شبیه خمیر دندونه. اما خمیر دندونش قهوه­ ایه. تو مدرسه ما کسی ازونا نمی­ خوره. فقط همین عینکیه می ­خوره. عینکشَم گِرده. لباساش هم نُوِه. می ­ره می­ شینه رو سنگر. جلوی دکه بابا مدرسه. همون جا که بچه­ ها چیز می ­خرن. بعد شوکوپارس می ­خوره. اون روز یکی از بچه ها همین جوری نگاش می­ کرد. دلش کشیده بود. بهش نداد اصلاً. درشُ بست گذاشت تو جیبش گفت بقیه­ اش واسه زنگ بعد. دلم واسه پسره سوخت. دهنش آب افتاده بود. امروز همین شوکوپارسیه، فکر کنم کلاس سومه. تازه اومده تو مدرسه ما. از میله بارفیکس آویزون شده بود. میله بارفیکسمون گوشه حیاط کنار باغچه ­اس. باغچه ­مون هم چندتا درخت نارنج داره. به جز زنگ ورزش ممنوعه ازش آویزون بشیم. زنگ ورزش هم نوبتیه. همیشه نمی شه! بهش گفتم آقای ناظم گفته از خایه آویزون نشو. رفت به آقای ناظم گفت. آقای ناظم هم منُ کشوند جلو دفتر. اما داخل راهم نداد. داخل معلم پرورشیمون بود با یه زن جدید. نمی ­دونم کی بود. ولی معلم پرورشیمون هی زمینُ نگاه می ­کرد و می ­خندید. من از گوشه در دیدم. اما بلند نمی ­خندید. همش لباشُ جمع می­ کرد. هر موقع می ­خواد بخنده اما نخنده لباش همین جوری می­ شن. آقای ناظم گفت چرا اینو گفتی؟ گفتم چون خودتون گفتین. محکم زد تو ... گو ... گو ... ... ... خو ... خو ... دِ هِه ... هِه ...

- چرا گریه می ­کنی مامان؟

- هی ... هی ... هی ... چچ ... ی ... ی ... ی ...

- کسی دعوات کرده؟

...

- چی شده قربونت برم؟ بگو به مامان

...

 

5. دستاتُ بگیر بالا!

سلام زن! چطوری؟ امروز از سرکار اومدم خستمه. بیا ماچت کنم. امروز خانم جدیده اومد سر کلاسمون. شبیه مامان ای کیو سانه. معلم بهداشتمونه. چی؟ مهمون داریم؟ ای بابا اگه گذاشتی حالا ماچت کنم. چه زندگیه واسه من دُرُس کردی؟ فردا صبح طلاقت می­ دم ... سلام زن! چطوری؟ دستت درد نکنه که ماچم کردی. ای بابا. کدومه؟ مهمون داریم؟ سعید و زنش اینا؟ خوشم نمیاد ازش. چرا دعوتشون کردی؟ گریه نکن. نترس. طلاقت نمی دم. من یه دانش آموزم. از کجا پول بیارم واسه مهمونی؟ صبح تا ظهر می­ رم مدرسه. بعد از ظهرا هم با دوچرخه ­ام می­ رم مسافرکشی واسه یه لقمه نون. بعد تو مهمون دعوت ... بله آقا؟

- ادامه ­اَش رو بخون

- اوووم ...

- حواست کجاست؟ نمی دونی تا کجا خونده بود؟

- چرا آقا ... یه لحظه ...

- عاشقی بچه؟ حواست کجاس؟ ... ساکت. نخندین. پیداش نکردی؟

- الان آقا ...

- دستاتُ بگیر بالا.

- ببخشید ... الان پیداش می ­کنم.

 - دستاتُ بگیر بالا.

- آقا ببخشید!

- باشه بخشیدم. دستاتُ بگیر بالا.

 

6. زنگ می زنی فرار می کنی؟

همه کتاب قصه هام رو برات آوردم. بخونشون حتما. چقد سرده. کجا کتابا رو بهت بدم که خیس نشه؟ ... ببین چقدر کتاب قصه برات آوُردم. همه­ اش رو آوُردم. همه ­اش رو خوندم. دیگه لازم ندارم. همه ­اش برای تو. اینجا خیس می ­شن ... همه کتاب قصه­ هامُ برات آوردم. همه ­اَش تو این کیفه. کیفه هم برای خودت. بازش کنم خیس می ­شن. تو راه همه ش مراقب بودم لباسام خراب نشن. داشتم می­ اومدم پیشت کفش نوامُ پوشیدم. باهاشون می رم مهمونی. یه خرده خیس شدن. این شلواره بهش می­ گن نخ کبریتی. عید خریدم. ببین وقتی راه می ­رم یه جوری می ­رم که پاچه شلوارم رو کفش ­اَم تکون نخوره که زشت بشه. واسه تو ... سلام.

- چی می­ خوای؟

- هیچی

- پس چرا در زدی؟

- من نزدم

- پس کی زد؟ ... وایسا ... وایسا ببینم ...

 

7. سکوت

- خانوم خدا عمرتون بده که اومدین اینجا. به دادم برسید. اول خدا بعدش شما. چند روزه بچه­ ام حرف نمی ­زنه. از جاش تکون نمی ­خوره. به زور بهش غذا می­ دم. چند روز پیش، همون روز که بارون می ­اومد. با لباس خیس و کثیف اومد خونه. لباساش نو بودنا، لباس مهمونیاش رو پوشیده بود. رفته بود بیرون. انگار خورده بود زمین. بچه ­ام تب کرد. تب و لرز، تشنج کرد. بردمش دکتر و دوا و درمون. حالا خدا رو شکر تبش بریده. اما لام تا کام حرف نمی­ زنه. هرچی می ‌پرسم ... هیچی. انگار یه چیزی دیده. انگار شوک شده. بمیرم الهی. سعید کیفش رو تو جوبی پیدا کرده. همه کتاب قصه ­هاش اون تو بوده. همه ­شون خیس شدن. چقدر کتاباش رو دوس داشت. رفتم براش بازم خریدم. اما نگاشون نمی ­کنه. درساشم نمی­ خونه. سعید اومد پیشش. سعید دبیری. خونه شون تو همین کوچه خودمونه. با اونم حرف نزد.

- عزیزم! پسر کتابخون؟ چی شد اون روز؟ کجا رفته بودی؟

- بگو مامان. به خانم معلمتون بگو. ببین اومده تو رو ببینه. معلم بهداشتتونه.

- ببخشید، می شه برامون یه چایی بریزید؟

- وای خاک به سرم. اصلاً حواسم نبود. ببخشید تو رو خدا. مگه وضعیت این بچه حواس واسه آدم می ­ذاره. الان میارم براتون. وای دیدی آبرو ...

- پسر خوبِ کتابخون! ببین برات چی آوردم. یه کتاب جدید. دوست داری؟ ... ... نمی خوای حرف بزنی؟ حداقل سرت رو تکون بده تا بفهمم که دوس داری هدیه ­ات رو ... ... پس دوس داری. می­ خونی برام؟ ... نه؟ ... خُب اول برای خودت بخونش. روز بعد برای من قصه­ هاش رو تعریف کن.  

- کتری رو گذاشتم. الان آب جوش میاد.

- ممنون. نیازی نیست. مزاحمتون نمی ­شم. باید برگردم مدرسه.

- نه به خدا. مگه می ­ذارم ...

 

8. قصه بگو

- از اون روز که شما اومدین همه ش داره کتابی که بهش دادین رو می­ خونه. خدا رو شکر خوراکش بهتر شده. ولی هنوز حرف نمی ­زنه. تو کوچه هم نمی ­ره. ترمز دوچرخه­ اش رو درست کردیم. اما سوار نمی شه. وای خانم ینی چی سر بچ ...

- خودتون رو ناراحت نکنید. ایشالا بهتر می شه. شما هم بهتره جلوش گریه نکنید.

- خانوم دلم کباب ...

- برید یه آب بزنید به صورتتون لطفاً.

...

- خب! سلام پسرِ کتاب­ خون! چطوری؟ داستاناش رو خوندی؟ الان سرت رو تکون دادی یعنی آره؟ آفرین. برام تعریف می ­کنی؟ چرا رفتی زیر پتو؟ خجالت می ­کشی؟ خجالت نداره عزیزم. تو خیلی قشنگ قصه می ­گی. بَه! چه قشنگ هم می ­خنده. نگاهم کن. خجالت نکش آقا پسر. دوست دارم برام قصه بگی... منتظرما ...

- دخترِ حاکم خیلی خُشکل ...

- بفرمایید چایی ریختم. تازه دمه.

- دست شما درد نکنه.

- خواهش می ­کنم. وای خانوم خیلی ممنونم که تشریف میارید. خانوم مهرآسا! خیلی می ­ترسم از درساش عقب بیفته. رتبه اول کلاسشونه، اما آقا معلمشون ...

- آقا پسرتون خیلی قشنگ قصه می گه.

- قصه زیاد می­ خونه. بعد می­ شینه ورق می ­زنه. واسه خودش تعریف می ­کنه. اما درسش مهم ...

- قرار شده قصه­ های کتاب جدیدش رو برای من بخونه ...

- وای خانم خندید بچه ­اَم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. بگو مامان. برامون تعریف کن. وای نکن اینجوری مامان. زشته جلو معلمتون. چرا می ری زیر پتو؟

- گفتین سوار دوچرخه ­اش نمی شه بره بیرون؟

- نه خانوم.

- با من چی؟ نمیاد بیرون قدم بزنیم؟

- الهی مامان قربون خنده­ هات بره!

 

9. خونه دو طبقه با آجرنمای زرد

چقدر کوچه قشنگی دارید. یه کوچه قدیمی شیب­دار. پر از درهای کوچیک. می­ دونی قشنگیه این کوچه ­ها به چیه؟ ... ابروهاش رو انداخت بالا. یعنی نه! من فکر می ­کنم قشنگیشون به اینه که درختای تو حیاط از رو دیوار خونه­ها سرک می­ کشن تو کوچه و به همه سلام می­ کنن. تو چی فکر می ­کنی؟  ... خُب، رسیدیم به یه چهارراه کوچولو وسط کوچه­ تون، کدوم طرف بریم؟ این طرف؟ ... به این طرف می گن چپ. درسته؟ ... آفرین. این کوچه تنگ ­تر شد. خیلی کوچه ­های محله ­تون رو دوست دارم. می ­دونی به این کوچه ­ها چی می ­گن؟ ... نه؟ می ­گن کوچه آشتی­کُنون. چون وقتی آدما می­ خوان رد بشن نمی ­تونن از هم فاصله بگیرن. حتی اگر با هم قهر هم باشن مجبور می­ شن از کنار هم رد بشن. چشم تو چشم بشن. به هم نگاه کنن. اون موقع­ اس که آشتی می ­کنن. مثل اینکه از کوچه تنگای آشتی کنون خوشت اومد آقا پسر که این­جوری می خندی! آره؟ ... خُب یه پیچ دیگه. جلومون که بن ­بسته. مجبوریم بریم سمت چپ دوباره. بازم شیب داره. این دفعه رو به ... با ... لا ... ا ... س ... وایسا پسر! ... نفسم گرفت ... ندو وایسا ... شیطونم هستیا ... از من می ­خندی که نفسم گرفته؟ خب مستقیم که می ­خوره به خیابون اصلی. ما بریم سمت راست. شیبش کمتره. کوچه هم پهن ­تر می­ شه. این مسیر مدرسه ... چرا وایسادی؟ ... من برات وای نمی سم. می رم، بیا. ببین کوچه­ ها از خیابونا آروم ­ترن. آدم بیشتر دوس داره اینجا ... ببین همینجوری اونجا وایسی و نیای صدامُ نمی ­شنوی. مجبورم صدامُ بلندتر کنم. اون وقت همه کوچه می ­شنون. میان دعوامون می­ کنن. چه خونه قشنگیه سر این کوچه ... جانم؟ بده به من دستت رو. چرا پشت سرم قایم شدی؟ نفس نفس می ­زنی چرا؟ چیه؟ ... این خونه؟ همین که دو طبقه ­اس؟ آجراش زرده؟ خب چی؟ ازش می ­ترسی؟ نریم این طرفی؟ ... باشه نمی ­ریم. بیا برگردیم ... خب دیگه! برنگرد بهش نگا کن. می ­دونی قدم زدن تو این کوچه­ ها خوبیش چیه؟ جواب نمی دی؟ همین جور می ­خوای من رو نگاه کنی؟ اگر فقط منُ نگاه کنی، وقتی دست­ هات رو ول کنم می ­خوری زمین. نمی­ تونی راه بری. جلوت رو نگاه کن. این کوچه­ گردی ­ها خوبی ­شون اینه که می ­شه واسه هم قصه بگیم. منم الان منتظرم که برام قصه بگی. همون قصه ­ای که از کتاب می ­خواستی برام بگی ... یادته؟ اولش رو می ­گم. بعد تو ادامه بده. « یه حاکم بود که یه دختر داشت. دختر حاکم ... »

- « دختر حاکم خیلی خُشکل بود ... یه روز داشت از تو کوچه رد می ­شد. دختر حاکم. می­ رفت که بره خونه ­شون ... »

- خونه­ شون چه­ جوری بود؟

- بزرگ بود.

- چه شکلی بود؟

- اووووممم ... مثه همین خونهه بود.

- کدوم خونه؟

- همین دو طبقهه! که آجرای زردِ نو داره. حیاطش هم بزرگه. می ­گن نوسازه. همچین خونه ­ای تو محله ما نبود. تازه ساختنش ... دخترشون هم خیلی خوشکل و نازه. اون روز که داشتم می ­رفتم ماست بخرم دیدمش. دم در خونه ­شون. قباش قرمز بود. با دایره دایره ای ­های سفید. بعد ... موهاش شبیه موهای سایوُ جان بود. بالاش رو بسته بود، اومده بود بالا. جلو و پشتش چتری بود. گردنشم معلوم بود. مثه سایو جان. یه پاش رو گذاشته بود پشت پای اون یکیش. یه پا تکه داده بود به در. اونور رو نگاه می­ کرد. لباساشم نو بود. مثه دخترای کوچه ما نیس. دخترای کوچه ما لباساشون کثیفه. مخصوصاً مانتو مدرسه­ شون که سورمه ­ایه. همیشه خاکیه. انگار رو زمین می­ شینن. یا یکی با تخته پاک کن زده تو سرشون. بعد بهم نگاه کرد. خندید یهو. نمی­ دونم از چی. از اینکه دوچرخه نداشتم؟ از اینکه با خودم حرف می ­زنم؟ من وقتی راه می رم واسه خودم قصه می گم. با خودم حرف می زنم. یا فک می کنم سر کلاس هستم بعد درس می دم به بچه ها. یا دارم براشون قصه می­ گم.

- خب؟

- چی خب؟

- بعد که خندید؟

- هیچی. رفت تو خونه شون.

- داشتی از دختر حاکم برام می ­گفتی.

- «دختر حاکم داشت می­ رفت خونه شون که بزرگ بود. که آجرای زرد داشت. بعد یه گدا نشسته بود. گداهه نگاش کرد. دختر حاکم هم خندید. بعد گداهه عاشقش شد ...»

- حواست هست رسیدیم سر کوچه ­تون؟

- عِه! آره. از پایین رفتیم دور زدیم اومدیم بالا. شما می ­دونین اسم کوچه ­مون چیه؟

- تا نگی نه! از کجا بدونم؟

- اسمش کوچه پله اس خُب. ببینید چقدر پله داره. خونه ما هم اون پایین تره. سمت راست. جلو ستون سیمانیه. در سبزه.

- خُب پسر کتابخون. برو خونه. بقیه قصه ­ات رو فردا تو مدرسه برام بگو.

 

10. اون روز بارونی

- دیروز چندبار توی دفتر رو نگاه کردی. منتظرت بودم. چرا نیومدی داخل؟

- چون آقای مکاری بودش.

- خُب عزیزم ایشون معلم پرورشی ­تون هستن. اتفاقاً خوبه که باشن. ایشون هم همین روبرو، پشت میزشون می­ نشستن و گوش می ­دادن.

- نمی­ خوام.

- نمی­ خوای آقای مکاری باشن؟

- نه!

- چرا عزیزم؟

- منُ زد! با خط کش. بعد برمشوری هم بهم خندید ... برمشوری داشت از رو درس قرآن می­ خوند. من حواسم نبود کجاس. بعد منُ زد. هرچی گفتم آقا ببخشید قبول نکرد. ولی قبول کرد. بازم زد. زد همونجا که شما دستمُ گرفته بودین! بعد از این­که ناخونامونُ نگا کردین. به من که رسیدین ...

- گفتم پسر کتاب خون چقدر تمیزه. بهداشتشم رعایت می ­کنه.

- آره بعد دستمُ گرفتین. بعد برمشوری یه جوری نگام کرد. می­ دونم حسودی کرد. چون همیشه کثیف و چرکه. وراج هم هست ... همش چُغُلی می ­کنه. دوست معلم پرورشیه. همش دنبالش راه می افته می گه بچه ­ها چی­کار کردن. مثلاً یه بار سعید وایساده جیش کرد رفت گفت به آقای حجاری. اونم زدش. می ­ره می گه کیا ظهر نماز نیومدن! کی تو صف دکه جلو زده! کی زنگای تفریح از بارفیکس آویزونه! بعدشم از خودش تعریف می­ کنه همش.

- برمشوری تماشاخونه سر خیابون شعر می ­خونه. پسر هنرمندیه ...

- شعراش چیه مگه؟ آقای ناظم می ­خندید می­ گفت مثه شمسی پهلوونه. الکی قِر می ­ده.

- آروم ... یواش تر ...

- باشه. بعدشم می­ گفت من پسر خودمُ تو همچین طویله­ ای نمیارم. طویله ینی مدرسه ما. می ­گفت پسرمُ می ­ذارم غیرانتفاعی ...

- عزیزم چیزایی که می­ شنوی هر جایی نگیا!

- هرجا نگم؟ راست می ­گید. می­ دونین چرا؟ یه بارم داشت با آقای پرورشی حرف می ­زد. همین آقای حجاری. من رفته بودم گچ بردارم از دفتر. منُ ندید. سطل گچ اون پشته. پشت اون کمد بزرگه. اون کمد بزرگه می ­دونین توش چیه؟ پُرِ پرونده­ اس. پرونده­ ها رو آقای حجاری می ­ذاره اونجا. خلاصه ... می ­گفت توسلی مثه خایه می­ مونه. یه عمر از آدم آویزونه ولی نمی شه یه لحظه ازش آویزون شد. بعد من فکر کردم خایه مثه بارفیکسه که نباید ازش آویزون بشیم. زنگ تفریح همون پسره که شوکوپارس می ­خوره ...

- چی شد؟ چرا بُغض کردی؟

- اون روز که رفتم در خونه ­شون رو زدم ... همون خونه بزرگه ... همین پسره درُ باز کرد. من می­ خواستم کتابامُ به دخترشون بدم. بعد خودش درُ باز نکرد. این اومد. داداششه فک کنم. بعد باباشو صدا زد. من فرار کردم. اومدن دنبالم. بارون می ­اومد. همه جا آب بود. خوردم زمین. خیس شدم. گِلی شدم. اومدن گرفتنم. باباش زد تو گوشم که چرا در زدی و فرار کردی. کیفم افتاد رو زمین. اومدم برش دارم همین پسره لگد زد بهش ... 

- عزیزم ... گریه نکن حالا ... بیا نزدیک ... چرا همون موقع نگفتی؟

-  ... باباش ... باباش .. دوست آقای حجاریه ... می ­زدن منو ... که چرا در زدی فرار کردی ...

- دوست باباشه؟

- هرموقع باباش میاد مدرسه. همه ش پیش آقای حجاریه ... همه ش با هم دور سنگر راه می رن ...

- اشکاتُ پاک کن پسر. ببین آقای توسلی هم داره میاد. سلام آقای توسلی.

- سلام، حالتون چطوره؟ خسته نباشید!

- این آقا پسرمون رو که می ­شناسید. از دانش آموزای کتاب خون و مرتب و منظممون هستن.

- بله می ­شناسمش. پسر درس خونیه. رتبه اول کلاس چهارمه. برای گروه سرود تست ندادی شما؟

- این آقا پسر عاشق کتاب خوندن و قصه گفتن هستن. دوس داره قصه بگه. اجازه می ­دین برای مراسم جشن بیاد قصه بگه؟

- حتماً. چراکه نه. اسمش رو می ­دم آقای مکاری که توی برنامه روز جشن قرار بده. اما آقا پسر قصه­گو باید قول بده بهتر شه درسش. مدتیه آقا معلمشون ازش راضی نیست. مگه نه؟

- اجازه! قول می دم.

- تو که کتاب می­ خونی پسر جان چرا اون روز شعر دو کاج رو حفظ نکرده بودی که معلمتون فرستادت دفتر؟ من تو پرونده ­ات ننوشتم. چون همیشه درس خونی. اما بیشتر دقت کن!

- اجازه! چشم.

 

11. اون روز سرِ کلاسِ پرورشی

- کجا بشینم؟ اووومم ... اونجا ...

- هه هه ... اونجا نه. میز آقای توسلیه.

- اووومم ... اینجا ... این میز کنارش.

- اینم مال آقای حجاریه.

- اوه. بیاد منُ ببینه با شلنگ سیاهه می ­زنه.

- پشت میز آقای مکاری هم نشین. بیا پیش خودم. رو همین صندلی سبزه. کنار کتابخونه ... آفرین. همین­جا بشین برام قصه بگو.

- عه! از این پنجره پشت سرتون تمام حیاط مدرسه معلومه. سنگر، دکه، آبخوری. باغچه ... شما از اینجا همه بچه­ ها رو می­ بینین؟

- آره، همیشه زنگای تفریح نگاه­تون می ­کنم. بچه ها بازی می ­کنن. می ­دون شلوغ می ­کنن. دوتا دوتا، سه تا سه تا با هم راه می ­رن. حرف می ­زنن. تو صف دکه دعوا می ­کنن. توی آب خوری روی هم­دیگه آب می­ پاشن.

- منم می ­بینین؟

- آره. تو رو هم می­ بینم. همیشه از اینجا یه آقا پسری می ­بینم که نشسته رو زمین، تکیه داده به سنگر و کتاب می­ خونه. بعد ورق می ­زنه. انگار داره واسه خودش قصه­ هاش رو تعریف می­ کنه. اولین بار که دیدمت فکر کردم درس می ­خونی. تا اون روز که اومدم توی حیاط قدم بزنم و بیام بالای سرت.

- همون روز که با آقای مکاری اومدین؟ برمشوری هم بودش. آقای مکاری دستشُ گرفته بود. اون دستشم ول بود تو هوا. آستین چرکشُ می­ چرخوند. همیشه همین جوریه وقتی حرف می زنه. سر صف هم که شعر می ­خونه آستیناش تو هواس. لبشم شتریه. گوشاشم مثه میمونه.

- آره همون روز. داشتم می ­اومدم که اون دو نفر من رو دیدن و باهام اومدن.

- کاش نیومده بودن. همون روز منُ زد آقای مکاری. تقصیر برمشوری شد. وقتی شما اومدین گفتین آفرین پسر کتاب­خون. بعد برمشوری گفت این همش از اینا می ­خونه. درس نمی ­خونه. دروغ می ­گه. چون درسمم می­ خونم.

- خُب حالا قصه واسم بگو.

- «حاکم یه دختر داشت ... دختر حاکم یه روز داشت می رفت خونه شون. یه خونه بزرگ. با آجرای زرد. دو طبقه بود خونه شون. نوساز بود. یه گدا اونجا نشسته. دختر حاکم گدا رو دید. بهش لبخند زد. گدا فکر کرد دختر حاکم ...

- دختر حاکم چی تَنِش بود؟

- یه قبای قرمز با خال خالیای سفید ...

- اجازه آقای مکاری نیسِّشون؟ واااای اینجا چی­کار می ­کنی تو؟ مگه کلاس نداری؟ آقای مکاری الان میادش! نیای بازم کتک می­خوریااااااا ...

- آقای برمشوری! اول از همه سلام. بعد هم کسی از کتک خوردن هم کلاسیش نباید بخنده. شما هم برید سرِ کلاس­تون.

- خانم این الان می ره به آقای حجاری می ­گه!

- نترس عزیزم. من هستم اینجا ...

- بچه تو اینجا چی­کار می­ کنی؟

- آقای حجاری! این دانش آموز اومده پیش من ...

- هر کلاسی جای خودشو داره. بهداشت یه چیزه پرورشی یه چیز دیگه.

- اجازه! پس چرا آقای پرورشی خودش اون دفه خانوم بهداشتُ آورد سر کلاس؟

- زبون درآوردی بچه! برو سر کلاست گفتم!

- آقای حجاری لطفاً ...

- گُم شو تا نزدمت گوساله ...

 

12. یک روز قبل از جشن

- چقد راه رفتن با شما خوبه. هم آروم راه می ­رین هم گوش می ­دین به حرفِ آدم. این چند روز چندبار اومدم تو دفتر نگا کردم که ببینمتون. نتونستم. چون میز آقای پرورشی جلوی دره. میز شما اون وره. نمی ­بینمش. آقای پرورشی فهمید دارم میام شما رو ببینم. آخرش اومد مچ دستمُ گرفت. فشار داد. خیلی. اشکم دراومد. گفت یه بار دیگه این ورا بیای هیزی چشاتُ در میارم چش سفید! من که چشام سیاهه. هیزی ینی چی؟ بیاید بریم آخر کوچه این دفه. همونجا که می رم خرید. بعد اونقد مچ دستم درد گرفت که زورم گرفت. رفتم تو کلاس مدادم رو فشار دادم. اونقدر که شکست. بعد با مدادتراش تراشیدمشون. الان دو تا نصفه مداد دارم. زورم خالی شد. دوس داشتم بزنم تو چشای آقای پرورشی. با اون چشای تنگش. هر موقع شما رو می ­بینه لباش جمع می ­شه چشاشم تنگ می ­شه. بعد باهاتون حرف می­ زنه سرشُ می ندازه پایین. اما وقتی حواستون نیس نگاتون می­ کنه. مثلا اون دفه تو راهرو داشتین راه می رفتین. از پشت نگاه می­ کرد که راه می ­رفتین. همون دیروز که داشتین می ­اومدین بعد سلام کردم بهتون. منم تو راهرو بودم. بعد آقای پرورشی آخر سالن وایساده بود. بعد شما دست کشیدین رو سر من. وقتی رد شدم رسیدم به آقای پرورشی با استخون انگشتش زد تو سرم. همونجا که شما دست کشیدین. تمام مغزم درد گرفت که اشکم دراومد. وقتی بزرگ بشم حتماً می ­زنمش. می­گم یادته بچه بودم منُ زدی؟ می ­زنمش که دهنش پُرِ خون بشه! عه! ازین پرچم کوچولو ها اینجام آویزون کردن. مثه تو کلاسمون. تو کلاسمون شرشره آویزون کردن. پرچم کوچولو مثلثی­ ها رو آویزون کردن به طناب. بعد طنابه از این ور کلاس رفته اون وره کلاس. فردا جشنه تو مدرسه. قراره منم برم بالا قصه بگم. راستی تا حالا جشنای مدرسه ما رو دیدین؟

 

13. روز جشن-1

- خبردار! ساکت! هیچ کس از جاش تکون نخوره ... همون­جا سر جاتون بشینید. صدات در نیاد بچه. مبصرا آخر صف حواسشون باشه. گفتم بشین. دایی جونت رو بزن زمین بشین ... اگه زمین سرده کیفت رو بزار بشین روش. آفتاب تو سرته کیفت رو بزار رو سرت. ساکت بشین دیگه. نزار روز جشنت کتک بخوری ... خب برای شروع، اول دعوت می­ کنم از بهترین قصه­ گوی مدرسه، دانش آموز کلاس چهارم، منصوری! ... تشویقش کنید. بیا بالا پسر هنرمند. یه جا که همه بِبینَنِت ... ...  بیا میکروفون رو بگیر ... به شدت این دانش آموز هنرمند رو تشویق کنید. واقعاً لذت بردیم. اصلا آقای حجاری که بین بچه ها وایساده یادش رفت از شلنگش استفاده کنه. همه فقط داشتن گوش می ­دادن. آقای توسلی به من گفتن این دانش آموز رو باید معرفی کنیم به ناحیه که همه از هنرش لذت ببرن ... دانش آموز کلاس چهارم، منصوری! بیا بالا.

 

14. روز جشن-2

- کیه؟ چه خبره؟ اومدم ... امون بده ...

- سلام

- سلام مامان! چته اینقدر تند در می زنی؟

- سلام

- ای وای سلام خانم مهرآسا، شمام هستین؟ بفرمایید داخل. چی شده؟چرا پریشونید؟ بیاید داخل. بفرمایید اول یه چایی گرم براتون بریزم. بعد بگید برام چی شده.

 

15. روز جشن-3

- پاهام داشت می­ لرزید. دستامَم. میکروفون سنگین بود. نمی ­تونستم نگهش دارم. همه نگام می ­کردم. فک کنم بعضیا می ­خندیدن.

- نه! هیچ کس نمی ­خندید.

- من به هیشکی نگاه نمی­کردم. فقط یه جمعیت می ­دیدم. خواستم شروع کنم. میکروفونُ با دو تا دستام گرفتم. بعد شروع کردم: « عشق ینی ... » صدام همه جا پیچید. ترسیدم از صدای خودم. ولی بازم ادامه دادم:« عشق ینی یکیُ خیلی دوس داشته باشی و براش فداکاری کنی ... » صدام می ­لرزید. میکروفون تو دستم می­ لرزید. آقای پرورشی فهمید. میکروفونُ برام نگه داشت. دوس داشتم موقع قصه گفتن دستامُ تکون بدم ... «دختر حاکم خیلی زیبا بود. خیلیا عاشقش بودن ... »

  • ساکت! نخندین!

- همه خندیدن. بیشتر انگار هو می ­کشیدن. حرکت دادن دستام یادم رفت. پشت سرم چفتشون کردم.

- آقای مکاری اون موقع زیر گوشِت یه چیزی گفت.

- بچه اینا چیه داری می­ گی؟ یه قصه درست بگو.

- آب دهنمُ قورت دادم: «یه روز یه گدا دختر حاکمو دید. عاشقش شد ... » باز خندیدن. کم کم داشتم خودمُ جمع می­ کردم. اصن از اینکه می­ خندیدن کیف می ­کردم یه جورایی. انگار داشتن گوش می ­دادن واقعاً. محکم ­تر ادامه دادم. «از اون روز گدا رفت کوچه ای که خونه حاکم اونجا بود. هر روز می ­نشست تا دختر حاکم رو ببینه. یه روز دختر حاکم گدا رو دید و لبخند زد. گدا فکر کرد دختر حاکم عاشقش شده ... » باز همه خندیدن.

- اما به داستان نخندیدن! آقای مکاری میکروفون رو از جلوت دور کرده بود.

  • خب بچه­ ها براش دست بزنید.

- باید می ­اومدم پایین. قرمز شدم. همونجا شما گفتین چرا نمی ­ذارید قصه­ اَشو بگه

  • برو بشین بچه. خب برنامه بعدی ..

- رفتم پایین سرجام نشستم. سرمُ انداختم پایین و تا آخر مراسم نیاوردم بالا. دوس داشتم یه مداد دستم باشه و بشکونمش. فقط فهمیدم یه دست اومد رو شونه­ ام.

- بعد از تو گروه سرود اومد بالا شروع کردن به خوندن.

- فقط فهمیدم شلوغ شد. سرم پایین بود.

- آقای حجاری چند نفرُ زد. بلند شده بودن دست می ­زدن و می پریدن بالا.

  • بتمرگ پدرسگ مگه عروسی ننه­ اَته؟

- می­ زدشون. حواس آقای توسلی پرت شد. گروه سرود شعر رو غلط خوند. بچه ­­ها خندیدن. گروه سرود دست پاچه شده بود. نمی ­تونستن ادامه بدن. اون بالا رو سنگر گیج شده بودن. آقای توسلی آهنگ می ­زد. می­ خواست بچه ­ها خودشون رو گم نکنن. آقای مکاری می ­خندید. مثل همون موقع­ هایی که تو می ­گی می­ خواد نخنده اما می­ خنده. آقای حجاری افتاده بود بین بچه ­ها. هر کی وایساده بود و دست می ­زد رو می ­زد. یه عده هنوز می ­خندیدن. مبصرا از ته صف افتادن به جون بچه. با لگد و پس گردنی می ­خواستن ساکتشون کنن. همه جشن به هم ریخت ... من نتونستم بمونم. رفتم تو دفتر نشستم. فقط سرم رو گرفته بودم بین دستام و نشسته بودم پشت میزم ...

- چایی تون خانم مهرآسا ...

- بعد از چند دقیقه تونستم بلند شم و وایسم. از پنجره حیاط رو نگاه کردم. همه رفته بودن. آقای توسلی پشت ارگش خشک شده بود. بچه­ های گروه سرود کنار سنگر گریه می ­کردن. فقط دو نفر وسط حیاط نشسته بودن. تو سرت پایین بود و تکون نمی­ خوردی. سعید دبیری هم دستش رو انداخته بود دور گردنت و مراقبت بود.

- خانم خدا شما رو از بزرگی کم نکنه که بچه ­اَم رو آوردین ...

- خواهش می ­کنم، من می ­رم با اجازه ­تون.

- تشریف داشته باشید خانوم. اینجوری نرید با این حالتون ... پس اجازه بدین تا دم در باهاتون بیام ...

 

16. خداحافظی طولانی

 

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

اکنون که قلم در دست می ­گیرم می­ خواهم نامه خود را برایتان می ­نویسم. زیرا خودتان به مادرم گفته اید برایتان نامه بنویسم. از وقتی شما رفته اید مدرسه ما دیگر معلم بهداشت ندارد. مادرم می گوید وقتی بزرگ می شوم می فهمم چرا رفته اید. آقای توسلی هم نیست. هست اما نیست. همه اش در دفتر است و بیرون نمی آید. مدرسه دارد خراب می شود. چند کارگر آمده اند و دارند سنگر را خراب می کنند. امروز آقای حجاری با ماشین جدید آمد به مدرسه. بچه ها دنبالش دویدند و آقای حجاری فحش داد. آقای مکاری کنار کارگرها می ­ایستد. سر کلاس پرورشی نمی آید. برمشوری به جایش می آید و اسم بدها را می نویسد روی تخته. بعد آقای حجاری می زندشان. دوست دارم بروم و ماشین آقای حجاری را خط خط کنم. سعید هم دوست دارد. اما می ترسیم که از مدرسه اخراج بشویم. نامه من را بخوانید و جواب بدهید. نامه را به مادرم می دهم که برایتان پست کند.

دانش آموز کلاس چهارم

فرهاد منصوری

 

 

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

اکنون که قلم در دست می گیرم می خوام برایتان نامه بنویسم خیلی منتظر جواب نامه شما مانده ام. اما نیامد. اگر از احوال من بخواهید من خوب هستم. فقط جای شما خالی است. درس هایم را می خوانم و آقای معلم راضی است. فقط مجبوریم سر کلاس برمشوری ساکت باشیم که توی بدها اسممان را ننویسد. آقای مکاری هم ماشین خریده است. نو است. پیکان است. مدرسه دارد نو می شود. چند روز پیش بابای شوکوپارسی به مدرسه ما آمد. او با یک کامیون آجر آمد. آجرهای زرد قشنگ. من قایم شدم که من را نبیند. خیلی با آقای حجاری دوست است. آقای مکاری هم دوستش است. دارند جایی که سنگر بود یک سکو می سازند. یک کتاب جدید مادرم برایم خرید. اسمش قصه های خوب برای بچه های خوب است. من همه اش را خوانده ام. دوست دارم برایتان قصه هایش را بگویم. منتظر جواب نامه تان هستم.

دانش آموز کلاس چهارم

فرهاد منصوری

 

 

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

اکنون قلم در دست می­ گیرم و می­ خوام برایتان بنویسم. چقدر طول کشید و جواب نامه تان نیامد. سکو هم ساخته شد. بلند و بزرگ است. بارفیکس را از گوشه باغچه برداشته اند. یک بارفیکس نو بابای شوکوپارسی روی سکو آن بالا گذاشته است. کسی حق ندارد برود آویزانش شود. سکو پله دارد که می رود بالا. اما در دارد. کلیدش دست آقای مکاری و حجاری است. فقط پسر شوکوپارسی اجازه دارد برود و از بارفیکس بابایش آویزان بشود. مراسم صبحگاه جلوی سکو است. از بس بلند است گردنمان درد می گیرد بالا را نگاه کنیم. آقای توسلی به سکو نگاه می کند و سیگار می ­کشد. صبح ها دیگر سرود آقای توسلی را نمی­ خوانیم. پسر شوکوپارسی پشت میکروفون دست می ­زند و برمشوری بالا می پرد. ما هم همینطور. امتحانات پایان کلاس چهارم نزدیک است. بعد از پایان امتحانات به شما نامه می نویسم. برایم نامه بنویسید.

دانش آموز کلاس چهارم

فرهاد منصوری

 

 

 

به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان

اکنون قلم در دست می گیرم و می خواهم برایتان بنویسم می دانم نامه ام به شما نمی رسد. مادرم گفت آدرسی از شما ندارد. اما من برایتان می نویسم. شاید یک روز به دستتان رسید. امسال هم تمام شد. امتحاناتمان تمام شد. من نمره هایم خوب می شود. امروز آقای توسلی گریه کرد. همه بچه ها را بوس کرد. و بعد رفت. امروز رفتم ماست بخرم. مغازه دار گفت تو چقدر ماست می خری؟ مگر می خواهی با اینها دریا را دوغ کنی؟ من می دانم که با یک کاسه ماست دریا دوغ نمی شود. اما اگر بشود چه می شود؟ در نامه های بعدی برایتان می نویسم که اگر با یک کاسه ماست دریا دوغ می ­شد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ثبت نظرشما