logo

علیه - فرشته ابوئی مهریزی - داستان پایان دوره سطح پایه

علیه - فرشته ابوئی مهریزی - داستان پایان دوره سطح پایه

علیه

فرشته ابوئی مهریزی

 

موهایم چون جعبه مداد رنگی ای شده است که فقط سیاه و سفید است و من شانه می شکنم در پی صافی و او به من می خندد در آیینه ای که زنده ام  و اخم می کند در لباسی که مرده‌ام.

 بلند می شوم، مانتوی مشکی با روسری دم دوخت دارم را سر می کنم و چادر قدیمی به رنگ پهنۀ آسمانِ رو به طلوع ام را  سر می کنم. لیست خرید را نه، لیست گناه را در دستم محکم می گیرم و کفش طبی قهوه ای کهنه ام را به زور پایم می کنم. در را که باز می کنم، هجوم نفس های سرد و گرم لختی به عقب می راندم. در را می بندم. نفسی تازه و چشمانم را غلاف می کنم و با دستانم محکم تر چادر را چنگ می زنم.

در را دوباره باز می کنم. هوا بهاری است اما انگار هر روز پاییز سلامی به شهر ما می کند. بوی نای آدم ها مشام انسان را خفه می کند و من سال ها است ماسک سکوت زده ام تا نفس به نفس آنها، بی نفس نشوم.

 وارد پیاده رو می شوم. سنگ فرش ها، چشم وا می کنند و لبخند های سخت و تلخ به من هدیه می دهند. من آرام آرام با کفش قهوه ای کهنه ام نوازششان می کنم. روزی دهان باز می‌کنند، فریاد می زنند، صدایشان صاف و دستانشان حلقه دور گردن ما می شود اما همه بی توجه با کفش های زرورقی روی آن ها خط می‌اندازند و فشار کوله،کوله های روی دوششان را روی شانه های آن ها مهار می کنند.

 از چهار راه سر خیابان عبور می کنم. همه با هم مسابقۀ تصادف دارند  اما در لحظه ترمز می کشند و برای هم دندان نشان می دهند. من بی توجه با قانون پاهای پیاده دور می زنم هر چه سرعت و هرچه هست و نیستی که سال ها است که شعارشان گوشم را خارانده است.

 از چهار راه که عبور می کنم، خیل آدم های بی سر و ته شهر نگاهشان را روی صورتم می پاشند و من آرام در میان حجمه های تنه زدن و سرعت، زنی نامرئی، ساکن مثل دریاچ، کنج هر جنگل آرام انبوه، قانون ها را به سخره می گیرم. هیچ کس مرا نمی‌بیند، حتی زمانی که باز هرزه نگاه‌های سردشان مرا حتی از میان چادر برانداز می کند و من محکم تر رو می گیرم، تند آرام تر می شوم و جمعیت خندان بی‌تحرک سریع را پشت سر جا می گذارم.

به انتهای خیابان که می رسم به سمت چپ می پیچم. راست ها گم شده اند. راه باز چپ است. شاید همیشه چپ و راست یکی بوده اما روزی مردی گیج از رسیدن به اسمی به نام جغرافیا یا ریاضی، چپ و راست ساخته و ما را سال ها است سردرگم کرده است از شاهراهی که اکنون چپ و راستش می‌ خوانند، دریغ که همه یکی است.

 دویست متر از خیابان را که جلو می روم به مغازه می رسم. مرد، فروشندۀ میانسالی است که دارد سلام به پیری می دهد اما هنوز باورش نشده است و با یک تیشرت قرمز سایز متوسط به ریش هر کس که او را پیر می بیند،  بلند می خندد.

  وارد مغازه می شوم. به انتهای مغازه می روم و مشغول چیدن خرید هایم در سبد فلزی که دستۀ قرمز آن از رنگ و رو رفته است، می‌شوم. مغازه مستطیل درازِ با عرضی است که خفه ات می کند و نشانگر تلاش ناشیانۀ پیرمرد میانسال نما است برای طعنه زدن به فروشگاه‌های زنجیره‌ای. سال هاست مشتری این مغازه هستم اما مدام حفره حفره پیش می رود و مربعش، مستطیل و مستطیل تر می شود و من گیج تر به انتهای مغازه می روم و سبد خریدم را پر می کنم از جنس هایی که به من خیره می شوند.

 سبد دیگر نای پر شدن ندارد. به سر مستطیل می آیم. سبد را روی پیشخوان ریلی مدرن مضحک مغازه می گذارم. فروشنده تسبیح می اندازد، سیگار می کشد و ذکر می گوید. دست در جیب مانتو ام می کنم. دنبال کارت پلاستیکی که جایگزین اسکناس های کاغذیِ پر از مردهایی که به تو می خندند شده است، می گردم.

 مرد ذکر می گوید و بی توجه به من مشغول سیگار کشیدن است. چهره اش برایم آشناست. شبیه من. شبیه تو. شبیه او. شبیه همه چیز است مگر مردی که ذکر می گوید، که سیگار می کشد و شبیه مرد میانسالی که دارد پیر می شود.

 مکث می‌کند. مرا می بیند، به سمتم می‌آید و شروع به حساب کردن خریدها می کند. با رایانۀ رو به روی خود، خرید را جمع می زند و با نگاهی سرد قیمت را روی صورتم تف می کند. جا می خورم. کارت در دستم لیز می خورد، روی زمین می افتد. صدای صور اسرافیل می دهد. دولا می شوم. چادرم کمی عقب می رود. دست چپم... آه نمی‌دانم، چپ و راستم را گم کرده ام. با یک دست چلاق سالم چادر را روی پیشانیم می کشم. با دست دیگرم کارت را برمی دارم و آرام به فروشنده می‌گویم: «می‌شود تعدادی از خریدها را کم کنید؟»

 نگاهم می کند. سرد است. بی توجه و مغازۀ مستطیلی اش دراز می شود. دراز و دراز مثل یک قبر. قبر دسته جمعی از من، تو و او.

 هنوز ذکر می گوید. لحظه ای تسبیحش را روی پیشخوان رها می کند و انگار زره پوشیده است برای جنگ با کفار، به سمت پیشخوان خم می‌شود و با صدای رسا با لهجۀ غلیظ، آن قدر غلیظ که حالت را به هم می زند، شاکیِ بی پولیِ من می شود.

  به عقب نگاه می کنم. صف پشت سرم چون صف محشر دراز می شود و هر کس برای خودش مشغول است. به من خیره شده است. کارت را به دستش می دهم. آرام رمز را فریاد، نه، صدایم خفه است، آرام رمز را نجوا گونه فریاد می کنم و خریدها را از دست پسرک شاگرد مغازه می گیرم و خود را به بیرون هل می‌دهم.

وارد پیاده رو می‌شوم. باز انسان های چشم دار کور، دورم را احاطه می کنند. سریع می شوم. سریع... اما برای لحظه ای مکث می کنم. نمی دانم چقدر جلو رفته ام، کجا هستم. آرام در گوشه ای در کنار پیرمردی که روی زمین بساط کرده است، کیسه ای رها می شود و من در میان انسان ها پرواز می کنم.


ثبت نظرشما