logo

لِی لِی - شادان زیدآبادی - داستان پایان دوره سطح پایه

لِی لِی - شادان زیدآبادی - داستان پایان دوره سطح پایه

لِی لِی

شادان زیدآبادی

 

صحنۀ اول: بازار ماهی‌فروش‌ها

 شلپ‌شلپِ قدم‌هایمان روی کاشی‌ها با آن نقطه‌نقطه‌های نامنظم که به اندازۀ نصف بند انگشت رویشان آب نشسته، بر تمام صداهای محیط غالب می‌شود.

«زمینی که من روش راه می ­رم قراره همیشه این ریختی باشه. همیشه این ریختی بوده. کاشی‌های کثیفِ خال‌خالی که به اندازه نصف بند انگشت روشون آب نشسته.

یادت بمونه. یادت بمونه. یادت بمونه»

انگشتانِ ظریفی که بین انگشت‌های چهاساله‌ام قفل شده است، متعلق به کسی است که "مامان" صدایش می‌کنم.

«پوست دست‌هایِ مامان روشنه. کف دستاش نرم و صافه. یادت بمونه.»

سقف بالای سرمان رطوبت، بوی دریا و خون، نفس‌های گشنۀ خریداران و فروشندگان را در فضا محبوس کرده.

دو طرفِ راهرویی که روی کاشی‌های خال‌خالی‌اش شلپ‌شلپ می‌کنیم، غرفه‌هاییست با یک محتوا.

حالا ایستاده‌ام. روبه‌رویِ یکی از آن غرفه‌ها که متعلق به آن مرد است.

نیمرخِ نقره‌ای رنگِ رویِ میزِ ورودی غرفه که برعکس کناری‌هایش بالا و پایین نمی‌پرد، با یک چشمِ کاملا زنده‌اش به من یادآوری می‌کند که چشمانم را باز نگه دارم و همه چیز را ببینم.

روی یک باله‌اش خوابیده است. دهانِ نیمه بازش آنقدری باز است که بتوان چیزی را درش فرو کرد. اما به جای این کار، در یک لحظه ساطورِ آن مرد، چشم و دهانِ نیمه باز را از بقیۀ تن جدا می‌کند.

دیدنِ تصویرم روی ساطور باعث می‌شود دستم را در دستی که دیگر نرم و صاف نیست، بیشتر فشار دهم.

من چشمانم را باز نگه داشته‌ام تا همه چیز را ببینم.

«همون جا، تو اون لحظه، یه تیکه کوچولو گوشتِ اضافیِ تیز داشت از کف دستِ مامان درمی‌اومد.»

هنوز شلپ‌شلپ می‌کنیم.

می‌ایستیم.

جلوی پایمان سفره‌ای پهن است و پسری پشت آن نشسته که با انگشتانِ کلفت و سبزه‌اش، پوست جانورانِ کوچک و صورتیِ رویِ سفره را از تنشان جدا می‌کند.

«برای جدا کردن پوستِ میگو، سرِ میگو را با انگشتِ شست و سبابه نگه می‌دارید و با دست دیگر، پوستۀ لغزنده را به سمتِ پایین بکشید.»

از دستانِ پسر، نگاهم را به دستِ آشنایی که دستم را گرفته حرکت می‌دهم.

دستی که گوشتِ تازه و اضافیِ کَفَش، باعث می‌شود بخواهم کار را تمام کنم.

نگاه من می‌رسد به آستینِ پرزدارِ حولۀ صورتی‌اش. کار را تمام می‌کنم. سریع و یک‌دفعه‌ای.

مثل جدا کردنِ سر از تن. مثل کندنِ پوست. یک مرتبه. در یک لحظه. چشمانم را هُل می‌دهم داخل چشم‌های او با آن رگ‌های برجستۀ سرخشان که کلاهِ صورتیِ حوله، رویشان سایه انداخته.

«من چشمام رو باز نگه داشتم.»

 

میان‌صحنه

چشمام رو که باز می‌کنم، اطرافم به همون اندازه سفید و بی‌نقصه.

به جز سفیدی، نگاهم به هیچ چیزِ دیگه‌ای دسترسی نداره. آروم‌آروم بدنم رو حس می‌کنم. مثل یه قطره تو کالبدِ یه انسان پخش می‌شم.

چشمات رو نبند. چشمات رو نبند. چشمات رو نبند.

 

صحنۀ دوم: خفت و خیز

چشمات... نبن...

با هر هوایی که به جای کلمه از دهانت بیرون می‌آید، جسارتِ نافرمانی‌ام بیشتر می‌شود.

چشمانم را می‌بندم و تو اتصالمان را از دهانِ نیمه‌بازِ من بیرون می‌کشی.

این لحظه، لحظۀ محبوب من.

سقوطِ لاشه‌ات که روی بدنِ زنده‌ام، آن‌طور که حتی مولکول‌های هوا هم از بین ما رد نمی‌شوند.

تحمل وزنت تا حدی که احساس کنم تشکِ زیرم را می‌شکافم.

در یک لحظه تو دوباره زنده می‌شوی و همۀ وزنت را دراز می‌کنی کنارم و می‌گویی «بازم تکرارش کردی؟»

من روی یک باله‌ام خوابیده‌ام و با دهان نیمه‌بازم به تو نگاه می‌کنم.

تو همان‌طور که طاق‌باز خوابیده‌ای، دست سبزه و کلفتت را، همان که از من دورتر است و یک گوشتِ اضافه کَفَش دارد، از آرنجِ تیزت خم می‌کنی و انگشتِ شست و سبابه‌ات که مورد علاقۀ من است را به ابتدای بینی‌ات می‌رسانی و آن را بین دو انگشت می‌گیری‌اش و می‌مالانی و فشار می‌دهی و فشار می‌دهی و فشار می‌دهی و من زیرت از احساسِ گناه و شرم جان می‌دهم و لَه‌لَه می‌زنم و دهانم آنقدری باز می‌شود که فرو کنی داخلش. من چشمانم را باز نگه داشته‌ام و تو با صدای پسرکی که فریاد می‌زند «میگو، میگوی تازه» می‌گویی چشما... نبن... و از آن پسرک هم خردتر می‌شوی و آنقدر خرد می‌شوی که کلام یادت می‌رود و فقط آه می‌کشی.

با هر هوایی که به جای کلمه از دهانت بیرون می‌آید، جسارتِ نافرمانی‌ام بیشتر می‌شود. نمی‌ترسم. چشمانم را می‌بندم.

 اتصالمان. اتصالِ من با مجرایی که گناه و شرم را می‌مکد و تو ضعیف می‌شوی و من جسارت نافرمانی‌ام بیشتر می‌شود.

چشمانم را می‌بندم.

تحملش را نداری. خیز برمی‌داری که خود را پاک کنی در حمامی که کاشی‌های خال‌خالی‌اش به اندازۀ نصفِ بند انگشت رویشان آب نشسته.

من فرصت دارم تا قبل از اینکه گردنم را از تنم جدا کنند، آن چشم‌ها با رگ‌های برجستۀ سرخشان ببینم که کلاهِ صورتی حوله‌ات رویشان سایه انداخته و بگویم: «بابا، بزار من تنت رو صابون بکشم.»

 

میان‌صحنه

بودن.  وجود داشتن.  حاضر بودن.  هستی.  فرا رسیدن.  شدن.  تبدیل شدن.

آدما هر کدوم به شیوه‌های مختلفی بعد از مردن به زندگی ادامه می‌دن.

برای من تبدیل شدن رو انتخاب کردن. 

ادامۀ زندگی در یک کالبد دیگه.

تبدیل شدن از محیط اطراف شروع می‌شه. این محیط شامل اشیا، آدم‌ها، رنگ‌ها، بوها، احساسات، خاطره‌ها و هرچیزی که بشه اسمش رو محیط  گذاشت می‌شه.

تا اینکه فقط تو بمونی تو یک خلأ سفید‌رنگ. کم‌کم جاذبه رو احساس نمی‌کنی. وزنت رو احساس نمی‌کنی.

اجزایِ صورت، دست‌ها و پاها، قلب، شش، معده، رحم، هر چیزی که وجود تو رو تامین می‌کنه، دیگه وجود نداره.

 

صحنه سوم: بستنی

اعلی‌حضرت. ولی‌نعمتِ من. قدم زدن با شما افتخاری‌ست که برای هر دختربچۀ هفت‌ساله‌ای اتفاق نمی‌افتد. آن هم در اولین روز مدرسه‌اش.

شلپ‌شلپ.

انگشتانم بین انگشتانِ کلفت و سبزه‌ات گیر است. گوشتِ اضافی و تیز کف دستت، دستم را می‌خاراند.

راه رفتن با تو موردعلاقۀ من است. با انگشت شست و سبابه‌ات روی دستِ خیلی کوچکم را ناز کن.

اینجا بوی صابون نمی‌آید.

شلپ‌شلپ.

سرورم رسیدیم. الان وقتِ خوردن است.

آن مرد نانِ بستنی را زیرِ دستگاه می‌گیرد و در یک لحظه یک جادۀ کوهستانیِ پیچ‌در‌پیچِ برفی روی نان می‌افتد و تو آن را در دهانِ من می‌کنی و من لیسش می‌زنم و با هر لیس، دستم را بیشتر فشار می‌دهی و دستور می‌دهی که چشمانم را باز نگه دارم که همه چیز را ببینم و بیشتر فشار می‌دهی، آنقدر که آب می‌شوم و لباس‌هایم را کثیف می‌کنم و تو با آن چشم‌هایت که رگ‌هایِ برجستۀ سرخ دارد، به من نگاه می‌کنی و می‌گویی «بازم تکرارش کردی؟»

شلپ‌شلپ.

اعلی‌حضرتم. پدرم. سرورم. دستور بدهید. دراز می‌کشم تا رویم بیفتید. قلقلکم دهید، آنقدر که از وحشتِ مردن قهقهه بزنم.

اگر زنده بمانم قول می‌دهم رویِ تنتان صابون بکشم و چشمانم را باز نگه دارم.

شلپ‌شلپ.

 

بخیه

دختر روی تشک نرم و خنکِ تختی فلزی دراز کشیده بود.

هیچ‌کدام از چهره‌هایی که دورش حلقه زده بودند را نمی‌توانست به خاطر بیاورد.

احساس می‌کرد عضوی از بدنش را ربوده‌اند که جای خالی‌اش ملایم و نامحسوس تیر می‌کشید.

مردمک چشم‌هایش را به آهستگیِ ریزشِ ذراتِ برفِ بیرون از پنجره ، از دیوارهای سفید اطرافش به چهره‌های ناآشنای بالای سرش سُر می‌داد.

چهره‌هایی که از دختر توقعِ در آغوش گرفتنِ "چیزی" را داشتند.

دستی آهسته و حساب‌شده، پستانِ سمت راست دختر را از زیر یقۀ لباسِ گشادش بیرون آورد.

دو دستِ دیگر، "چیزی" را که لای حوله‌ای صورتی پیچیده شده بود، به سمت دختر دراز کردند.

 

حولۀ صورتی از رویِ دو دست سُر می‌خورد رویِ سینۀ دختر.

چهرۀ گرد و سبزۀ بینِ حوله، از هر چهرۀ دیگری در آن اتاق برای دختر ناآشناتر است.

دهانِ کوچکش نیمه‌باز است و پلک‌هایش که کلاه صورتیِ حوله رویشان سایه انداخته، بسته است.

دختر به انگشت دراز و سفید خودش نگاه می‌کند که بینِ انگشت شست و سبابۀ سبزه و کوچکی فشرده می‌شود.

چشمانش را می‌بندد و سعی می‌کند با همان انگشت دراز و سفیدش یک گوشتِ اضافی تیز، کف آن دست کوچک و سبزه پیدا کند. پیدا می‌کند.

با چشمان بسته، دستِ آزادش را به سمت پستانِ بیرون‌افتاده‌اش حرکت می‌دهد. 

می‌گیردش و در آن دهانِ نیمه‌باز فرو می‌کند.


ثبت نظرشما