logo

ریتینگ 1869 - مهدی کلانتری فر - داستان پایان دوره سطح پایه

 ریتینگ 1869 - مهدی کلانتری فر - داستان پایان دوره سطح پایه

 ریتینگ 1869

مهدی کلانتری فر

 

لحظه های شطرنجی به سرعت سپری می شد .

ساعت شطرنج با شتاب هرچه بیشتر از زمان می کاست و شن ها را روی هم می انباشت. شن های کف خیابان با باد پاییزی بر سر و صورت رهگذران پاشیده می شد. پاییز بود و سرد، باد تندی می وزید. مرد  همینطور که دست چپش را محافظ چشمانش گرفته بود، دست راستش را بالا آورد وجلوی ماشین قراضه ای را گرفت.

«خیابان تختی، باشگاه شطرنج»

و قفل در ماشین  را فشرد.

با ریتینگ و بی ریتینگ دستان یکدیگر را فشردند و نبرد اندیشه ها بر صفحۀ شطرنج آغاز شد.

e 4

 بازیکن سفید دکمۀ ساعت را فشرد و با شروعی باز، بازی را شروع کرد

c 5

بازیکن سیاه هم دکمۀ ساعت را فشرد. بی ریتینگ شروع بازی بسته سیسیلی را در مقابل حریفش انتخاب کرد. سیسیلی، بازی روی لبه تیغ بود. برد یا باخت. یکی از این دو، بی تساوی. برد این بازی برایش مهم بود. با این پیروزی، نه تایی می شد و حدنصاب ریتینگ بین المللی  را به دست می آورد. هشت  نبرد  برای رسیدن به ریتینگ بین المللی و حالا بعد از  یک سال و اندی حضور در مسابقات سخت و طاقت فرسای اندیشه ها، برای آخرین نبرد رسیده بود به یک حریف قدرتمند و چقر در عرصۀ شطرنج؛ یک ریتینگ دار، با ریتینگ بین المللی2002   که جدای از نامش، عدد ریتینگش هم هراس بر دل بی ریتینگ می انداخت. سرش را  از روی صفحه برداشت و نگاهی به سالن انداخت.

سالن غرق در سکوت بازی ها بود و تنها صدای آهستۀ قدم هایی در گوش بی ریتینگ طنین می انداخت.

آلخین با قدم های کوتاه در میان سالن شطرنج قدم می زد. قدم هایش یادآور انسانی دربند بود. اسیری جنگی در سلول نازی ها. با دست های قلاب کرده در پشت، شش قدم برمی داشت و درست پس از  ششمین و آخرین قدم در شمار، لحظه ای برمی گشت و باز شش قدم دیگر در جهت مخالف و دوباره شش قدم دیگر...

انگار روزهای زیادی در سلول، شش قدم ها زده بوده.

مرد با قدمی کوتاه سوار ماشین شد. نیم نگاهی به صندلی عقب و سه نفرِ پشت انداخت. یکی از آن ها  بزک کرده و زیر ابروهایش را برداشته بود، ولی روسری نداشت  مرد با خود فکر کرد (مردِ بزک کرده آن هم در قزوین؟!)

ماشین ابوقراضه بود و چند خیابان  دورتر دود سفیدی از زیر داشبوردش برخاست. مرد حس کرد سلول های خاکستری مغزش آتش گرفته و دود از سرش برخاست. دودی که از ماشین بلند شده بود، جلوی دید راننده را گرفت و راننده ماشین را به کناری کشید. دود هر لحظه بیشتر می شد و اتاق را پر می کرد. مرد برای رهایی از دود، دستگیرۀ در را در دست گرفت که صدایی از پشت آمد:

«پیاده نشوید، تله هست.»

همۀ این ها در کسری از ثانیه روی داد. سکوتی مبهم برقرار شده بود. راننده در میان دود غلیظ که لحظه به لحظه بیشتر می شد، با سیم های زیر داشبورد، ور می رفت. خفگی به سراغ مرد آمده بود.

بیش از یک ساعت از نبرد اندیشه ها می‌گذشت. لحظات پر التهابی بر جریان بازی حکم فرما شده بود. بی ریتینگ در گسترش عقب افتاده بود. وضعیت بسیار مشکوک به نظر می رسید. سوار سنگینی در بازی نمانده بود. فقط سوارهای سبک و چهار پیاده که فقط یکی از آن ها رَوَنده بود. مابقی یا بلوکه بودند و یا دوبله. دو تا اسبش بد نبودند، ولی یک فیل بد داشت که بیشتر به پیاده می نمود. یک پیادۀ قد بلندِ ایستاده در گوشۀ صفحه. دراز و بی قواره.

با این همه بر صفحۀ شطرنج  اوضاع نبرد، مساوی پیش می رفت.  با برتری های خیلی جزئی برای هر یک از هماوردانِ اندیشه. 2002  ادامه های وسوسه انگیزی در اختیار داشت. ولی پیاده های او هم بلوکه بودند و فقط یک پیادۀ رونده داشت و برتریِ دو فیل. بی ریتینگ  نگاه متفکرانه اش را بر صحنۀ مبارزۀ خود و حماسه ای که آفریده بود انداخت و دو دستش را در موهایش فرو کرد.

شعری حماسی در ذهنش جان گرفت: ز سم ستوران در آن پهن دشت، زمین شد شش و آسمان گشت هشت... و فحشی کلاسیک بی اختیار بر لب هایش زمزمه وار جاری شد: «...زد و برگشت.»

قطره ای عرق از پشت گردنش روی ستون فقراتش چکید. سرد بود. گلویش خشک شده بود. خود را در مقابل تفکری توانمندتر از خود می دید.  او کسی نبود که به راحتی تسلیم شود. نگاهی به زمان از دست رفته انداخت. کمتر از سه دقیقه زمان داشت و 2002   نیز چند ثانیه ای کمتر از او.

 مرد بهت زده شده بود. خفگی از یک طرف و چیزی که یک عمر حفظ کرده بود، در طرف دیگر قرار داشت. تصمیم بسیار سختی بود. در یک دوراهی مرگ و زندگی. مرگ یا نمودن. خفگی یا پارگی. لیفتینگ یا ریتینگ. همه و همه به خاطر شهرت آن شهر بود. دود غلیظ به اندام های تنفسی مرد فشار می آورد. نگاهی به پشت سر انداخت. در میان دود غلیظ، ابروهای پسرِ بزک کرده را نتوانست ببیند. در مغزش تکرار کرد.  مردن یا نمودن. خفگی یا پارگی. ریتینگ یا لیفتینگ. و در آخر تصمیم سختش را گرفت.

با کمی تردید دستش را روی پیاده a6   لغزاند و پیاده را از a6  به a4  راند  و ساعت را زد. حریفش هم بی معطلی سربازش را از h5  به h6  راند و  بعد با کمی مکث که در کسری از ثانیه بود، او هم ساعتش را زد.

دارم خفه می شوم. این چیزی بود که در ذهن بی ریتینگ نشست. نگاهی به آلخین انداخت. آلخین بر پشت میز، سخت در تفکر بود. بی هیچ نگاهی. حتی پلک هم نمی زد و ماتِ صفحۀ شطرنج بود.

انگار سایۀ سوارهای حریف بر مغز بی ریتینگ خط می انداخت و کاسۀ سرش را می شکافت. حس می کرد  داشتopen mind  می شد.

پیاده از a4 بهa3  را بسیار سریع انجام داده و با طرحی مشکوک در بی زمانی و در شمار لحظه های بی توقف می راند. شاید و فقط شاید 2002 می بایست اسبش را قربانی می کرد. ولی برتریِ نامحسوس و پیادۀ رونده ای که فقط دو خانه تا ترفیع فاصله نداشت و مهم تر از همه، بی زمانی او را بر آن داشت تا از لاک دفاعی بیرون آمده و فقط به فکر آوردن وزیر و بعد از آن مات در یک حرکت ناگزیر باشد.

فرزین بی اجتناب بود و هیچ چیز نمی توانست جلوی  آن را بگیرد. با  این تفکر مسموم، او هم باشتاب پیاده را از  h5بهh6  راند. بی ریتینگ به جای گرفتن، اسب  پیاده را راند از a3  بهa2  .

و او  و او  هم یعنی2002   پیاده را از  a7  به a8  کشاند و بیدقش را فرزین کرد. یک قدم مانده بود تا برد. چیزی که در مغز 2002  نقش بست. و یک حرکت بعد، تمام و مات. بی هیچ راه فرار و این سیال ذهنی بود که  توسط جریان خون به سرعت در رگ های مغز او دوید.

بی ریتینگ پیاده را از a2  به a1 رساند و باریتینگ به انگشتان دست او چشم دوخت. انگشتانی که به سمت وزیر نرفت و او را مبهوت صفحۀ شطرنج کرد.

 بی ریتینگ بیدقش را فرزین نکرد. به جای وزیر، اسبی را در میان انگشتانش گرفت. عرق سرد بر پیشانی  2002نشست. انگار مغزش یخ زد.

C a1  +#  

  آلخین  با چشمان بسته، صفحۀ شطرنج را  از نظر گذراند و همینطور که سرش را بر روی دستانش گذاشته بود، آرام چشمانش را گشود و  نیم نگاهی به او انداخت و با لبخندی بر لب، برای همیشه چشمانش را بست.

 او که همیشه بعد از مسابقه سرش درد می گرفت، حالا کمرش هم درد می کرد. رُسَش کشیده شده بود. در نگاهش خمِ ابروی بزک کرده به فریاد آمد. حالا  او  به ریتینگ دارانِ بین المللی پیوسته بود. اولین ریتینگ دار وزارت دفاع  با ریتینگ  1869.


ثبت نظرشما

سلام. داستان ریتینگ را خواندم.

برای آقای کلانتری آرزوی موفقیت در تمام امور زندگی دارم. 

خیلی جالب بود، لذت بردم

داستان جالبی بود

با تشکر از پسرعمویتان برای برای معرفی داستان 

سلام 
تکنیک روایت داستان خوب بود نگاه دقیق یک شطرنجباز ماهر در  کل روایت دیده میشد مثلا" اشاره به تعداد گامهای رفت و برگشت ناظر بازی و تشخیص آن از روی صدا که به تکمیل فضاسازی کار منجر شده 
تنها دو نکته در کار بود که بنظرم مشکل داشت یکی اشاره به قزوین(مرد بزک کرده در قزوین) این نگاه سوگیری و جهت گیرانست که ممکنه مخاطبی رو آزار بده
و نکته دیگه روایت لحظه به لحظه و تخصصی از بازی شطرنج بود که برای مخاطبی که اشرافی بر شطرنج ندارد شاید خسته کننده شود 
در کل داستان خوبی بود لذت بردم  مخاطب با هیجاناتش همراه میشد ممنون از شما و با تشکر از پسر عمویتان برای معرفی داستان

خط روایتی در هم تنیده داستان واسه من از هر چیزی جذاب‌تر بور.

با تشکر از پسرعمویتان برای معرفی داستان

بسیار خوب بود. آفرین... با تشکر از پسر عمویتان برای معرفی داستان

بسیار عالی، با تشکر از پسر عمویتان بابت معرفی داستان